امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتی از مولوی
#1
حکایتی از مولوی
پیرمرد
تهی دستی زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و
فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته
بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباسش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم
گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود
سخن می گفت و برای گشایش آن ها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده
گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیرمرد
در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره
های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت شد و رو به
خدا کرد و گفت:



من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!



پیرمرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند، ولی در کمال ناباوری
دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت
خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود... نتیجه
گیری مولانا از بیان این حکایت



تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه
پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li ، Hamid Jafary Pooya


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خر برفت و خر برفت ـ حکایتی پندآموز از مولانا crux 0 233 01-09-2012، 07:15 PM
آخرین ارسال: crux
  حکایتی از کوروش motahare 23 1,050 10-08-2012، 09:03 PM
آخرین ارسال: انجمن مخ ها

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان