امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگي به سبك شهدا
#1
زندگی به سبک شهدا؛ از بیت المال خرج نکنیم

خیلی کم پیش می‌آمد که بچه‌هایش را همراه خود بیاورد. آنروز ظاهرا خانواده حاجی جایی رفته بودند و او مجبور شده بود محمّد مهدی را همراه خود بیاورد. از صبح که آمد خودش رفت جلسه و محمّد مهدی را پیش ما گذاشت.

جلسه که تمام شد مقداری موز اضافه آمده بود. یکی را به محمّد مهدی دادم تا لااقل از او نیز پذیرایی کرده باشم. نمی‌دانم چه کاری داشت که مرا احضار کرد. محمّد مهدی هم پشت سر من وارد دفتر شد. وقتی بچه اش را دید چهره اش بر بر افروخته شد، طوری که تا حالا اینقدر او را عصبانی ندیده بودم. با صدای بلند گفت:کی به شما گفت به او موز بدهید. گفتم:حاجی این بچه صبح تا حالا هیچ نخورده یه موز که به او بیشتر نداده ایم تازه از سهم خودم هم بوده. نگذاشت صحبتم نمام شود دست در جیبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همین الان می‌روی و جای آن موز را می‌خری و می‌گذاری. البته به جای یک موز یک کیلو.

[تصویر:  13918561681.png]

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Dash @li ، مهسا.م
#2
بابا خیلی روی زیارت عاشورا و قرآن تاکید داشت.همیشه به من و سعید میگفت قبل از خوابیدن و قبل از بیرون رفتن از خانه هر قدر که میتوانیم قرآن بخوانیم.

میگفت تاثیرش را در زندگی تان می بینید.

قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمیشد.هر روز صبح در راه محل کارش زیارت عاشورا میخواند.صبحهای جمعه هم چهارتایی دور هم مینشستیم در همین اتاق و سوره جمعه را میخواندیم.

* * * * * *

این آخری ها ریه اش که شیمیایی بود بیشتر اذیتش میکرد.نباید سرخ کردنی می خورد و ما هم بخاطر او سرخ کردنی نمیخوردیم.به همین خاطر بیشتر غذاهایی درست میکردیم مثل آبگوشت که خودش هم بتواند بخورد.

قبل تر که حالش بهتربودهمه جمعه ها غذا با بابا بود. نمیگذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه!

به روایت محمد مهدی کاظمی/فرزند شهید

[تصویر:  13919493101.jpg]

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Dash @li ، مهسا.م
#3
اين قضيه رو يه بار پدر شهيد احمدي روشن برامون نقل كرد.البته جمله هاي زير از زبان همسر شهيد احمدي روشن هست.
سر قبر نشسته بودم … باران می آمد.
روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی سالگی …
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…
[تصویر:  13920504821.jpg]

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Dash @li ، مهسا.م
#4
همیشه و در هرکجا دائم الذکر بود
می‌گفت تزکیه نفس از ذکر گفتن شروع میشه.

یه روز که داشتیم فوتبال بازی می‌کردیم، با خودم گفتم بزار یه خطا روی سید انجام بدم ببینم چقدر تزکیه نفسی رو که می‌گه بهش عمل می‌کنه، از طرفی هم می‌خواستم ببینم عصبانی می‌شه یانه؟؟
با پا بصورت خیلی بدی رفتم تو پاش، دیدم همینطور که داشت لباسشو آروم می‌تکوند، زیر لب ذکر می‌گفت.

خیلی تعجب کردم، آخر بازی رفتم پیشش و گفتم: ببخشید سید مجتبی شرمنده!
مجتبی علمدار جواب داد: دشمنت شرمنده داداش، این حرفا چیه،.بازیه دیگه، یه وقت دونفر بهم برخورد می‌کنن...



برگزفته از خاطرات همرزم شهید

(البته هر چي تلاش كردم نه تو كتاب و تو سايت اسم اين شهيد بزرگوار رو پيدا نكردم.)

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Dash @li ، مهسا.م
#5
کلنل باکستر» فرمانده پایگاه هوایی آمریکا داشت از مهمونی بر می‌گشت همسرش هم همراهش بود، یک نفر که دور زمین چمن پایگاه می‌دوید، توجهشون رو جلب کرد، ساعت دو نیمه شب بود.

رفتند جلو دیدن خلبان عباس بابایی است، باکستر عباس رو صدا زد و علت این کار را ازش پرسید. عباس در جواب گفت: «مسائلی در اطرافم می‌گذرد که گاهی موجب می‌شود شیطان با وسوسه‌هایش مرا به گناه بکشاند. در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم یا دوش آب سرد بگیریم.»

فردای آن روز در بولتن خبری پایگاه هوایی «ریس» این مطلب توجه همه را به خود جلب کرد: «دانشجو بابایی ساعت ۲ بعد از نیمه شب می‌دود تا شیطان را از خودش دور کند.»
[تصویر:  13929647771.jpg]

پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li ، مهسا.م
#6
«مادرم نمی‌گذاشت ما غذا درست کنیم چون پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می‌شد، ناراحت می‌شد.تا قبل از عروسی من اصلا برنج درست نکرده بودم.بعد از ازدواج، اولین شبی که در منزل خودمان رفتیم، مهدی آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه‌ها می‌خوان بیان دیدن من. می‌تونی شام درست کنی؟»
کته‌ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست‌هاش وگفت « آشپزی خانم من حرف نداره، فقط این دفعه برنجش خوب نبوده و به خاطر همین وا رفته.»
از خاطرات همسر شهید مهدی باکری
[تصویر:  13950734531.jpg]

پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا.م ، NasimR
#7
[تصویر:  13969674144.jpg]

پاسخ
#8
جعبه شیرینی رو جلو بردم و تعارف کردم. یکی برداشت و گفت: می‌توانم یکی دیگر هم بردارم؟
گفتم : البته این حرفا چیه؟ سید یک شیرینی دیگر هم برداشت.

هر جا که غذای خوشمزه یا شیرینی یا شکلاتی تعارفش می‌کردند، بر می‌داشت اما نمی‌خورد. می‌گفت: «می‌برم تا با خانم و بچه‌ها با هم بخوریم.»

به ما هم توصیه می‌کرد که این خیلی موثر است آدم شیرینی‌های زندگی‌اش را با خانواده‌اش تقسیم کند.
شاید برای همین هم همیشه در خانه نماز را به جماعت می‌خواند.
برداشتی از کتاب مجموعه خاطرات شهید آوینی
[تصویر:  13983633951.jpg]

پاسخ
#9
"آخرین پیام من این است که قدر امام و ولایت فقیه را داشته باشید.خداوند می گوید اگر شکر نعمت کردید نعمت 

را افزون می کنم و اگر کفران نعمت کنید از شما آن را می گیرم.شکر گذاری از خدا فقط دعا به امام نیست بلکه 

اطاعت از فرمان های ولی فقیه است."
شهيد تورجي زاده
[تصویر:  13991275572.jpg]

پاسخ
#10
قسمتی از وصیت نامه شهید ابراهیم همت:
ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است
[تصویر:  13994753441.jpg]

پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  آداب زندگي yaran 7 275 08-09-2014، 10:07 PM
آخرین ارسال: yaran
  زندگي به سبك روح الله yaran 4 205 23-08-2014، 11:37 PM
آخرین ارسال: yaran
  زندگي به سبك خرازي yaran 9 347 08-10-2013، 08:49 PM
آخرین ارسال: yaran

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان