امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 2.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگی به سبک آلبرت
#1
(مطالب این تاپیک از کتابچه ی «اینشتین» نوشته ی حبییه جعفریان آورده شده، البته اوناییش که من می زنم!)

«این دانشجوی جوان از تحصیلاتش و به طور کلی از دنیا سرخوده و تقریباً در آستانه ی خودکشی است. اگر کسی بتواند به او کمک کند آن شخص مسلماً شمایید.»
مرد این ها را به آلمانی گفت؛ چون اینطوری جوان، که امریکایی بود و در هاروارد فیزیک می خواند، سر در نمی آورد آن ها چه می گویند و بعد رو کرد به جوان و گفت، «پت! آیا مایلی از دکتر اینشتین چیزی بپرسی؟» پت به دکتر اینشتین نگاه کرد. یک پیرمرد نازنین نسبتاً چاق، با بلوز آبی رنگی که یقه اش باز مانده بود. جایی خوانده یا شنیده بود که او از کروات خوشش نمی آید و هیچ وقت جوراب نمی پوشد. از او چه می توانست بپرسد؟ فکر کرد از آخر شروع کند و با صدایی آهسته گفت: «دکتر اینشتین، آیا چیزی هم وجود دارد که به باور کردنش بیرزد؟» اینشتین که توی صندلی راحتی اش لم داده بود، کمی به جلو خم شد، گفت: «مسلماً چیزهایی هست که ارزش دارد آن ها را باور کنیم. من خودم شخصاً به برادری میان آدم ها اعتقاد دارم.» پکی به پیپش زد و دوباره فرو رفت توی صندلی اش. به چیزهای دیگری هم اعتقاد داشت که الآن حوصله نداشت درباره شان حرف بزند. فقط به پت گفت که او هم وقتی جوان بوده در همه چیز شک کرده است و دلش می خواسته هر چیزی را خودش کشف کند و بفهمد. همه این ها هم با خواندن یک مشت کتاب علمی عامه پسند شروع شده بود. وقتی که او شاگرد تنبل مدرسه ای در مونیخ بود و تورات می خواند و موهایش را به طرز معصومانه ای یک وری شانه می زد.
[تصویر:  Albert_Einstein_at_the_age_of_three_1882.jpg]
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، نوید خزدوز ، مسعود وحید ، yaran ، Dash @li ، Hossein.J ، افسانه پناهی ، مهسا.م ، WiSe
#2
...
پدر و مادر اینشتین یهودی بودند؛ اما این چندان فرقی با این که کاتولیک یا بودایی باشند نداشت. آن ها مذهبی نبودند. هرچند بعضی رسم های قدیمی یهودی ها را حفظ کرده بودند. مثلاً این که هر هقته یک آدم فقیری را دعوت میکردند تا یک وعده غذا را با او بخورند. آن کتاب های عامه پسند علمی را همین مهمان فقیر می آورد. «اینشتین ها» پولدار نبودند. پدر یک کاسب معمولی بود. مادر کمی ذوق موسیقی داشت و پیانو می زد.

ادامه دارد...
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Dash @li ، Hossein.J ، مهسا.م ، نوید خزدوز ، WiSe
#3
به نام خدا
آلبرت در 14 مارس 1879 در اولم به دنیا آمد. جایی نزدیک مرز آلمان با فرانسه. یک سال بعد از تولد آلبرت آن‌ها به مونیخ رفتند. در اولم که فقط 1500 نفر جمعیت داشت همه چیز کساد بود. هرمان، پدر آلبرت، همراه با برادش یاکوب، که چیزهایی از مهندسی و برق می‌دانست، در مونیخ کارگاهی راه انداختند. آن‌ها دینام، یک جور چراغ برقی و چیزهایی شبیه این می‌ساختند و اوضاع رو به راه بود. فقط آلبرت کوچولوی آن‌ها کمی غیر عادی به نظر می‌رسید. بازی نمی‌کرد، فقط گوشه و کنار خانه می‌پلکید. به عنوان یک پسربچه زیادی آرام بود. پدر و مادر هرکدام به شیوه‌ی خودشان سعی می‌کردند او را تحت تأثیر قرار دهند. پدر برایش یک قطب‌نما خرید و مادر به او درس ویولن می‌داد. پنج یا شش سالش بود. هنوز به سختی حرف می‌زد؛ اما کله‌اش پر از سؤال بود. قطب‌نما واقعاً او را تحت تأثیر قرار داده بود؛ مخصوصاً این که آن عقربه مردنی حتی وقتی قطب‌نما را به چپ و راست می‌چرخاند سر جایش می‌ماند. چطور این کار را می‌کرد؟ پدرش می‌گفت: «با قوه مغناطیس» و او شب‌ها آن‌قدر به این قوه مغناطیس فکر می‌کرد تا خوابش می‌برد و گاهی خوابش نمی‌برد. خودش بعدها نوشت: «هنوز به یاد می‌آورم که این تجربه اثری عمیق و طولانی بر من گذاشت. فکر کردم که چیزی بسیار پنهانی باید در پس این ماجرا باشد.» بعد از قطب‌نما نوبت کتاب‌های علمی و هندسه اقلیدسی بود. کتاب‌ها را پسرکی روس و یهودی به نام ماکس که هر هفته به خانه‌شان می‌آمد، برایش می‌آورد و هندسه را عمویش به او یاد می‌داد. آلبرت منطق پیچیده هندسه اقلیدسی را نمی‌فهمید. عمو و ماکس دوباره برایش کتاب می‌آوردند؛ کتاب‌هایی که این منطق را کمی ساده‌تر توضیح می‌دادند. مادر با نگرانی او را می‌پایید. به نظرش آلبرت زیادی کتاب می‌خواند؛ اما شوهرش می‌گفت: «کتاب بخواند بهتر از این است که هیچ کاری نکند.»

[تصویر:  13906741741.jpg]


ادامه دارد ...
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Hossein.J ، مهسا.م ، نوید خزدوز ، WiSe
#4
این مسئله هس مال انیشتینه ک میگه5 نفر با ملیت، سیگار وحیوون مختلف.... خدایی اینو بخونید میدونید طراحی سوالش چقد وقت میبره اونوقت سوال اینجوری ک جوابم داشته باشه من ک خوندمش مخم سوت کشید بعد چن دیقه فکر کردن دیگه حال نداشتم....... ای خدا قربونت بعضیا مث انیشتین اینجوری اونوقت ما برا ی لیسانس گرفتن n سال طول میدیم......... Big Grin
« الهی و ربی من لی غیرک »
پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J ، مهسا.م
#5
آلبرت از مدرسه بدش می‌آمد. معلم‌ها به نظرش مثل گروهبان‌ها بودند. او دلش می‌خواست با قضیه‌های مثلث و پاره خط و ... کلنجار برود ولی معلم‌ها از او تاریخ و ادبیات می‌خواستند که پر بود از اسم‌هایی که باید حفظشان می‌کرد. هم‌شاگردی‌هایش از اقلیدس سر در نمی‌آوردند، او دیوانه‌اش بود. با خودش عهد کرده بود همیشه مثل اقلیدس فکر کند. در مدرسه فقط تورات توجهش را جلب کرده بود که او –چون تنها یهودی مدرسه بود- آن را تک درس می‌خواند. بعد از مدتی دقتی کتاب‌هایی درباره فیزیک و نجوم و بعد هم نقد خرد ناب کانت را خواند، تورات را هم کنار گذاشت! به این نتیجه رسیده بود که خیلی از داستان‌های تورات نمی‌تواند درست باشد؛ خدا نمی‌تواند شکل و شمایل یک انسان را داشته باشد، طبیعت، قوانین اسرارآمیز و پیچیده خودش را دارد، دولت همیشه دروغ می‌گوید... به قول خودش «ولعی آمیخته به تعصب نسبت به آزاداندیشی» پیدا کرده بود.

[تصویر:  13907246971.jpg] [size=small]



اگر خدا بخواهد، ادامه دارد ...
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J ، NasimR ، Hamid Jafary Pooya ، مهسا.م ، نوید خزدوز ، WiSe
#6
سه سال بعد از این، وقتی پانزده ساله بود، پدرش ورشکست شد و تصمیم گرفت با مادر و مایا (خواهر آلبرت) به میلان برود. آن‌ها آلبرت را در مونیخ پیش یکی از اقوامشان گذاشتند؛ چون باید دیپلمش را می‌گرفت؛ اما شش ماه نشده بود که حوصله آلبرت سر رفت. دیگر تحمل نداشت در مدرسه بماند. رفت و یک گواهی پزشکی گرفت که «اعصابش ناراحت است و نمی‌تواند سر کلاس‌ها حاضر شود.» اما قبل از این که او گواهی‌اش را رو کند مدیر دبیرستان عذرش را خواست. دلیل آن‌ها این بود: «اینشتین! حضور شما در کلاس درس باعث اختلال است و بر بقیه دانش‌آموزان نیز اثر سوء دارد.» آلبرت همین را می‌خواست. چمدانش را بست و به میلان رفت. آن جا اول از همه تابعیت آلمانی‌اش را کنار گذاشت و بدون اینکه تابعیت جدید بگیرد یا کار خاصی بکند مدتی در ایتالیا گردش کرد؛ اما گردش خیلی زود تمام شد. پدرش دوباره ورشکست شده بود و او باید خودش خرجش را در می‌آورد. قرار شد به زوریخ برود، در مدرسه عالی آن جا درس بخواند و مهندس شود. مدرسه اجازه داد با این که آلبرت دیپلم نداشت در آزمون ورودی شرکت کند. آلبرت به خاطر نمره‌های پایینی که در فرانسه، انگلیسی، جانورشناسی و زیست‌شناسی آورده بود در امتحان رد شد؛ اما چون نمره ریاضیاتش آبرومندانه بود، مدیر مدرسه عالی او را به دبیرستانی در آرو معرفی کرد تا آن جا دیپلمش را بگیرد و دوباره آزمون بدهد.

اگر خدا بخواهد ادامه دارد ...
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، مهسا.م ، NasimR ، نوید خزدوز ، Hossein.J
#7
دو سال بعد او بالاخره وارد مدرسه فنی زوریخ شد؛ اما از
خواندن زیاضیات منصرف شد و فیزیک را انتخاب کرد. خودش نوشته است؛ «دیدم دیاضیات به
شاخه های تخصصی زیادی تقسیم شده که هر یک می توند همه عمر کوتاه ما را صزف خودش
کند.» چند سطر بعد اعتراف می کند که فیزیک هم درست همین وضعیت را داشت، اما او

دو سال بعد او بالاخره وارد مدرسه فنی زوریخ شد؛ اما از
خواندن ریاضیات منصرف شد و فیزیک را انتخاب کرد. خودش نوشته است؛ «دیدم ریاضیات به
شاخه‌های تخصصی زیادی تقسیم شده که هر یک می‌تواند همه عمر کوتاه ما را صرف خودش
کند.» چند سطر بعد اعتراف می‌کند که فیزیک هم درست همین وضعیت را داشت، اما او
«چون به شناختن طبیعت دل بسته بود» تصمیم گرفت فیزیک بخواند. حالا دیگر می‌دانست
قطب‌نما چرا همیشه شمال را نشان می‌دهد؛ اما چیزهای دیگر بودند که نمی‌دانست: «آیا
تور همیشه به صورت خط راست حرکت می‌کند؟ چطور می‌شود مسیر تور را از نقطه‌ای تا
تقطه دیگر اندازه گرفت؟ و بالاخره اگر بتواند با سرعت نوز حرکت کند چه اتفاقی می‌افتد؟
معلم‌هایش نمی‌دانستند چه جوابی به او بدهند و به او توصیه می‌کردند به جای این
کارها بیاید سر کلاس‌ها و جزوه‌اش را بنویسد.» آلبرت درباره این سؤال‌ها با هم
کلاسی‌هایش ساعت‌ها بحث می‌کرد و وقتی همه‌شان با هم ناامید می‌شدند به کافه‌ای می‌رفتند
و خوش می‌گذراندند. زوریخ شهری کوچک اما زنده بود. همه انقلابی‌های آلمان و روسیه
آن روز آمده بودند و در زوریخ پناه گرفته بودند: رزا لوکزامبورگ، لنین و تروتسکی.
آلبرت از بعضی از دوستانش چیزهایی درباره سوسیالیسم انقلابی یاد گرفت. دوست دختری
هم داشت به نام میلوا ماریک!





[تصویر:  13908374081.jpg]

اگر خدا بخواهد ادامه دارد ...
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا.م ، Hamid Jafary Pooya ، NasimR ، نوید خزدوز ، Hossein.J ، WiSe
#8
دوست دختری هم داشت به نام میلوا ماریک. میلوا ریاضی می‌خواند.
صربستانی و ارتدکس بود. سال 1900 وقتی آلبرت از مدرسه عالی فنی فارغ التحصیل شد آن‌ها
می‌خواستند با هم ازدواج کنند؛ اما آلبرت بی کار بود. او در واقع در یک «مدرسه
تربیت معلم» درس خوانده بود و می‌بایست در یک دبیرستان فیزیک تدریس کند؛ اما هیچ
کدام از معلم‌هایش حاضر نشدند او را برای استخدام، توصیه یا معرفی کنند. بالاخره
آلبرت آگهی‌ای در روزنامه دید و به یک شبانه روزی رفت تا معلمی کند. او مرتب در
گوش شاگردهایش می‌خواند آموزشی که در دبیرستان به آن‌ها می‌دهند یک مشت مزخرف است
و این که روش‌های آموزشی، آن کنجکاوی مقدس بچه‌ها را خفه می‌کند. کمی بعد وقتی
آلبرت درخواست کرد مسئولیت کامل آموزش پسرها را به او بدهند، از مدرسه اخراجش
کردند. بالاخره یکی از دوستانش در برن توانست در دفتر ثبت اختراعات سوئیس کاری
برای او جور کند. در ژوئن 1902 آلبرت در این اداره استخدام شد. حالا دیگر می‌توانست
با میلوا عروسی کند و ...



[تصویر:  13912814501.jpg]



اگر خدا بخواهد ادامه دارد ...
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط نوید خزدوز ، Dash @li ، Hossein.J ، WiSe ، motahare
#9
[تصویر:  13991275571.jpg]

پاسخ
 سپاس شده توسط WiSe ، Hamid Jafary Pooya ، Hossein.J
#10
آلبرت م اهل حال بودسا ! آخه این دانشمندای دیگه در علوم غیر فلسفی خ کسل کننده بودن[img]images/smilies/confused.gif[/img]
پاسخ
 سپاس شده توسط yaran


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان