امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کودکی
#1
[تصویر:  56545172422768191990.jpg]

پابه پای کودکی هایم بیا

کفش هایت را به پا کن تا به تا



قاه قاه خنده ات را ساز کن

باز هم با خنده ات اعجاز کن



پابه کوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز دوست هم بازی نشو



بچه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را یک شب از یادت ببر



خاله بازی کن به رسم کودکی

با همان چادر نماز پولکی



طعم چای و قوری گلدارمان

لحظه های ناب بی تکرارمان



مادری از جنس باران داشتیم

در کنارش خواب اسان داشتیم



یا پدر اسطوره ی دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما



قصه های هر شب مادر بزرگ

ماجرای بزبزه قندی و گرگ



غصه ها هرگز فرصت جولان نداشت

خنده های کودکی پایان نداشت



هر کسی رنگ خودش بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود



ای شریک نان و گردو و پنیر

هم کلاسی باز دستم را بگیر



مثل تو دیگر کسی یک رنگ نیست

ان دل نازت برایم تنگ نیست؟



رنگ دنیایت هنوزم ابی است؟

اسمان باورت مهتابی است؟



هر کجایی شعر باران را بخوان

ساده باش وباز هم کودک بمان



باز باران با ترانه گریه کن !

کودکی تو ، کودکانه گریه کن



ای رفیق روز های سرد وگرم

سادگی هایم ،به سویم باز گرد.......
سکوت من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود
من اگرراضی باشم ..میخندم
پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا.م
#2
من،فقط لبخند میزنم

مغزم موضوعی در بر نداشت....

صدای هیاهوی ذهنم تا نزدیک دوستم می رسید....

مشغول بود و مشغول...

چقدر دیر می گذشت...

چشم همه به معلم بود اما ذهنشان کجا؟

فکر می کردم...

مدت ها بود غیر از متن درسی چیزی ننوشته بودم...

امروز یه بیست گرفتم

یاد سال اول دبستان افتادم...اولین دیکته رو بیست گرفتم

اما معلم بهم گفت:تقلب کردی

اون موقع نمی دونستم تقلب چیه....

گریه می کردم و می گفتم:خانوم اینایی ک شما می گید نمی دونم چیه اما من هیچ کاری نکردم.

الان به این خاطره ها فقط لبخند میزنم مثل همون موقع که این جمله رو به معلم سال اولم گفتم و اون لبخند زد

یادمه روز دانش آموز بهمون یه پاکن مدادی داد و گفت :بفرما دخترم

به مامان گفتم: مامان،این منو دختر خودش میدونه؟یعنی من دو تا مامان دارم؟

مامانم با لبخند گفت:هر کسی ک برات زحمت بکشه مامانته.

چقدر دلم برا بیست گرفتن های اون موقع تنگ شده هنوزم با گرفتن بیست ذوق میکنم

ذوقی به بزرگی کوه های دفتر نقاشیم

بابایی ، زهرا رو بوس میکنه .

من با ابروهایی درهم میگم بابا پس من چی؟

بابا بدون لحظه ای تحمل یه بوس روی گونه های فاطمه می کنه.

و زهرا با سرعت خودش رو به بغل بابایی می اندازه.

من،فقط لبخند می زنم


آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد
بلکه چیزیست که خودمیسازد
پس اندیشه رابه جست وجو ویافتن راه حل چگونه ساختن به کارگیریم...


خدااایا دلم گرفته.......ازخیلی ها.......!!!!؟؟؟؟

پاسخ
 سپاس شده توسط سولماز ، مهسا.م


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان