امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
60ثانیه فرصت.....وبعدهمه به فرمان تو
#1
من : سلام…

تو : ( چشمات رو آروم به نشونه ی جواب سلامم می بندی و به دنبالش ، یه قطره اشک… )

من : خوبی ؟!

تو : ( سرتو به چپ و راست حرکت میدی که نه ، خوب نیستم…و یه قطره ی دیگه … )

من : آخه چرا ؟! فقط به خاطره یه امتحان اینجوری ریختی بهم ؟! اونم با این همه فرصت ؟!

تو : ( سرتو میندازی پایین و دستاتو میگیری جلوی صورتت و یهو بغضت میشکنه و هق هق گریه هات ، هوای دلتو بارونی میکنه… )

من : آروم دستاتو از صورتت کنار میزنم …سرتو بگیر بالا رفیق… چرا زمین رو نگاه میکنی؟! تو وجودت آسمونیه …حیفه ، گریه نکن… کنکور که ارزش این قطره های با ارزش رو نداره ! چرا اشک میریزی؟! چرا بی تابی میکنی؟! اصلا چرا وقتی میخوای گریه کنی ، زمین رو نگاه میکنی ؟! میخوای شرمنده ش کنی؟! میخوای بگی پاهاتو بسته به خاک و نمیذاره قدم برداری ؟! میخوای بگی نمیذاره پرواز کنی و اوج بگیری؟! یا نه…خودتم شرمنده ای !!؟ که تنها چیزی که نصیبش میکنی غبار کفش ها و سنگینیه قدم ها و اشک های وقت و بی وقتته !!…سرتو بگیر بالا…یالا جواب منو بده…

تو : ( فقط نگاه… )

من : بگو…منتظرم…

تو : ( دوباره نگاه… )

من : نترس…راحت باش…اینجا کسی بابت حرف هات مجازاتت نمیکنه…ما با هم رفیقیم…مگه نه؟!

تو : ( سرتو به نشونه ی تاکیید تکون میدی … )

من : پس حالا که موافقی ، یه کلمه حرف بزن تا صداتو بشنوم…حس نمیکنی داری به قلبت ظلم میکنی؟! داری سنگینش میکنی ؟! مگه چقدر طاقت داره ؟! چقدر جا داره ؟! بخدا قلبت خیلی کوچیکه… بعد آروم دستاتو میگیرم تو دستم و به حالت مشت ، می بندمش…ببین… میگن قلبه آدما به اندازه ی مشتشونه…ببین قلبت چه کوچیکه !…چطور دلت میاد اذیتش کنی و این همه غم و غصه رو بریزی توش؟!…فکر نمیکنی ، بی انصافی ؟!…قلبت رو آزاد کن…بذار نفس بکشه…غم هاتو بریز تو صدات و بعد فریادشون بزن…بریزشون بیرون…از قلبت به محیط…یه جورایی میشه گفت انتقال انرژی منفی از سامانه به محیط پیرامون !…موافقی ؟!

تو : ( شونه هاتو به نشونه ی بی تفاوتی میندازی بالا… )

من : نمیخوای یه چیزی بگی و به دلت یه رحمی بکنی ؟! گناه داره…داری عذابش میدی…تو با این همه بزرگیت ، طاقت غم و غصه هاتو نداری و سنگینیه بارشونو به دوش قلب پاک و بی گناهت میندازی…حالا چه برسه به اون قلب کوچیکت !…

تو : ( فقط نگاه … )

من : با نگاه میتونی حرفاتو بریزی بیرون ؟!

تو : ( سرتو به نشونه ی نه ، به چپ و راست حرکت میدی …)

من : اما تو نگاهت هم یه دنیا حرف نشسته…

تو : ( چشمات رو بازتر میکنی…یه کوچولو تعجب کردی… )

من : چیه ؟! چرا اینجوری نگام میکنی ؟!درسته که نگاهت پر از حرفه…اما تا صداتو نشنوم که نمیتونم معنیشونو دقیق بفهمم…صدای تو ، کمکم میکنه درکت کنم…

تو : (نگاه… )

من : ( نگاه… )

تو : ( چشاتو تنگ میکنی که بهم بفهمونی منتظری یه چیزی بگم !… )

من : ( نگاه … )

تو : ( یه نفس خیلی عمیق میکشی و با یه اندوه خاصی ، آه میکشی…و دوباره نگاه… میدونم میخوای بهم بگی حرف بزنم… )

من : ( نگاه… )

تو : ( یه آهه دیگه…انگار فهمیدی با هر آهی که میکشی ، قلبت یه نفس راحت میکشه… )

من : ( نگاه … )

تو : چند دقیقه مکث…روتو برمیگردونی سمت دریا…چشماتو میبندی و بعد از چند ثانیه بازشون میکنی…یه نفس عمیق میکشی و بعدش آهسته نجوا میکنی… ” خسته ام…”

من : ( کنار تو…نگاهم به دریا…سکوت…)

تو : چشماتو دوباره میبندی…یه نفس عمیق دیگه…انگار تازه ریه هات پر از اکسیژن شده…انگار با این نفسای عمیقت داری به قلبت میگی اینا مال تو إ …تویی که این همه مدت بار سنگین غم های من رو به دوش کشیدی … نفس بکش قلب من…از این اکسیژن زندگی تنفس کن… رها از هر غم و غصه ای…دوباره چشماتو باز میکنی و نفست رو میدی بیرون…آهسه میگی…” میدونی؟!…دلم هوای خوشی کرده…دیگه کم آوردم…خیلی وقته اینجا گیر افتادم…این جا ، جای من نیست رفیق…” وبعد سرتو میچرخونی سمت من که نظر من رو هم بدونی…

من : ( نگاهم هنوز سمت دریاست و وانمود میکنم نظری ندارم… )

تو : نگاهت دوباره به دریا…آهسته میگی…” داری تلافی میکنی…آره ؟! ”

من : ( دوباره نگاه… )

تو : حالا میفهممت…وقتی با کسی حرف میزنی و جوابی نمیشنوی ، خیلی حسّه بدیه…نه ؟!

من : ( فقط نگاه… )

تو : کفشاتو در میاری و چند قدم از من دور میشی و به دریا نزدیک…انگار میخوای بذاری پاهاتم نفس بکشن و راحت باشن…چند قدم دیگه…حالا داری نوازش آب رو روی پاهات احساس میکنی…میبینی ؟! دریا با این همه عظمتش داره موجود کوچیکی مثله تورو نوازش میکنه…داره بهت توجه میکنه…یعنی هیچ غروری نداره ؟! نمیترسه شاید با این کار از عظمت دریا بودنش ، کم شه ؟! چقدر متواضع و فروتنه…اما ما آدما چی؟!…چند قدم دیگه میری جلوتر…چند لحظه مکث…انگار دلت واسه دستات هم سوخته…دست هایی که تو مدرسه یا کلاس کنکور ، تند و تند حرف های دبیر هارو یادداشت میکنن و حواسشون هست که مبادا چیزی از قلم بیفته و تو دچار مشکل بشی و اونا شرمنده !…دو زانو میشینی و آروم دستاتو میکشی روی آب…حالا اینبار تو میخوای دریا رو نوازش کنی…میخوای محبتش رو جبران کنی…چه لذتی داره…نه ؟! انگار دستات که آب دریا رو لمس میکنن ، روحت نفس میکشه…حسّ پرواز داری…صداتو یه کمی بالاتر میبری که مثلا منم حرفاتو بشنوم…آخه الان از من دور شدی…تو ، تو دریا و من تو ساحل… ” میدونی…دلم خیلی گرفته…” سرتو میندازی پایین…انگار دیگه حتی منتظر جواب منم نیستی…دیگه اینجا نیستی…رفتی تو یه فاز دیگه…

من : ( دارم نگاهت میکنم…تو دلم تحسینت میکنم که داری غم هات رو میریزی بیرون…خیلی دلم میخواست داد بزنم و بهت بگم ، هرچقدر دلت میخواد اینجا داد بکش و حرف بزن…خودتو خالی کن…اینجا کسی جلوتو نمیگیره…کسی نمیگه ، هیس ! ساکت باش ! چرا داد و بیداد راه انداختی ؟! آبرومون رفت !… صدات اینجا مزاحم هیچ کس نیست…فقط تویی و دریا و خدا…خدا ، صدای فریادت رو هم دوست داره…داد بزن…فریاد بکش…بگو هرچی تو دلت ریختی و سنگینش کردی…بریزشون بیرون…سبک کن قلبت رو…اما حیف که اگه حرف بزنم اونوقت دوباره ساکت میشی…الان تو یه حالو هوایه دیگه ای هستی و دوس داری حس کنی تنها و تنها کسی که صداتو میشنوه خداست…پس مزاحم خلوتت نمیشم…)

تو : سرت هنوز پایینه…چند دقیقه مکث میکنی…بعد آروم سرتو میگیری بالا…همونجور که داری آسمونو نگاه میکنی ، چند لحظه چشاتو میبندی و یه نفس عمیق…با صدای کمی بلندتر میگی… ” اما من دلم میخواد زندگی کنم…” چشمات هنوز بسته ست…انگار نور آسمون چشماتو میزنه…نمیخوای اذیت بشی و بخاطر نور ، حال و هوای آسونی رو از روحت دریغ کنی…دیگه نمیخوای کوتاه بیای…تازه رفتی تو فاز حرف زدن و سبک شدن…میخوای بازم حرف بزنی…ونگاهت همون جور به آسمون…انگار روی صحبتت با خداست…

من : ( همونجور نگات میکنم…تو داری به هدفی که من میخواستم ، نزدی و نزدیک تر میشی…آره…داری فریاد میزنی…هرچند هدفه من بود…اما حواست نیست…رفیق این هدف تو هم بود…تو هم دلت میخواست آزاد باشی…راحت و سبکبال…

تو : چشمات بسته ست و نگاهت به آ سمون…یه لحظه مکث…و بعدش فریاد…” خدایا…من حس زندگی کردن دارم…”

من : ( با نگاهم دارم فریاد هاتو تحسین میکنم…آفرین…بگو رفیق…یالا…)

تو : بازم بلندتر… “من میخوام نفس بکشم…میخوام قلبمو از اندوه خالی کنم…من… ( و باز هم بلندتر )…خدایا…( و بلندتر )…میخوام امیدوار زندگی کنم…”

حالا به هق هق افتادی…داری تند تند نفس میزنی…من حرکت شونه هاتو میبینم…اگه صدای امواج آب نبود ، صدای نفس هات رو هم میشنیدم…اما صدای گریه ت…یه صدای عجیبیه…انگار هیچ غم و غصه ای توش نیست…چون چند ثانیه قبل همشو با فریاد های پرقدرتت به محیط فرستادی…

من : ( همونطور که دارم نگات میکنم تو دلم میگم خدایا ، چه عظمتی داری !…چجوری ما آدم ها این همه انرژیه منفی خودمون رو خیلی راحت ، با حرف زدن ، نگاه کردن و یا حتی فکر کردن ، به محیط اطرافمون میدیم و اونوقت کوه و دریا و آسمون و … به جای اون همه غم و ناراحتی ، بهمون طراوت و تازگی و انرژی مثبت میدن ! … خدایا…چقدر با سخاوتی…شکرت…)

تو : هنوز داری هق هق میزنی و هنوز هم نفس های بلند…انگار روحت یه بار دیگه زنده شده…انگار تنها چیزی که الان داری ، یه روح آزاد و یه قلب پاکه…و دیگه جسمی در کار نیست…انگار زمینی بودن از یادت رفته…هنوز دوست داری داد بزنی…بازم مونده…از صدای گریه هات معلومه…فریاد میکشی…” من میخوام که بتونم…” و دوباره فریاد… ” من عاشق لحظه لحظه های زندگیم هستم…خدایا…( با تمام وجودت و بلندتر ) کمکم کن که دوباره بلند شم…”

.

.

.

فرمان ۱ دقیقه سکوت…دیگه نه صدای امواج هست…نه صدای باد…ونه صدای هق هق و نفس های بلند تو…با چشم های بسته…نگاهت هنوز به آسمون…انگار واسه چند ثانیه همه ی کاینات سکوت کردن…انگار به تو ۱ دقیقه و فقط ۱ دقیقه زمان داده شده تا تو این خاموشیه محض ، آخرین حرفتو بزنی…۱ دقیقه ی تو از همین حالا شروع شده…۶۰…۵۹…۵۸…زمان داره میگذره و تو هنوز ساکتی و کاینات هم…۵۷…۵۶…۵۵…انگار بدجوری تو فکری…۵۴…۵۳…داری تو ذهنت دنبال بهترین جمله میگردی…۵۲…۵۱…۵۰…۴۹…جمله ای که بتونه تورو خالیه خالی کنه…۴۸…۴۷…آخه ین آخرین فرصت تو ست…۴۶…۴۵…۴۴…۴۳…کاینات واسه هرکسی ، زندانیه سکوت نمیشن…پس لابد تو یه فرده خاصی…هی…زود باش…عجله کن…فرصت داره از دست میره…۴۲…۴۱…۴۰…یالا رفیق ، بگو تا دیر نشده و همه بیدار نشدن…۳۹…۳۸…۳۷…به احترام تو ، همه خاموش و بی حرکتن…درگیر یه سکوت مطلق…۳۶…۳۵…۳۴…سر تا پا گوش شدن و منتظر فرمان تو هستن…۳۳…۳۲…هنوز چشمات بسته ست و داری فکر میکنی…حتی دیگه نفس هم نمیکشی…۳۱…۳۰…۲۹…۲۸…زمانت از نصف کم تر شده و هنوز هم سکوت پابر جاست…تو ۲۸ ثانیه ی دیگه فرصت داری…شاید الان خیلی خوب ارزش زمان رو درک میکنی…شاید داری افسوس میخوری که چه ثانیه های خاموشی رو برای شاد بودن و با امید زندگی کردن ، از دست دادی…۲۷…۲۶…اما نه…حالا وقت این حرفا نیست…یه چیزی هنوز تو ذهنته…اگه اونم بگی ، دوباره میشه یه نوار خالی که پذیرای ضبط هر اتفاق تازه ایه…و این یعنی یه شروع خوب برای تو…۲۵…۲۴…۲۳…و همینطور گذر ثانیه ها…۲۲…۲۱…و هنوز هم خاموشی…حتی ابر ها هم حرکت نمیکنن…عجیبه که من هم صدای نفس هامو نمیشنوم…انگار تو یه اتاق عایق صدا گیر افتادیم…۲۰…۱۹…۱۸…۱۷…هنوز تو همون حالتی…داری به چی فکر میکنی ؟!…آره میدونم…این که چه حرفی میتونه پایان پشیمونی های گذشته و شروع امید به آینده باشه !…یعنی هم شروع و هم پایان…چه پارادکس قشنگیه…نه ؟!…۱۶…۱۵…الان خیلی دلت میخواست زمان وایسه…نه؟!… اما نمیشه رفیق ، بجنب…این دیگه دست من و تو نیست…همه منتظرتن…تو رو خدا زود باش…۱۴…۱۳…یه صدایی میاد…صدای من که نیست…فکر میکنم صدای نفس های تو باشه…چت شده ؟!…چرا دوباره به نفس افتادی ؟!…پس چرا فقط صدای نفس تو میاد؟!…۱۲…۱۱…یه لحظه سرتو میگیری پایین و بعدش از رو زانوهات بلند میشی…شمارش معکوس شروع شده…۱۰…۹…۸…اما انگار زیاد توان نداری…انگار یه جورایی اصلا این جا نیستی…انگاری از حال رفتی…با تمام وجودت تلاش میکنی و به زحمت بلند میشی…۷…۶…نگاهت دوباره به آسمون…یه دم عمیق…و فریاد بی نظیرت…کلمات رو شمرده شمرده و با تمام نیرو و توانت ، با مکث فریاد میزنی : ” من…(…۵…) میخوام (…۴…) دوباره (…۳…) شروع (…۲…) کنم( و …۱… )…وای…خدای من…چقدر دقیق !…درست ، ۱ دقیقه…دوباره صدای امواج میاد…صدای باد رو میشنوم و صدای نفس های خودم رو…انگار همه صداتو شنیدن و حالا بعد از گرفتن فرمان از تو ، همه دست به کار شدن…هی ، رفیق…خوش به حالت…چه ارج و قربی پیش خدا داری !…حالا بهت حسودیم میشه…کاش این ۱ دقیقه رو من جای تو بودم…من هنوز ساکتم و دارم نگات میکنم و تو بی حرکت میون امواج دریا ایستادی…به رو به رو خیره شدی و نفس های عمیق و طولانی میکشی…انگار داری دوباره قوای تحلیل رفته ت رو به دست میاری…چند دقیقه تو همون حالت…خیره به رو به رو …نفس های عمیق و طولانی…حالا دیگه ذهنت از گذشته ها خالی خالیه…دیگه یاد آوری اتلاف وقت ها و از دست دادن حداقل ۱ ماهه تابستون برای درس خوندن، عذابت نمیده…یعنی اصلا دیگه یاد آوری ای در کار نیست…تو از گذشته هیچ چیز رو بخاطر نمیاری…حالا پر از حس زندگی و شور ادامه دادنی…حالا انگار اصلا فرصت تو از همین مهر ماه شروع شده وبه تو ۹ ماه زمان داده شده تا آماده بشی…دیگه نگران هیچی نیستی…روحت پاک تر و مشتاق تر از قبل به جسمت برگشته…

من ازت چند قدم دورتر میشم…میخوام تنهات بذارم تا خودتو پیدا کنی…اما نه…یه صدایی بهم میگه آخرین حرفتو ، تو این روزای آخر تابستون بهش بزن…با خودم و اون صدا میجنگم…خدایا…بگم یا نه ؟!…خودش میدونه…پس چرا دوباره تکرارش کنم ؟!! نکنه ناراحت شه ؟!! وای خدا ، چیکار کنم ؟!…صدا دوباره میگه ، تو رفیق تنها یی هاشی…شاید دلش بخواد از زبون تو هم بشنوه…صداش کن…فقط چند جمله ی کوتاه…یه توجه کوچیک به رفاقتتون…

شاید حق با اون باشه…بر میگردم سمتت… با صدای بلندی که بتوی بشنوی…” آهای رفیق…” تو هم انگار منتظر حرف من بودی…یه لحظه از اون حال و هوا میای بیرون و بر میگردی سمت من…حق داشت…پس ما واقعا رفیقیم…با صدای بلندتر…

من : ” یادت نره…همه به فرمان تو…از دی ماه…یه شروع دوباره…”

تو : بعد از چند ثانیه ، یه لبخند رضایت رو صورتت میشینه و واسم دست تکون میدی…

با خودم میگم…آخیش…خیالم راحت شد…خیلی با معرفتی…

من : ( بر میگردم و ازت دور میشم… )

تو : ( بر میگردی و صورتت دوباره به آسمون…اینجا…تو ، دریا ، حس زندگی و… خدا…

دیگه نه “من” و نه “تو”…و این بار ” ما ” :راه همیشه باز است…و پیروزی در دو قدمی…زندگی هم چنان ادامه دارد...

مخاطبِ من تویی...تویی که ضربان قلبت یه چیز میگه و گامهای سستت یه چیز دیگه...

تویی که تو نفسهات یه عشق بزرگ احساس میشه اما هنوز براش قدمی برنداشتی

مث پرنده ی تو قفس میمونی که تشنه پروازه ...که بیقراره رسیدن به آسمانِ هدفشه

تا وقتی اسیر قفس ذهنت باشی به آسمون نمیرسی..آزاد کن خودتو ..از قفس نترس قفس ذهن توئه یه مشت خیال و توهمه ...هیچ سدی پیش روت نیست ...راه پرواز تو بازه .

آسمان مال توئه برای رسیدن بهش ،، فقط قفس نفس ات بشکن

تو محکوم به هیچ سرنوشت تعیین شده و اجباری نیستی...تو محکوم به آینده ای نیستی که دوسش نداشته باشی...هیچ تخته سیاهی تو آسمون نیست که آینده تو روش نوشته باشه ...آینده ی تو با دستای خودت ساخته میشه ...حق نداری آرزوهاتو زمین بزاری ...حق نداری که از کنارشون بگذری

تو هیچ سرنوشت مشخصی نداری... خدا به تو اراده داده و راه تلاشو باز گذاشته و این یعنی تو به هرچیزی که بخوای میرسی

اگه به هدفت نرسی...اگه رویاتو خاک کنی و ازشون بگذری مقصر تویی ..خود ِخود ِ تو ...هیچکسی و هیچ نیرویی تو دنیا حق جنگیدن و تلاشو ازت نگرفته

همه کائنات و هستی منتظر توئه ...بهشون فرمان خوشبختی بده ...فرمان رسیدن به هدف

تو یه نیروی عظیم داری ..اون نیروی ذهن توئه....و قدرت خواستن تو

وقتی بند بند وجودت خواستن هدفتو فریاد بزنه اونوقته که همه هستی دست به دست هم میدن تا تو رو به ارمانت برسونن اونوقته که دیگه سختی های مسیر و موانع راهتو نمیبینی اونقدر نگاهت معطوف قله هدفت میشه که پا میزاری رو همه سختیا تا به اون برسی به هرقیمتی که شده
خیلی داغ کردیم ، حالا کم کم سرد کنیم ....

اهــدافـم را که مــرور میکـنم...

درونـم انگیـــــزه ای به وسعـت هزاران ریشتــر

کوهی از غــم و نـاامــیـدی را نابــود میکنــد

رضا صادقی :

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی ...اینبار ایستادیم تا آخرش با کفش اهنی ...بات میجنگیم تا نگی ترسیده بود پیاده شد..بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد
امضاء :

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد....!
پاسخ
 سپاس شده توسط افسانه پناهی


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان