امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
انسان شناسی در شعر فارسی
#1
شعرفارسی به حکم دوسویه ودو زمانه بودنش مضامین دوسویه ایی دربرداشته ورویکردهای دوگانه ای نیز به مسائل افکنده است .یکی از همین دو گانگی ها را میتوان درتعریف دوره های ادبیات سنتی ومعاصراز "انسان"مشاهده کرد.چهره ی انسان را درسنت شعر فارسی آرمانی وکمابیش متفاوت ترازآنچه ما امروزه روز ازانسان متصور هستیم می خوانیم وبرعکس درشعرمعاصرفارسی به تبعیت ازمکاتبی چون اومانیسم تعریف نوینی ازانسان بدست داده می شود.تعریفی که هماهنگ با دیگر دانش های نوین بشری ساختاری توصیفی-رئالیستی دارد در مقابل تعریف سنتی از انسان که حکما ماهیتی تجویزی-دستوری را طرح می کندضمنا کوشید ه ام پاسخی بیابم به اینکه چگونه می توان اجمالاازلابلای احکام دینی رد پای ورودانسان را به شعرفارسی جستجوکردبا وجودبرخی الزاماتش درسایرهنرهای اسلامی از جمله نقاشی و...

کلیدواژه ها: انسان .کلاسیک.معاصر.آرمانی.واقعی ...

مقدمه:نمود انسان درشعروادبیات ملل ازآن جایی که می تواند دست مایه ی مطالعات مردم شناسی وجامعه شناسی و...واقع شودمی تواندحائزاهمیت باشدبایسته است بااین پیش درآمدآغازکنم که جستجوی ردپای انسان در شعرفارسی بدون پیوندوگذاری ازگذشته اش بسی ناتمام خواهدبود واین کاملا بدیهی است که هرجستاری درادبیات خواه ناخواه پی گیری چنین پیوندی رامی طلبد.نه آیا درعرصه ی این گیتی پهناور همواره نوترها وجوانان گذشتگان وکهنسالانشان را به چالش فراخوانده اند؟تو گویی زبان حالشان چنین است که "شما که مالکان دیروز بودید آن را آنگونه نوشته اید که به کار دیروز می آمد وامروزرا باید امروزیان بنویسند".دنیای ادبیات هم ازاین قانون نانوشته جدانیست و هرنووی درآن حکم آنتی تزی است برابرفرسودگی ناکارآمدی ونابسندگی اصول وقواعد همچنین سنت ها وقراردادهایش. ادبیات معاصرهم به همان دلایلی که گفته شد در بیشترگزینه ها از جمله حضور"انسان درشعر"به گونه ای واکنشی نشان داده است در برابر شمار فراوانی از درون مایه ها ومضامین شعر کلاسیک فارسی ازسیمای انسان.ازاین روبرای آسانی بررسی و نتیجه گیری بهترموضوع را دردو بخش مطرح می کنم:

1.انسان درشعرکلاسیک فارسی

2.انسان درشعرمعاصر فارسی

بخش1همان طور که می دانیم انقلاب مشروطه را پایانی بر دوره ی کلاسیک(سنتی) در شعرفارسی برشمرده اند وبه عبارتی دقیق ترسال 1285ه.ش.ازنظرگاه تاریخ ادبی سرآغازی است برشکل گیری .نضج ونمو شعری که دردوران بعدی به شعرنو معروفیت می یابد.دربخش نخست یعنی شعرسنتی فارسی که عموما شکل تکوین یافته ی آن رادر شعررودکی می بینیم بیشتربا چهره ی ایده آلیستی وآرمانی انسان روبرو هستیم.چهره ای که مصادیقش ملموس وعینی نمی نماید.این انسان تو گویی ارانسان های جامعه یک سروگردن فراتراست وآسمانی فرخ وایزدی ویا هم فروتراست وپلید واهریمنی.در گفتمان سنتی ادبیات انسان گاه سیمایی آیینی دارد سپید وپاک ودرحدخدایان جهان باستان درخورستایش.وگاه نمودی داردتیره وسیاه که ابلیس ازهول وی نیستی رابربقایش ترجیح می دهد!و این نگره کاملا واضح است و منحصر به شعرفارسی نه.جهان کلاسیک اموررایا سپیدسپید میبیندیاسیاه سیاه.که در بین این دو هیچ نه.آیا چنین رویکردی به پیرامون واشیا مرده ریگ فرهنگ قبیله ای انسان هاست که انسان برابر خود را ازدوحالت بیرون نمیدید:که وی اگر آشناست پس عضوی ازقبیله است وسفیدورنه سیاه است دشمن.وشایدهم ازروزگارانی برایش مانده که هنوزدرجرگه ی جانوران بودوجزبه خوردنی وسودمندیابه انداختنی ومضرنمی اندیشید!باری چه این موضوع بقول "یونگ"آرکی تایی از روزگاران دیرین باشد وچه میراث نظامی قبیله ای ازموضوع و مجال مستقیم بحث مابیرون است.

برگردیم به شعررودکی.بطور کلی در شعراین تیره چشم روشن بین ودیگرپیروان وی چهارچهره وتیپ انسانی می توان دید:1.معشوق:/بحق نالم زهجر دوست زارا سحرگاهان چو بر گلبن هزارا/(رودکی.1380:11)اینکه سیمای معشوق در دوره ی رودکی چگونه است و مذکر وغیره ماهیتا اساس بحث ما نیست به اندازه ای که کار چهره شناسی انسان را در دوره ی نخست بدست دهیم کفایت می کند.2.ممدوح:که فرخی در مدح سلطان غزنوی گوید"/خسرو فرخ سیر برباره ی دریا گذر باکمند اندر میان دشت چون اسفندیار/(صفا.1371:542)3.خود شاعر و یا از نزدیکان وی :/مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود نبود دندان لا بل چراغ تابان بود/(رودکی.1380:22)/مرد مرادی نه همانا که مرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد/(همان:18)4.همه ی انسان ها مخاطب شاعرند/به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست//زیر خاک اندرونت باید خفت گر چه اکنونت خواب بر دیباست/(همان:15) جالب است که این تیپ از انسان گاه از سوی شاعر مورد" هجو" هم واقع شده است.از نظرگاه انواع ادبی که به موضوع نگاه کنیم می توان در آنچه به شعر سبک خراسانی معروف شده است کلا سه چهره ی بارز رادر سه نوع ادبی بازشناخت:چهره ای در شعرتغزلی که تا پایان دوره ی سنتی در ادب غنایی جلوه گر است وشخصیتی ایستا دارد همان معشوق است.وچهره دوم که گاه شاه و فرمانرواست در"مدیحه"و گاه خودشاعر در"مفاخره ها"ویا ازنزدیکان وی که همان ممدوح است رثا و مرثیه هم هم در همین قالب توجیه پذیر است.در هرسه حال(مدح مفاخره ورثا) داخل درشعر حماسی.اینجا البته چهره ای ظریف تروبه عبارتی "انسانی دو بعدی" یافت می شود وآن در شعرسترگ فردوسی است.براستی چهره ای که استاد از شخصیت هایی چون فریدون. کیخسرو و نهایتا از رستم ترسیم می کندچه نامی می تواند داشته باشداجازه بدهید بنده چیزی نگویم واز زبان دکترزرین کوب بشنویم درباره ی رستم:"این خطایی بزرگ است که در وجود او فقط یک دلاور عصر افسانه ها را بجویند.وجود او از این پندارهای نارسا فراتر است نه" تیتان" است که در اساطیر یونان آمده است و نه "مرد برتر"که نیچه درخیال های شاعرانه ی خود آن را ساخته است.با آنکه از این هردو نشانها دارد برتر ازآنها ویا غیر از آنهاست.نمونه ی انسان کامل است:انسان تمام عیار و جهانی که طبیعت هنوز نتوانسته است بسازد...."(زرین کوب.1374:36)و بقول شهریار آدمی گاه متحیر می ماند که چه بنامدش!و چهره ی سوم که در خلال پندهاواندرزهاست انسان نوعی است -ادب تعلیمی.آیا می توان این چهره از انسان را در شعرسنتی بینابین سفید وسیاه یعنی چهره ای خاکستری دانست؟و یا حداقل چهره ای خنثی؟

تا اینجای بحث می توان چنین نتیجه گرفت که سمت وسوی پیام های تجویزی ودستوری اشعارحماسی(مدح وهجو مفاخره ورثا)تغزلی(غنایی)وپند واندرز(ادب تعلیمی)تعریفی است از"انسان کامل".اکنون به این نکته ی بسیارمهم باید توجه کرد که آنهم در آفرینش فردوسی واساسا نوع ادب حماسی نهفته است که بی گمان آبشخورش رابایستی درادب تعلیمی-عرفانی آیین زرتشت جست!
امضاء :

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد....!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان