امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خلاصه ای از زندگی صادق خان هدایت
#1
خلاصه ای از زندگی صادق خان هدایت
صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدری در تهران تولد یافت. پدرش هدایت قلی خان هدایت (اعتضادالملک)‌ فرزند جعفرقلی خان هدایت (نیرالملک) و مادرش خانم عذری - زیورالملک هدایت دختر حسین قلی خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلی خان هدایت یکی از معروفترین نویسندگان، شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران می‏باشد که خود از بازماندگان کمال خجندی بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدایی در مدرسه علمیه تهران شد و پس از اتمام این دوره تحصیلی در سال 1293 دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز کرد. در سال 1295 ناراحتی چشم برای او پیش آمد که در نتیجه در تحصیل او وقفه ای حاصل شد. ولی در سال 1296 تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی تهران ادامه داد که از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی پیدا کرد.
در سال 1304 صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد و در سال 1305 همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیک اعزام گردید. او ابتدا در بندر گان (خنت) در بلژیک در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می کرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل کردند. صادق هدایت در سال 1307 برای اولین بار دست به خودکشی زد و در ساموا حوالی پاریس عزم کرد خود را در رودخانه مارن غرق کند ولی قایقی سررسید و او را نجات دادند.
[تصویر:  23953865044857434632.jpg]
(پاریس، 1307، این عکس پس از خودکشی اول او در خانه‌ عیسی هدایت گرفته شده است)
سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت کرد و در همین سال در بانک ملی ایران استخدام شد. در این ایام گروه ربعه شکل گرفت که عبارت بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و صادق هدایت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت کرد در همین سال از بانک ملی استعفا داده و در اداره کل تجارت مشغول کار شد.
[تصویر:  41695191753845597241.jpg]
(از راست: آندره سوریوگین (درویش نقاش)، صادق هدایت، مسعود فرزاد با ویولن و نفر اول از چپ مجتبی مینوی و نفر دوم بزرگ علوی، اطراف تهران)
در سال 1312 سفری به شیراز کرد و مدتی در خانه عمویش دکتر کریم هدایت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همین سال به تامینات در نظمیه تهران احضار و به علت مطالبی که در کتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شرکت سهامی کل ساختمان مشغول به کار شد. در همین سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی بهرام گور انکل ساریا زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت کرد و مجددا در بانک ملی ایران مشغول به کار شد. در سال 1317 از بانک ملی ایران دوباره استعفا داد و در اداره موسیقی کشور به کار پرداخت و ضمنا همکاری با مجله موسیقی را آغاز کرد و در سال 1319 در دانشکده هنرهای زیبا با سمت مترجم به کار مشغول شد.
در سال 1322 همکاری با مجله سخن را آغاز کرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه در ازبکستان عازم تاشکند شد.
[تصویر:  71466878180014261076.jpg]
(این عکس مربوط به سال 1324 هستش که در تاشکند پایتخت ازبکستان گرفته شده: از راست: دکتر فریدون کشاورز، دو نفر از شخصیت‌های ادبی ازبکستان، دکتر علی اکبر سیاسی رئیس دانشگاه تهران و صادق هدایت: جالبه که الان تیپ آدها دقیقا برعکس شده یعنی رئیس دانشگاه تهران الان تقریبا هم تیپ ازبک ها شده!)
ضمنا همکاری با مجله پیام نور را آغاز کرد و در همین سال مراسم بزرگداشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد. در سال 1328 برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل مشکلات اداری نتوانست در کنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاریس شد و در 19 فروردین 1330 در همین شهر بوسیله گاز دست به خودکشی زد. او 48 سال داشت که خود را از رنج زندگی رهانید و مزار او در گورستان پرلاشز در پاریس قرار دارد. او تمام مدت عمر کوتاه خود را در خانه پدری زندگی کرد. خدایش بیامرزد...

به قلم صادق هدايت!
من همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبليغات امريکايی مآبانه. آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زايچه ام است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بينی آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگانست بايد اول مراجعه به آراء عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پيش دستی بکنم مثل اين است که برای جزييات احمقانه ی زندگيم قدر و قيمتی قايل شده باشم به علاوه خيلی از جزييات است که هميشه انسان سعی می کند از دريچه ی چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خياطی که برايم لباس دوخته بهتر می داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساييده می شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان می اندازد که يابوی پيری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزيياتی از سن و خصايل و عيوبش نقل می کنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام.
در اداراتی که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام و روسايم از من دل خونی داشته اند به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذيان آوری پذيرفته شده است روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی قضاوت محيط درباره ی من می باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.

گپی با برادر صادق خان هدایت، جهانگیر هدایت

«جوانی که در تهران، کوله پشتی اش را از کتاب های صادق هدایت انباشته می کند و سوار اتوبوس تهران به شیراز می شود تا کتاب ها را در کنار خیابان بفروشد، در ادبیات این کشور یک قهرمان است».
جهانگیر هدایت، برادرزاده صادق هدایت و تنها بازمانده اوست. او مسوول نظارت بر چاپ آثار صادق هدایت است و جمله های بالا را در حالی عنوان می کند که از چاپ های افست و زیرزمینی آثار صادق هدایت گلایه ای ندارد. با او در سالروز تولد نویسنده بزرگ ادبیات ایران گپ زده ایم:
+ شاید بیش ترین چاپ افست و زیرزمینی کتاب در ایران، متعلق به آثار صادق هدایت باشد. چرا؟
افست هایی که در بازار وجود دارد، از نظر چاپ و صحافی، کیفیت مناسبی ندارند ولی از نظر اصالت، درست است.
این ها یا از روی نسخه های انتشارات امیرکبیر سابق و یا جاویدان افست شده اند که هر دوی این انتشارات، نسخه های اصلی کتاب را از خانواده صادق هدایت تهیه کرده اند. پس، از نظر اصالت و نداشتن سانسور به برخی از ناشرانی که فقط به خاطر کسب سود، کتاب ها را با جلدهای رنگین سانسور می کنند و اسم صادق هدایت را روی آن می گذارند، برتری دارند.
+ کتاب های صادق هدایت اجازه تجدید چاپ ندارند، آیا این کار به موسسه شما ضرر اقتصادی وارد نمی کند؟
صادق خان در زندگی خود به دو چیز پشت کرد. پول و مقام. ما هم پایبند به این عقیده هستیم.
+ آیا می توان «نوشتن به زبان مردم» را دلیل موفقیت هدایت عنوان کرد؟
وقتی صادق خان از اروپا برگشت و مدرنیته اروپایی را به ایران آورد، نویسنده هایی در ایران بودند که ادبیات را در انحصار خود می دانستند اما اشخاصی مثل جمال زاده، دهخدا و مسعود فرزاد این را شکستند و گفتند که باید به زبان مردم نوشت که این در کتاب «وغ وغ ساهاب» صادق هدایت دیده می شود.
+ چرا با وجود این که بوف کور در دانشکده های معتبر ادبیات دنیا تدریس می شود، در ایران اجازه چاپ ندارد؟
اگر در گوگل جست وجو کنید، 85 هزار سایت درباره هدایت وجود دارد و این اعتبار این نویسنده بزرگ کشور را ثابت می کند اما در ایران قضیه جور دیگری است،مساله، مساله بوف کور نیست. ادبیات ما گرفتار نوعی هنرستیزی شده است.مگر تمام اشعار مولانا و سعدی و خیام چاپ شده است. کتاب های دیگر صادق خان مثل انسان و حیوان یا نوشته های پراکنده و فواید گیاهخواری هم به همین ترتیب.
+ چرا دلیل اصلی چاپ نشدن کتاب های هدایت عنوان نمی شود؟
تا حالا 60 جلد کتاب درباره بوف کور چاپ شده اما معمای این کتاب همچنان حل نشده باقی مانده است.
+ چقدر صادق هدایتی فکر می کنید؟
خیلی زیاد. من در همان خانواده ای بزرگ شده ام که صادق خان بزرگ شده. یادم هست وقتی کتابی می نوشت برای بار نخست به پدرم می داد تا بخواند. من هم کشیک می دادم پدرم کتاب را تمام کند و من بخوانم.
+ آیا زخم های زندگی تان را به کسی اظهار می کنید؟
زخم های زندگی هر انسان در درجه نخست اسرار زندگی اوست این زخم ها مثل زخم شمشیر نیست و در وجود آدم نهفته، پس حتما رازی در آن است.
+ پدرتان چقدر شبیه صادق هدایت بود؟
آن ها سه برادر بودند.عیسی (پدرم)، محمود و کوچک ترین شان صادق. این سه برادر از نظر ظاهری و حتی تن صدا و نحوه صحبت کردن شبیه هم بودند.
+ رفتار مادر با صادق چگونه بود؟ آیا بین او و بچه های دیگر فرق می گذاشت؟
بله.مادر هیچ وقت اجازه نمی داد کسی به اتاق صادق برود.چون یا می خواند، یا می نوشت یا می خوابید.تنها کسانی که اجازه داشتند به اتاق صادق بروند برادرهایش بودند.حتی صدای خنده و شوخی آن ها هنوز هم در گوشم هست.از طرف دیگر همه بچه ها به موقع ازدواج کردند و از خانه رفتند اما صادق در خانه ماند و به همین خاطر علاقه مادرم به او زیاد بود.
+ چه تصویری از آخرین دیدارتان با عموی خود دارید؟
خانه ما آن موقع انتهای خیابان تخت جمشید بود و فاصله کمی با خانه دایی ام (در شمیران) داشت. یک روز با خاله ام برای دیدن دایی ام به منزل آن ها رفتیم.موقع بیرون آمدن، جلوی در، صادق خان را دیدم. او آن روز ها می خواست به فرانسه برود و برای خداحافظی آمده بودم. هرگز نمی توانستم تصور کنم که آن لحظه آخرین ملاقات من با عمویم بود. او به فرانسه رفت و دیگر برنگشت.
+ این روزها به چه کاری مشغول هستید؟
می نویسم. برخی از نوشته هایم که مشکل عبور از ممیزی را دارد در مجلات فارسی زبان خارج از کشور چاپ می شود و برخی دیگر مثل آخرین کارم که داستان کوتاهی به اسم «مداد سیاه کوچولوی من» است، در یکی از مجلات داخل ایران چاپ خواهد شد.یکی دیگر از کارهایم خواندن پایان نامه دانشجویان خارج از کشور درباره بوف کور و صادق هدایت است. ایرانی های خارج از کشور درباره صادق هدایت سوال های زیادی دارند و من باید به آن سوال ها پاسخ دهم.
+ چرا امسال مسابقه داستان کوتاه نویسی صادق هدایت برگزار نشد؟
قرار بود 25 ماه از ساعت پنج تا هشت در سالن بتهوون برگزار شود اما رییس خانه هنرمندان عوض شد و در یکی از اقدام های فرهنگی خود برگزاری این مسابقه را لغو کرد. خانه هنرمندان متعلق به اهالی ادب و هنر است و رییس اش هم دست کم باید هنر و ادب این کشور را بشناسد. متاسفانه مدیر جدید از این شناخت به دور است. آن چه که مربوط به مردم است نباید از آن ها گرفته شود. این رفتارها هنر و ادبیات کشور را زیرسوال می برد.
امضاء :

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد....!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان