امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانی آموزنده
#1
چند وقت پيش با اطرافیان رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ...افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود...ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان تقریبا35 ساله اومد تو رستوران ، يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد ،البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم ...شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكهصحبتش تمام شد رو كرد به همه ماها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشونداده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اينچند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيريني بچم رو بهشون بدم...!به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده !!!خوب ما همگيمونبا تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاهميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش ، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتمو بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم...اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيرزن و پيرمرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود ازرستوران خارج شد...خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود ، امااونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم و ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ...از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم ، دل زدم به درياو رفتم از پشت زدم رو كتفش !به محض اينكه برگشت من رو شناخت و رنگ و روش پريد !اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومد و بزرگ شده !!!همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت: داداش او جريان يه دروغ بود ، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم...!ديگه با هزار خواهش و تمنا جریان رو گفت : اون روزوقتي وارد رستوران شدم دستهام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستهام رو شستم و همينطوركه داشتم دستهام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم ...البته اونا نميتونستن منو ببينن و با خنده باهم صحبت ميكردند : پيرزن گفت كاشكي ميشد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ! الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ...پير مرد در جوابش گفت : ببين اومدي نسازيها ! قرارشد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ! من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تاسر برج برامون نمونده...همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردند ، كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ؟!پيرمرد هم بيدرنگ جواب داد : پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار...!من تو حال و هواي خودم نبودم ، همينطور آب باز بودو داشت هدر ميرفت وتمام بدنم سرد شده بود ، احساس كردم دارم ميميرم ...رو كردم به اسمون و گفتم خدایا شكرت فقط كمكم كن !بعد اومدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پيرزن بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره ، همين !ازش پرسيدم كه : چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي؟! ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم !گفت : داداشي ! پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي آبروي يه انسان رو تحقير نكنم ...اين و گفت و رفت !يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه ، ولي يادمه كه چندساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ...واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید!


آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد
بلکه چیزیست که خودمیسازد
پس اندیشه رابه جست وجو ویافتن راه حل چگونه ساختن به کارگیریم...


خدااایا دلم گرفته.......ازخیلی ها.......!!!!؟؟؟؟

پاسخ
 سپاس شده توسط WiSe


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان آموزنده ی « قاعده بازی دنیا » افسانه پناهی 0 71 28-06-2014، 12:17 AM
آخرین ارسال: افسانه پناهی
  داستان آموزنده سولماز 0 74 04-03-2014، 10:49 PM
آخرین ارسال: سولماز
  داستانی از سعدی crux 0 262 25-10-2012، 10:57 AM
آخرین ارسال: crux

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان