امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 1.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شعرناصرحامدی
#1
دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسیِ باران بروم

آسمان گفته که پا روى پرم نگذارید


این قَدَر آینه ها را به رخ من نکشید

این قدَر داغ جنون بر جگرم نگذارید



چشمى آبى تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید



آخرین حرف من این است زمینى نشوید

فقط ... از حال زمین بى خبرم نگذارید

***

رسم زمانه بود که بازیگرت کند

خشکت کند،دوباره بیاید؛ ترت کند


آنقدرترکه نرم شوى،زیرورو شوى

درخلقتى دوباره کسى دیگرت کند


آرى،زمانه خواست بگیرد دل تو را

هرخاک را اراده کند بر سرت کند


آماده شدبه عشق توآتش به پاکند

چرخت دهددرآتش وخاکسترت کند


حتى زمانه دردلت ابلیس خلق کرد

دستورداد سیب شوى،نوبرت کند


قیچى زد و بریدو تورا تکّه تکّه کرد

اصلازمانه خواست گلى پرپرت کند


تصمیم داشت دّره شود زیر پاى تو

پیراهن عزا به تن مادرت کند


گاهى شبیه پیرزنى بدقواره شد

تا با تنى فلک زده هم بسترت کند


حتى هوس نکرد رهایت کند کمى

حتى نفس نداد کسى باورت کند


در زشتى زمانه گرفتار شد دلت

مرگى مگر بیاید و زیباترت کند
امضاء :

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد....!
پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان