امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اولین گفت وگوی آدم وحوا
#1
آدم : حوا جون!

حوا: حوا جون و زهر مار!... این موقع آمدن است؟ دو روز است من خلق شده ام از بس منتظرت شدم زیر پایم علف سبز شد... می دانم بعد از این چه جوری تلافی کنم !

آدم: مرا ببخش زن خوشگلم! ... به من خبر دادند که تو را خلق کرده اند ولی آدرست را ندادند، دو روز تمام است توی باغ بهشت دنبالت می گردم.

حوا : (با نگاهی پر سوءظن) ببینم... من از کجا بدانم راست می گویی و این دو روزه مشغول چشم چرانی نبوده ای؟

آدم: خانم جون این چه حرفی است غیر از تو...

حوا : (ریش آدم را بو می کند) آهای! ریشت هم بوی عطر می دهد، راست بگو کجا بودی؟

آدم: خانم جون این بوی گل میخکی است که دیروز و پریروز به ریشم زده بودم.

حوا: پس گل را چه کار کردی؟

آدم: از بس دنبالت گشتم پلاسید انداختمش دور... آخر غیر از تو زنی توی بهشت نیست!

حوا: (فریاد می زند) از کجا بدانم راست می گویی... اصلا از آن چشمهایت هیزی و هاری می بارد...

آدم: خانم جون باور کن بجان عزیز خودت...

حوا : (عصبانی) جان مرا بیخود قسم نخور. خیلی خب، این دفعه چون دفعه اول است می بخشمت. اگر یک دفعه دیگر از این غلط ها بکنی کاری می کنم کارسون.

آدم: حالا شدی دختر خوب... عزیزم بیا در آغوش شوهرت.

حوا: هنوز هیچی نشده چقدر پررو شده ای! همینطور بی عقد و عروسی؟

آدم: حوا جون...

حوا: زهرمارو حواجون. خیال کردی منم ازین دخترهایی هستم که تا سلام بگی میفتند توی بغلت... نخیر آقا اشتباه فرمودید... اولا این برگ کهنه شده است زود باش یک برگ نو برایم تهیه کن.

آدم: خانم جون حالا وقت این حرفا نیست.

حوا: پس وقت جیه؟... وقت الواطی و هیزی آقا؟

آدم: خانم جون ازین برگ در این نزدیکی ها پیدا نمی شود... . می خواهی برگ مو برایت بچینم؟

حوا: وا، نصیب نشه، من برگ مو بپوشم؟ مگه من کلفتم؟...

آدم: خانم جون حالا...

حوا: (فریاد می زند) حالا چی؟... حالا لخت راه برم تا آقا میلشان بکشد برای من یک برگ تهیه کنند... ای خدا این چی بود نصیب من کردی؟

آدم: خانم جون پس بیا این برگ مرا بگیر بپوش برگ خودت را بده من بپوشم

حوا: وای خدا مرگم بده! همین مانده که برگ مردانه بپوشم... (جیغ می زند) مرد تو چرا شعور نداری؟.. نمی بینی برگ تو برای من بزرگ است؟

آدم (مستاصل) این برگی که الان پوشیده ای از کجا آورده ای؟

حوا: این برگ فابریک است.

آدم: خیلی خب بیا برویم بلکه برایت یک برگ پیدا کنم.

حوا: بفرمایید برویم.

آدم: به قول سعدی ای گرفتار و پای بند عیال دگر آسودگی مبند خیال.

حوا: مزخرف نگو سعدی هنوز نیامده.

(آدم و حوا به زیر درخت نارگیل می رسند)

آدم: حالا خانم جون من بیچاره چطور ازین درخت بالا برم؟

حوا: وا! از درخت هم بلد نیستی بالا بری؟ پی تو به چه درد می خوری؟... یالا معطل نشو!

(آدم سعی می کند از درخت بالا برود ولی وسط راه به زمین می افتند).

آدم: آی... آی... پایم رگ به رگ شد...

حوا: باز خودت را زدی به موش مردگی... بلند شو!

(آدم از درخت بالا می رود و یک برگ نارگیل می چیند و پایینمی اورد)

حوا: ترا خدا ببین... این مرد هیچ کاری بلد نیست... این برگ چی بود برای من آوردی؟

آدم: خانم جون برگ به این قشنگی...

حوا: حرف زیادی نزن... یالله برو این را پس بده یک برگ قشنگ برایم بگیر!

(آدم دوباره ناله کنان بالا می رود و یک برگ می آورد)

حوا: این هم تعریفی ندارد ولی چه کنم. رویت را بکن آن طرف... می خواهم برگ عوض کنم.

(آدم چشم های خود را با دست می گیرد، حوا برگ عوض می کند).

آدم: حالا عزیز دلم بیا در آغوش شوهرت...

حوا: خدا بدور از دست شما مردها!... همه اش فکر الواطی هستید... یک دقیقه صبر ندارید!... زود باش یک آینه پیدا کن می خواهم ببینم این برگ نو به من می آید یا نه !

آدم: خانم جون اینجا آینه نداریم... وانگهی هنوز آینه اختراع نشده...

حوا : (جیغ می زند) ای خدا ببین چه مرد لات گدایی نصیب من شده (گریه می کن) من الان بر می گردم خانه مامانم.

آدم: خانم جون تو که مامان نداری... چرا حرف بی خود می زنی؟

حوا : (فریاد می کشد و ها های گریه می کند) یباره بگو من زیر بته آمده ام... ای خدا ببین این مرد چقدر به من توهین می کند. (آهسته گریه می کند) اگر مامان داشتم که تو جرات نمی کردی به من اینقدر ظلم کنی.

آدم : (زلف او را نوازش می کند) گریه نکن عزیز دلم.

حوا: (فریاد می زند) اه! زلفم را خراب کردی!

(زیر یک درخت در کنار یکدیگر می نشینند. صدای موزیک شنیده می شود، تماشاچیان فقط شاخ و برگ های بالای درخت را می بینند).

بعد از یک ساعت آدم و حوا از جا بلند می شوند، حوا زلف خود را مرتب می کند.

دوباره دست یکدیگر را می گیرند و راه می افتند.

نسیم بهشتی می وزد.
پرده می افتد.
امضاء :

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد....!
پاسخ
 سپاس شده توسط افسانه پناهی ، مهسا.م
#2
Big Grin Big Grin Wink


آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد
بلکه چیزیست که خودمیسازد
پس اندیشه رابه جست وجو ویافتن راه حل چگونه ساختن به کارگیریم...


خدااایا دلم گرفته.......ازخیلی ها.......!!!!؟؟؟؟

پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا.م


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان