امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
متن کامل نامه ی تاریخی چارلی چاپلین به دخترش
#1
ژرالدین، دخترم!



اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته
اند، نه تنها برادر و خواهر تو، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آن که این
پرندگان خفته را بیدار کنم، خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این
اتاق انتظار پیش از مرگ، برسانم.



من از تو بس دورم، خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را
از چشم خانه من دور کنند؛ تصویر تو آنجا روی میز هم هست. تصویر تو اینجا
روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه پر
شکوه شانزه لیزه میرقصی؛ این را میدانم، و چنان است که گویی در این سکوت
شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت
را میبینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت
ایرانی است که اسیر خان تاتار شده. شاهزاده خانم باش و برقص، ستاره باش و
بدرخش، اما اگر قهقه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت
فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد، در گوشه ای بنشین، نامه ام را بخوان و
به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم، ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم!
وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم: قصه زیبای
خفته در جنگل، قصه اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمان پیرم میآمد،
طعنه اش میزدم و میگفتم: برو! من در رویای دخترم خفته ام. رویا میدیدم
ژرالدین، رویا... رویای فردای تو، رویای امروز تو.



دختری میدیدم به روی صحنه، فرشته ای میدیدم به روی آسمان که میرقصید، و
میشنیدم تماشا گران را که میگفتند: دختره را میبینی؟ این دختر همان دلقک
پیره! اسمش یادته؟ چارلی!



آری، من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت توست، برقص! من با
آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان میرقصی! این
رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدنهای تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد
برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا
کن! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه و پاهایی
که از بینوایی میلرزد، میرقصند. من یکی از اینان بودم ژرالدین!



در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب میرفتی،
من باز بیدار میماندم، در چهره تو مینگریستم، ضربان قلبت را میشمردم و از
خود میپرسیدم: چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟



تو مرا نمیشناسی ژرالدین. در آن شبهای دور بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه
خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در
پست ترین محلات لندن آواز میخواند و میرقصید و صدقه جمع میکرد. این داستان
من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را کشیده ام و از
اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش
موج میزد، اما سکه صدقه رهگذر خود خواهی آن را میخشکاند، احساس کرده ام .
با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند، نباید حرفی زد.
داستان من به کار تو نمیآید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است.
چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از
آن چه آنان خندیدند، من گریستم.



ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی میکنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب،
هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون میآیی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را
یک سره فراموش کن .اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند
بپرس .حال زنش راهم بپرس... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش
نداشت، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک
پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرجهای تورا بی چون و چرا قبول کند، اما
برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی. گاه به گاه با اتوبوس، با مترو،
شهررا بگرد. مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست
کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم!تو یکی از آنها هستی
دخترم، نه بیشتر!



هنر پیش از آن که دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را
میشکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش
بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس
برسان. من آنجا را خوب میشناسم، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان
بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیباتر از تو، چالاکتر
از تو و مغرورتر از تو! آنجا از نور نورافکنهای تئاتر شانزه لیزه خبری
نیست. نورافکن کولیان تنها نور ماه است! نگاه کن! خوب نگاه کن! آیا بهتر از
تو نمیرقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این
را بدان که در خانواده چاپلین هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک
کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!



من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی
نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم، هر مبلغی که میخواهی بنویس
و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی، با خودت بگو: سومین سکه مال
من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.
جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم، برای آنست که از نیروی افسون این بچه
های شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام؛ همیشه و هر لحظه به
خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند، نگران بوده ام. اما
این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار بیش از
بندبازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند. شاید که شبی، درخشش
گرانبهاترین الماس این جهان ترا بفریبد، آن شب این الماس ریسمان نااستواری
خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد! آن روز تو بندبازی ناشی خواهی
بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند! دل به زر و زیور نبند، زیرا
بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و اين الماس بر گردن همه مي درخشد اما
اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي، با او يک دل باش، به مادرت گفته ام
در اين باره برايت نامه اي بنويسد. او عشق را بهتر از من مي شناسد. او براي
تعريف يک دلي شايسته تر از من است.



کار تو بس دشوار است اين را ميدانم، به روي صحنه جز تکه اي حرير نازک چيزي
تن تو را نمي پوشاند ، به خاطر هنر مي توان عريان روي صحنه رفت و پوشيده تر
و پاکيزه تر بازگشت، اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که
شايسته آن باشد.



برهنگی بیماری عصر ماست!اما تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری




من پیرمردم، شاید حرفهای خنده آور میزنم، اما بد نیست اندیشه تو در این
مورد مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال ترا پیر نخواهد
کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختیها میشود!
میدانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یک دیگر دارند. با من، با
اندیشه های من جنگ کن دخترم؛ من از کودکان مطیع خوشم نمیآید! با این همه
پیش از آن که اشکهای من این نامه را تر کند، میخواهم یک امید به خودم بدهم؛
امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزهای رخ دهد تا تو آن چه من به
راستی میخواستم بگویم را دریافته باشی.



چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های
نمایش، روزی هم جامه عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو
نیستم، تنها گاهگاهی چهره خود را در آینه نگاه کن، آنجا مرا نیز خواهی دید!
خون من در رگهای توست. امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من میخشکد ،
چارلی را، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم، اما تا آنجا که در توان من
بود تلاش کردم "آدم" باشم! تو نیز تلاش کن که حقيقتا "آدم" باشي. رویت را
میبوسم .


آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد
بلکه چیزیست که خودمیسازد
پس اندیشه رابه جست وجو ویافتن راه حل چگونه ساختن به کارگیریم...


خدااایا دلم گرفته.......ازخیلی ها.......!!!!؟؟؟؟

پاسخ
 سپاس شده توسط narges68


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تغییر جنسیت یک پدر بخاطر دخترش!! مهسا.م 1 84 04-07-2014، 06:08 PM
آخرین ارسال: motahare
  آموخته ام که…(چارلی چاپلین ) افسانه پناهی 0 62 10-04-2014، 12:37 AM
آخرین ارسال: افسانه پناهی

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان