امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 3.57
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گفتگو با خدا
#1
گفتگو با خدا


-

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است. چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد ...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.
زمان حال فراموش شان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.


خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم ...
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم.
همیشه






اثری از ریتا استریکلند
پاسخ
 سپاس شده توسط emad akrami ، نوید خزدوز
#2
یک روز ﻛﺎرﻣﻨﺪ ﭘﺴﺘﯽ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻪ ھﺎﯾﯽ ﻛﻪ آدرس ﻧﺎﻣﻌﻠﻮم دارﻧﺪ رﺳﯿﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﻛﺮد،ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ای ﺷﺪ ﻛﻪ روی ﭘﺎﻛﺖ آن ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﻟﺮزان ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد ﻧﺎﻣﻪ ایﺑﻪ ﺧﺪا ! ﺑﺎ ﺧﻮدش ﻓﻜﺮ ﻛﺮد ﺑﮫﺘﺮ اﺳﺖ ﻧﺎﻣﻪ را ﺑﺎز ﻛﺮده و ﺑﺨﻮاﻧﺪ.ﺧﺪای ﻋﺰﯾﺰم ﺑﯿﻮه زﻧﯽ 83 ﺳﺎﻟﻪ ھﺴﺘﻢ ﻛﻪ زﻧﺪﮔﯽ ام ﺑﺎ ﺣﻘﻮق ﻧﺎ ﭼﯿﺰ ﺑﺎز ﻧﺸﺴﺘﮕﯽﻣﯽ ﮔﺬرد. دﯾﺮوز ﯾﻚ ﻧﻔﺮ ﻛﯿﻒ ﻣﺮا ﻛﻪ 100دﻻر در آن ﺑﻮد دزدﯾﺪ. اﯾﻦ ﺗﻤﺎم ﭘﻮﻟﯽ ﺑﻮد ﻛﻪﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎن ﻣﺎه ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺮج ﻣﯽ ﻛﺮدم. ﯾﻜﺸﻨﺒﻪ ھﻔﺘﻪ دﯾﮕﺮ ﻋﯿﺪ اﺳﺖ و ﻣﻦ دو ﻧﻔﺮ از.دوﺳﺘﺎﻧﻢ را ﺑﺮای ﺷﺎم دﻋﻮت ﻛﺮده ام. اﻣﺎ ﺑﺪون آن ﭘﻮل ﭼﯿﺰی ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﻢ ﺑﺨﺮم ھﯿﭻ ﻛﺲ را ھﻢ ﻧﺪارم ﺗﺎ از او ﭘﻮل ﻗﺮض ﺑﮕﯿﺮم. ﺗﻮ ای ﺧﺪای ﻣﮫﺮﺑﺎن ﺗﻨﮫﺎ اﻣﯿﺪ ﻣﻦ ھﺴﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﻤﻚ ﻛﻦ.ﻛﺎرﻣﻨﺪ اداره ﭘﺴﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ و ﻧﺎﻣﻪ را ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺮ ھﻤﻜﺎراﻧﺶ ﻧﺸﺎن داد. ﻧﺘﯿﺠﻪ اﯾﻦ ﺷﺪ ﻛﻪ ھﻤﻪ آﻧﮫﺎ ﺟﯿﺐ ﺧﻮد را ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻛﺮدﻧﺪ و ھﺮ ﻛﺪام ﭼﻨﺪ دﻻری روی ﻣﯿﺰ ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ. در ﭘﺎﯾﺎن 96 دﻻر ﺟﻤﻊ ﺷﺪ و ﺑﺮای ﭘﯿﺮزن ﻓﺮﺳﺘﺎدﻧﺪھﻤﻪ ﻛﺎرﻣﻨﺪان اداره ﭘﺴﺖ از اﯾﻨﻜﻪ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﺎر ﺧﻮﺑﯽ اﻧﺠﺎم دھﻨﺪ ﺧﻮﺷﺤﺎلﺑﻮدﻧﺪ. ﻋﯿﺪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎن رﺳﯿﺪ و ﭼﻨﺪ روزی از اﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮا ﮔﺬﺷﺖ. ﺗﺎ اﯾﻦ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﻪ دﯾﮕﺮی از آن ﭘﯿﺮزن ﺑﻪ اداره ﭘﺴﺖ رﺳﯿﺪﻛﻪ روی آن ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد: ﻧﺎﻣﻪ ای ﺑﻪ ﺧﺪا،ھﻤﻪ ﻛﺎرﻣﻨﺪان ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﻧﺎﻣﻪ را ﺑﺎز ﻛﺮده و ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ. ﻣﻀﻤﻮن ﻧﺎﻣﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮدﺧﺪای ﻋﺰﯾﺰم. ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﻢ از ﻛﺎری ﻛﻪ ﺑﺮاﯾﻢ اﻧﺠﺎم دادی ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻨﻢ . ﺑﺎ ﻟﻄﻒ.ﺗﻮ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺷﺎﻣﯽ ﻋﺎﻟﯽ ﺑﺮای دوﺳﺘﺎﻧﻢ ﻣﮫﯿﺎ ﻛﺮده و روز ﺧﻮﺑﯽ را ﺑﺎ ھﻢ ﺑﮕﺬراﻧﯿﻢ... ﻣﻦ ﺑﻪ آﻧﮫﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ھﺪﯾﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮاﯾﻢ ﻓﺮﺳﺘﺎدی اﻟﺒﺘﻪ ﭼﮫﺎر دﻻر آن ﻛﻢ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﻛﺎرﻣﻨﺪان ﺑﯽ ﺷﺮف اداره ﭘﺴﺖ آن را ﺑﺮداﺷﺘﻪ اﻧﺪ...!!!
پاسخ
 سپاس شده توسط mr.allahbeigi ، Hamid Jafary Pooya ، motahare
#3
نامه ای به خدا
ﺍﯾﻦ
ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ
ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻃﻠﺒﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﻣﺮﻭﯼ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﻓﻘﯿﺮﯼ
ﺑﻮﺩ. ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮ ﺣﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﻭ
ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﺑﻪ
ﺫﻫﻨﺶ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ. ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ "ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ" ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ:




نقل قول: ﺑﺴﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟﺮﺣﻤﻦ ﺍﻟﺮﺣﯿﻢ

ﺧﺪﻣﺖ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺪﺍ!

ﺳﻼ‌ﻡ ﻋﻠﯿﮑﻢ، ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻗﺮآﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﯾﺪ:

"ﻭﻣﺎﻣﻦ ﺩﺍﺑﻪ ﻓﯽ ﺍﻻ‌ﺭﺽ ﺍﻻ‌ ﻋﻠﯽ ﺍﻟﻠﻪ ﺭﺯﻗﻬﺎ"

«ﻫﯿﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻻ‌ این که ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.»

ﻣﻦ ﻫﻢ ﺟﻨﺒﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺟﻨﺒﻨﺪﮔﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ.

ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻗﺮآﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﯾﺪ:

"ﺍﻥ ﺍﻟﻠﻪ ﻻ‌ ﯾﺨﻠﻒ ﺍﻟﻤﯿﻌﺎﺩ"

«ﻣﺴﻠﻤﺎ ﺧﺪﺍ ﺧﻠﻒ ﻭﻋﺪﻩ نمی کند.»

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﺑﻪ ﺟﯿﺰﻫﺎﯼ ﺯﯾﺮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ:

• ۱ - ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻣﺘﺪﯾﻦ

• ۲ - ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻭﺳﯿﻊ

• ۳ - ﯾﮏ ﺧﺎﺩﻡ

• ۴ - ﯾﮏ ﮐﺎﻟﺴﮑﻪ ﻭ ﺳﻮﺭﭼﯽ

• ۵ - ﯾﮏ ﺑﺎﻍ

• ۶ - ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺠﺎﺭﺕ

ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻃﻼ‌ﻉ ﺩﻫﯿﺪ.

ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺮﻭﯼ-ﺣﺠﺮﻩ ﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﯼ ۱۶- ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﯽ


ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﮐﺠﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ؟ پیش خودش
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﺴﺠﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺧﺪﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﺶ ﺗﻮﯼ ﻣﺴﺠﺪ. ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ
ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ(ﻣﺴﺠﺪ ﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ) ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻗﺎﯾﻢ
می کنه ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ می گه: ﺣﺘﻤﺎ ﺧﺪﺍ ﭘﯿﺪﺍﺵ می کنه! ﺍﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺩﺭ
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﻩ. ﺻﺒﺢ ﺟﻤﻌﻪ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﺑﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﮑﺎﺭ ﺑﺮﻩ.
ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﭘﺮﻭﯾﻦ ﺍﻋﺘﺼﺎﻣﯽ: "ﻧﻘﺶ ﻫﺴﺘﯽ ﻧﻘﺸﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﻣﺎﺳﺖ / ﺁﺏ ﻭ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﺎﺳﺖ"
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺫﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺩ ﺗﻨﺪﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻭﺯﯾﺪﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ و ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ
ﭘﺎﯼ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ. ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ
ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺥ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ. ﺍﻭ ﯾﮏ ﭘﯿﮏ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﻣﺮﻭﯼ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ ﻭ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺎﺥ ﻓﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺎﺥ می ﺁﻭﺭﻧﺪ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻫﻤﻪ
ﻭﺯﺭﺍﯾﺶ ﺟﻤﻊ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: "ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﻪ
ﻣﺎ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ. ﭘﺲ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺠﺎﻣﺶ ﺩﻫﯿﻢ" ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ
ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﯾﮏ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﺟﺮﺍﺀ ﺷﻮﺩ.

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺳﻪ ﻃﺮﯾﻖ ﺑﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ:

ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺁﺭﯼ ﻭ آن چه ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ...

ﺍﻭ می گوید ﻧﻪ ﻭ ﭼﯿﺰ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ...

ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﻛﻦ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.
پاسخ
#4
خدایا عاشقانه دوست دارم تو هم عاشقانه دوستم داشته باش که از عشق زمینی که به کس و ناکسه به تو رسیدم به تو که عشقت بی پایانه و هیچ و جدا نمیشه نمیری و تنهام نمیذاری اگه من حواسم نباشه تو حواست بهم هست و دستامو رها نمیکنی-
پس خدا جونم خودت پشت و پناهم باش همون جوری که بودی و هستی و میدونم که خواهی بود-

خدایا ظهور اقای خوبی هامونم نزدیک کن که هممون بهش سخت محتاجیم

خدایا آن گونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم
و آن گونه بمیران که کسی به وجد نیاید از نبودنم . . .
امضاء :

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد....!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان