امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 2.25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات خنده دار از شهدا و جبهه
#1
یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه
جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر
۳۰ پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت
گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»

حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»

امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما
که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من
به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک
کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می
کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می
شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو
تحویل نمی گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.»

حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و
گفت: «برادر من! اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می
شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک
ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند،
آروم آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر
میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوایی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون
توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.

ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ
میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان
میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم.
آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.اول رگبار می بندند. بعد تازه یادشان میاد که
باید ایست بدهند.
یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر
هوایی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.»

این را که حاجی گفت، قرارگاه از خنده منفجر شد.


برگرفته شده از hekayat.blog.ir

مصاحبه گر :
ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود
روی زمین افتاد و زمزمه میکرد
دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش
داشت اخرین نفساشو میزد
ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری
با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط، کمپوت میفرستن، عکس روی کمپوت ها رو نکنن.
گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو.
با همون طنازی گفت: آخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده ...
(شادی روح ایشان و همه شهدا صلوات)
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، motahare ، ستاره.ح


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان