امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 1.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایت پیرمردتهی دست
#1
پیرمردتهی دست زندگی رادرنهایت فقروتنگدستی میگذراندوبرای زن وفرزندانش غذایی ناچیزفراهم میکرد.ازقضایک روزبه آسیاب رفته بود.دهقان مقداری گندم دردامن لباسش ریخت وپیرمردگوشه های آنرابهم گره زد.
ودرهمان حالی که به خانه برمیگشت باپروردگارازمشکلات خودسخن میگفت وبرای گشایش آنهافرج میطلبیدوتکرارمیکرد:
ای گشاینده گره های ناگشود؛عنایتی فرماوگره ای ازگره های مابگشای.
پیرمرددرحالیکه این دعاراباخودزمزمه میکردومیرفت یکباره گرهی ازگره های دامنش گشوده شدوگندم هابه زمین ریخت.اوبه شدت ناراحت شدوروبه خداکردوگفت:
من توراکی گفتم ای یارعزیز کاین گره بگشای وگندم رابریز؟
آن گره راچون بیارستی گشود این گره بگشودنت دیگرچه بود؟
پیرمردنشست تاگندم هاراجمع کندامادرکمال ناباوری دیددانه های گندم روی همیانی اززر ریخته است!
پس متوجه فضل ورحمت خداوندی شدومتواضعانه به سجده افتادوازخداطلب بخشش نمود...
سکوت من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود
من اگرراضی باشم ..میخندم
پاسخ
 سپاس شده توسط WiSe


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان