امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حبیب آقای قصه ی من
#1
حبیب آقا نه کافه رفته بود،

نه کتاب خوانده بود؛

و نه سیگار برگ بر لب گذاشته و کلاه کج بر سر!

نه با فیلم تایتانیک گریه کرده،

و نه ولنتاین می دانست چیست!!



اما صدیقه خانم که مریض شد،

شب ها کار می کرد و صبح ها به کار خانه می رسید؛

در چشمانش خستگی فریاد می زد و خواب برایش یک آرزو بود

اما جلوی بچه هایش ضعف از خود نشان نمی داد.



حبیب آقا ؛ عشـــــــــــق را معنا می کرد

نمایــــــــــــــش نمی داد...!

[تصویر:  13796548451.jpg]
پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Hossein.J ، NasimR


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان