امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بنام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
#1
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره اي ناچيز
صدايم كن
آموزگار قادر خود را
قلم را علم را من هديه ات كردم
بخوان ما را منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از تو به تو
اينك صدايم كن
رها كن غير ما را سوي ما باز آ
منم پروردگار پاك بي همتا
منم زيبا كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو مي گويد
تو را در بيكران دنياي تنهايان
رهايت من نخواهم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رها كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا، من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي، يا خدايي، مهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم
طلب كن خالق خود را
بجو ما را تو خواهي يافت كه عاشق مي شوي بر ما
و عاشق مي شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته مي گويم، خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاك با ايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكيه كن بر من قسم بر نور، هنگامي كه عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور
رهايت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه مي گويد تو خواندن نمي داني ؟
تو بگشا لب
تو غير از ما خداي ديگري داري ؟
رها كن غير ما را آشتي كن با خداي خود
توغير از ما چه مي جويي ؟
تو با هر كس به جز با ما چه مي گويي ؟
و تو بي من چه داري هيچ ؟
بگو با ما چه كم داري عزيزم هيچ !!
هزارا ن كهكشان و كوه و دريا را
و خورشيد وگياه و نور و هستي را
براي جلوه خود آفريدم
ولي وقتي تو را من آفريدم
بر خودم احسنت مي گفتم
تويي زيباتر از خورشيد زيبايم
تويي والاتر از مهمان دنيايم
كه دنيا بي تو چيزي چون تو را كم داشت
تو اي محبوب تر مهمان دنيايم
نمي خواني چرا ما را ؟
مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد ؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستي
ببينم من تو را از درگهم راندم ؟
اگر در روز سختييت خواندي مرا
اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم نمي كردي
به رويت بنده من هيچ آوردم ؟؟
كه مي ترساندنت از من ؟
رها كن ان خداي دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
اين منم پروردگار مهربانت خالقت
اينك صدايم كن مرا ، با قطره اشكي
به پيش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
ليك غوغاي دل شكسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاكي آيا عزيزم ، حاجتي داري ؟
تو اي از ما
كنون برگشته اي ، اما
كلام آشتي را تو نمي داني ؟
ببينم چشم ها ي خيست آيا ، گفته اي دارند ؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوي ما
اينك وضويي كن
خجالت مي كشي از من
بگو،جز من ، كس ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم كن
بدان اغوش من باز است
براي درك اغوشم
شروع كن ، يك قدم با تو
تمام گام هاي مانده اش، با من
این نیز میگذرد...
پاسخ
 سپاس شده توسط محمد صالحی ، WiSe ، Dash @li ، سولماز ، نوید خزدوز
#2
زیبا بود
ممنون
پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا.م
#3
خواهش ميكنم...
این نیز میگذرد...
پاسخ
 سپاس شده توسط محمد صالحی
#4
مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري
[تصویر:  Khaje-abdollah-ansari.jpg]
الهی!
ضیعفان را پناهی
قاصدان را بـــر سراهی
مومنـــــان را گواهی چه بود که افزایی و نکاهی؟

الهــــی!
چه عزیز است او که تو او را خواهی!
ور بگریزد او را در راه آریی.
طوبی آنکس را کـــه تو او رایی!
آیا که:تا از ما خــــود کرایی؟

الهی!
نـــام تو مــا را جواز!
و مهــــــر تو ما را جهــاز!

الهی!
شنــاخت تو ما را امان!
و لطف تو مـــا را عیـــان ـ
الهی!
فضـــل تـــو ما را لوا,کنف تــــو ما را ماوی !
سکوت من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود
من اگرراضی باشم ..میخندم
پاسخ
 سپاس شده توسط محمد صالحی ، مهسا.م ، نوید خزدوز
#5
ممنون
پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا.م ، سولماز


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان