بزرگترین انجمن دانشجویی ایران، انجمن مخ ها

دانلود جزوه رایگان، نمونه سوالات رایگان، گزارش کارهای مقاومت مصالح,گزارش آزمایشگاه,فیزیک 1,فیزیک 2,سیالات,هیدرولیک,مقاومت مصالح,ترمودینامیک,آزمایشگاه بتن,نمونه سوالات کنکور ارشد,کارنامه کنکور ارشد



 
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 2.92
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
[جزئیات]

ازدواج به سبك شهدا

نویسنده پیام
 
مدیر بخش تاریخ ، فرهنگ و هنر
*****
انجمن مخ ها
مدیر بخش

وضعيت : غایب
موضوعات : 53
ارسال‌ها: 889
تاریخ عضویت: Dec 2012
اعتبار: 471

دلنوشته من عشقت و دوست داشتنت نقطه اتکای رسیدن به تمام آرزوهای دیگر است...

حالت من

سپاس ها 1075
سپاس شده 1565 بار در 520 ارسال
جوایز :

ارسال: #1
ازدواج به سبك شهدا
ازدواج خدایی


یادم هست سال آخر بود، از آنجا که با باطن پاک رضا آشنا بودم خانمی را از نزدیکانمان برایش نشان کرده بودم و اصلاً فکرش را نمی‌کردم خودش قصد ازدواج داشته باشد. اما از آنجا که خدا به قول معروف در و تخته را با هم جوش می‌دهد، یک شب با برادر و خانواده‌اش جلوی در خانه ما آمدند و ما هم شدیم واسطه این ازدواج خدایی و با هم رفتیم خواستگاری.

شاید باوراتان نشود ولی همان شب همه هماهنگی‌ها انجام شد. اما کمتر از دو ماه از این ماجرا نگذشته بود که رضا به رفقایش پیوست.

بعدها همسرش می‌گفت: در همان ایام کوتاه یک بار به من گفت من مطمئناً شهید می‌شوم و ازدواجم هم وسیله‌ای است برای رسیدنم به این هدف.

راوی: برادر میرطاهری،


08-09-2013، 10:41 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
Administrator
*******
انجمن مخ ها
موسسان

وضعيت : آفلاین
موضوعات : 2,370
ارسال‌ها: 5,520
تاریخ عضویت: Mar 2011
اعتبار: 1

دلنوشته من

حالت من

سپاس ها 0
سپاس شده 54 بار در 16 ارسال
جوایز :

ارسال: #2
RE: ازدواج به سبك شهدا

شهید حسن رضوان خواه



۱۸ سالش بود، اما روی پای خودش می ایستاد آن قدر مستقل و پرقدرت
تصمیم می گرفت که خانواده هم به او و انتخابش اطمینان داشتند، آخر او را می
شناختند، نه هوس باز بود و نه چشم چران؛ یعنی اگر کسی را انتخاب می کرد
حتما از روی اعتقاد و عقل بود.


با واسطه دایی دختر او را پیدا کرده بود، هم روستایی شان بود، با دایی
دختر رفت برای دیدار اول، خیلی ساده و البته سرزده، مادر دختر هم که خیلی
دستپاچه شده بود بسیار ناراحت بود، آخر داخل خانه چیزی برای پذیرایی
نداشتند، حسن هم که این مطلب را درک کرده بود خیلی واضح رو به مادر عروس
خانم کرد و با زبان محلی شمالی گفت: قرار نیست همیشه داخل یخچال هر خانه ای
پر از میوه باشد! همین رفتار حسن کافی بود که مادر دختر جوابش مثبت شود.


شرط اول که در همان جلسه به عروس خانم گفته بود هم جالب بود، او گفت:
اولویت اول زندگی من جنگ و دفاع از انقلاب است، این نقطه پر رنگ زندگی من
است. بعد از کسب اطمینان از جواب مثبت عروس خانم به خانواده خبر داد تا
مقدمات و عروسی را آماده کنند.

شهید اسماعیل دقایقی


اهل انقلاب و درگیری های آن بود، با حرکتش، جوان های فامیل را هم به
دنبال خود کشاند، برایشان کتاب های اعتقادی می آورد و تشویقشان می کرد،
دختر دایی اش هم جدا از این جمع نبود، انگار همان طور که خودش دوست داشت او
را تربیت می کرد، کمکش می کرد که از لحاظ فکری بزرگ شود، اما خدا نکند
شاگرد بعضی وقت ها از استاد جلو بزند! وقتی هر دو به تهران رفتند برای
تحصیل، درگیر انقلاب و کارهایش شدند، آن چنان هر دو حرفه ای شده بودند که
دیگر کسی جلودارشان نبود، اسماعیل چند بار توسط ساواک دستگیر شده بود. بعد
از مدتی هر دو به شهر و دیارشان بازگشتند که این بار اسماعیل نمی خواست
تنها همرزم دختر دایی اش باشد! از او خواستگاری کرد، ولی با جواب دندان شکن
عروس خانم مواجه شد! آخر عروس خانم قرار نداشت انقلابی بودنش را با زندگی
ترکیب کند، فکر می کرد اگر زندگی کند دیگر انقلابی نیست! این جا همان جایی
است که می گویم خدا نکند بعضی شاگردهای ناشی از استادشان جلو بزنند،
بالاخره با هزار استدلال و حدیث و آیه بعد از یک سال و چند ماه استاد جواب
مثبت شاگرد را گرفت!
09-09-2013، 04:36 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
مدیر بخش تاریخ ، فرهنگ و هنر
*****
انجمن مخ ها
مدیر بخش

وضعيت : غایب
موضوعات : 53
ارسال‌ها: 889
تاریخ عضویت: Dec 2012
اعتبار: 471

دلنوشته من عشقت و دوست داشتنت نقطه اتکای رسیدن به تمام آرزوهای دیگر است...

حالت من

سپاس ها 1075
سپاس شده 1565 بار در 520 ارسال
جوایز :

ارسال: #3
RE: ازدواج به سبك شهدا
هدیه برای عروس

شهید دکتر مصطفی چمران

گفتند دکتر برای عروس هدیه فرستاده.به دو رفتم دم در، بسته را گرفتم. بازش کردم، یک شمع خوشگل بود. رفتم اتاق و چند تکه طلا آویزان کردمو برگشتم پیش مهمان‌ها؛ یعنی اینکه اینها را مصطفی فرستاده. چه کسی می‌فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟

[تصویر:  13795144402.jpg]مهریه

شهید مهندس مهدی باکری

از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهریه‌ام یک جلد قرآن و یک سلاح باشد. اینکه چه جور سلاحی باشد، برایم فرقی نداشت. پرسید: «نظرتون راجع به مهریه چیست؟» گفتم: «هر چی شما بگین.» گفت: «یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چطوره؟» گفتم: «قبول.» هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش بود. قبلاً به دوست‌هایش گفته بود: «دوست دارم زنم سلاح به دوش باشه».

[تصویر:  13795141173.jpg]

کارت عقد
شهید حاج مصطفی ردانی‌پور

یک کارت برای امام رضا، مشهد؛ یک کارت برای امام زمان، جمکران؛ یک کارت برای حضرت معصومه، قم. این یکی را خودش برده بود، انداخته بود توی ضریح. چرا دعوت شما رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمده‌ایم. شما عزیز ما هستی.» حضرت زهرا آمده بود به خوابش؛ درست قبل از عروسی!
[تصویر:  13795146702.jpg]


(آخرین ویرایش در این ارسال: 18-09-2013، 07:03 PM، توسط yaran.)
09-09-2013، 09:24 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
مدیر بخش
*****
انجمن مخ ها
مدیر بخش

وضعيت : آفلاین
موضوعات : 54
ارسال‌ها: 2,233
تاریخ عضویت: Mar 2012
اعتبار: 491

دلنوشته من ساده باشیم...

حالت من

سپاس ها 4226
سپاس شده 2345 بار در 353 ارسال
جوایز :

ارسال: #4
RE: ازدواج به سبك شهدا
چرا همه با دختر دایی ازدواج میکنن! یکی رو بذارید با دختر خالش ازدواج کرده باشه!!! Big Grin Big Grin Big Grin Big Grin

................!
10-09-2013، 10:15 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
معاون مدیر کل - ناظم ارشد
*******
انجمن مخ ها
مدیرکل

وضعيت : آفلاین
موضوعات : 379
ارسال‌ها: 4,588
تاریخ عضویت: Feb 2012
اعتبار: 719

دلنوشته من خداا هم بعضی چیزها را دیر رو میکنه آ .. بازم حکمتشو شکر نمردیمو اون روی ورق م دید زدیم !

حالت من

سپاس ها 6689
سپاس شده 7198 بار در 947 ارسال
جوایز :

ارسال: #5
RE: ازدواج به سبك شهدا
(10-09-2013، 10:15 PM)Hossein.J نوشته است:  چرا همه با دختر دایی ازدواج میکنن! یکی رو بذارید با دختر خالش ازدواج کرده باشه!!! Big Grin Big Grin Big Grin Big Grin
آخه ملت عقل دارن هنوز Tongue
11-09-2013، 06:04 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر مشاهده‌ی وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
مدیر بخش تاریخ ، فرهنگ و هنر
*****
انجمن مخ ها
مدیر بخش

وضعيت : غایب
موضوعات : 53
ارسال‌ها: 889
تاریخ عضویت: Dec 2012
اعتبار: 471

دلنوشته من عشقت و دوست داشتنت نقطه اتکای رسیدن به تمام آرزوهای دیگر است...

حالت من

سپاس ها 1075
سپاس شده 1565 بار در 520 ارسال
جوایز :

ارسال: #6
RE: ازدواج به سبك شهدا
شهید مهدی زین‌الدین

خرید عقدمان یک حلقه نهصد تومانی بود؛ همین و بس. بعد از عقد رفتیم حرم؛ بعدش گلزار شهدا. شب هم شام خانه ما. صبح زود، مهدی برگشت جبهه. از اینکه مراسم نگرفتیم، خوشحال بودم. دوست داشتم ازدواجم رنگی از ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه داشته باشه.
[تصویر:  13795146703.jpg]


ماه عسل
شهید حاج حسین خرازی
بعد از خواندن عقد، امام یک پول مختصری به ایشان داد، بروند مشهد. پول را داده بود به حاج احمد آقا. گفته بود: «جنگ تموم بشه زیارت هم می‌ریم.» با خانمش دوتایی رفتند اهواز.
[تصویر:  13795141161.jpg]


(آخرین ویرایش در این ارسال: 18-09-2013، 07:04 PM، توسط yaran.)
11-09-2013، 10:15 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
مدیر بخش تاریخ ، فرهنگ و هنر
*****
انجمن مخ ها
مدیر بخش

وضعيت : غایب
موضوعات : 53
ارسال‌ها: 889
تاریخ عضویت: Dec 2012
اعتبار: 471

دلنوشته من عشقت و دوست داشتنت نقطه اتکای رسیدن به تمام آرزوهای دیگر است...

حالت من

سپاس ها 1075
سپاس شده 1565 بار در 520 ارسال
جوایز :

ارسال: #7
RE: ازدواج به سبك شهدا
یک جلد کلام الله
شهید سید محمد جهان‌آرا

مهریه‌ام یک جلد کلام‌الله بود و یک سکه طلا. محمد، آن یک جلد قرآن را بعد از ازدواج خرید و در صفحه اولش نوشت: «امیدم در این است که این کتاب، اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر؛ که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب.» سکه را هم بعد از عقدش بهش بخشیدم.
[تصویر:  13795144401.jpg]
جهیزیه
شهید مهندس علی نیلچیان

موقع خرید جهیزیه مادرم می‌خواست سنگ تمام بگذارد. فهرست عریض و طویلی تهیه کرده بود و هر روز چند قلمی به آن اضافه می‌کرد. امروز تخت و سرویس خواب، فردا مبل و میز ناهار خوری و... هر چه کردم نتونستم منصرفش کنم. دست به دامان علی شدم. آمد و خطبه‌ای خواند غرا! به زمین اشاره کرد و گفت: «مادرجان مگه قرار نیست یک روزی بریم اون زیر؟» مادرم لبش را گزید: «خدا مرگم بده! اول زندگی به اون زیر چی کار داری علی آقا؟» علی خندید: «اول و آخر نداره مادرجان! آخرش سر از اون زیر در می‌آریم. بذارید روی خاک باشیم. بذارید باهاش انس بگیریم، بذارید همین یکی دو وجب فاصله را هم کم کنیم.» مادرم خلع سلاح شد. خیلی چیزها را از لیست خرید حذف کردیم. نه مبل و نه تخت و نه...


(آخرین ویرایش در این ارسال: 18-09-2013، 06:58 PM، توسط yaran.)
14-09-2013، 11:08 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
مدیر بخش تاریخ ، فرهنگ و هنر
*****
انجمن مخ ها
مدیر بخش

وضعيت : غایب
موضوعات : 53
ارسال‌ها: 889
تاریخ عضویت: Dec 2012
اعتبار: 471

دلنوشته من عشقت و دوست داشتنت نقطه اتکای رسیدن به تمام آرزوهای دیگر است...

حالت من

سپاس ها 1075
سپاس شده 1565 بار در 520 ارسال
جوایز :

ارسال: #8
RE: ازدواج به سبك شهدا
زندگی ساده
شهید محمد ناصری

فرمانده سپاه زیر کوه بود. ازدواج کردیم، ازش خواستم همراهش بروم. رفتیم یک روستای مرزی. زندگی‌مان را آنجا با نصف وانت اسباب و اثاث و توی یک اتاق محقر و خشتی شروع کردیم. آنجا نه آب داشت، نه برق، نه درمانگاه، نه مدرسه و نه چیزهای دیگر. عوضش تابستان، گرمای شدید داشت و زمستان سرما. مدتی تحمل کردم و ماندم. یک روز، دیگر طاقتم طاق شد. گفتم: «بریم یک جای بهتر» قبول نکرد و گفت: «این روستا جزء کشور ماست. مردم اینجا هم ایرانی‌اند.»
[تصویر:  13795148923.jpg]


(آخرین ویرایش در این ارسال: 18-09-2013، 07:06 PM، توسط yaran.)
17-09-2013، 09:42 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
مدیر بخش تاریخ ، فرهنگ و هنر
*****
انجمن مخ ها
مدیر بخش

وضعيت : غایب
موضوعات : 53
ارسال‌ها: 889
تاریخ عضویت: Dec 2012
اعتبار: 471

دلنوشته من عشقت و دوست داشتنت نقطه اتکای رسیدن به تمام آرزوهای دیگر است...

حالت من

سپاس ها 1075
سپاس شده 1565 بار در 520 ارسال
جوایز :

ارسال: #9
RE: ازدواج به سبك شهدا
شهید شکری پور
آمده بود خواستگاری. گرفت از یقه کتش و تکان داد. گفت: منم و این یه دست کت و شلوار و حقوق مختصری که از سپاه می‌گیرم. فکر کن ببین می‌تونی با این وضع بسازی؟! وقتی هم که پا شده بره، گفت: جبهه مجروح شدن داره، اسیر شده داره و شهید شدن داره. خوب فکرهاتو بکن بعد تصمیم بگیر.[تصویر:  13795148921.jpg]
شهید حاج عباس کریمی

فردای عروسیش زنش رو برد بهشت زهرا(س). خیلی اصرار کردند که برای عروسیش نو نوار شود و مراسم مفصل بگیرد، زیر بار نرفت و گفت: از خانواده شهدا خجالت می‌کشم با همان لباس سبز سپاه رفت سر سفره عقد، سور و سات عروسی هم که جمع شد کوله‌اش را برداشت و راهی جنوب شد.
[تصویر:  13795148922.jpg]
(09-09-2013، 04:36 PM)nasimR نوشته است:  شهید حسن رضوان خواه



۱۸ سالش بود، اما روی پای خودش می ایستاد آن قدر مستقل و پرقدرت
تصمیم می گرفت که خانواده هم به او و انتخابش اطمینان داشتند، آخر او را می
شناختند، نه هوس باز بود و نه چشم چران؛ یعنی اگر کسی را انتخاب می کرد
حتما از روی اعتقاد و عقل بود.


با واسطه دایی دختر او را پیدا کرده بود، هم روستایی شان بود، با دایی
دختر رفت برای دیدار اول، خیلی ساده و البته سرزده، مادر دختر هم که خیلی
دستپاچه شده بود بسیار ناراحت بود، آخر داخل خانه چیزی برای پذیرایی
نداشتند، حسن هم که این مطلب را درک کرده بود خیلی واضح رو به مادر عروس
خانم کرد و با زبان محلی شمالی گفت: قرار نیست همیشه داخل یخچال هر خانه ای
پر از میوه باشد! همین رفتار حسن کافی بود که مادر دختر جوابش مثبت شود.


شرط اول که در همان جلسه به عروس خانم گفته بود هم جالب بود، او گفت:
اولویت اول زندگی من جنگ و دفاع از انقلاب است، این نقطه پر رنگ زندگی من
است. بعد از کسب اطمینان از جواب مثبت عروس خانم به خانواده خبر داد تا
مقدمات و عروسی را آماده کنند.
[تصویر:  13795141162.jpg]
شهید اسماعیل دقایقی

[تصویر:  13795146701.jpg]
اهل انقلاب و درگیری های آن بود، با حرکتش، جوان های فامیل را هم به
دنبال خود کشاند، برایشان کتاب های اعتقادی می آورد و تشویقشان می کرد،
دختر دایی اش هم جدا از این جمع نبود، انگار همان طور که خودش دوست داشت او
را تربیت می کرد، کمکش می کرد که از لحاظ فکری بزرگ شود، اما خدا نکند
شاگرد بعضی وقت ها از استاد جلو بزند! وقتی هر دو به تهران رفتند برای
تحصیل، درگیر انقلاب و کارهایش شدند، آن چنان هر دو حرفه ای شده بودند که
دیگر کسی جلودارشان نبود، اسماعیل چند بار توسط ساواک دستگیر شده بود. بعد
از مدتی هر دو به شهر و دیارشان بازگشتند که این بار اسماعیل نمی خواست
تنها همرزم دختر دایی اش باشد! از او خواستگاری کرد، ولی با جواب دندان شکن
عروس خانم مواجه شد! آخر عروس خانم قرار نداشت انقلابی بودنش را با زندگی
ترکیب کند، فکر می کرد اگر زندگی کند دیگر انقلابی نیست! این جا همان جایی
است که می گویم خدا نکند بعضی شاگردهای ناشی از استادشان جلو بزنند،
بالاخره با هزار استدلال و حدیث و آیه بعد از یک سال و چند ماه استاد جواب
مثبت شاگرد را گرفت!




(آخرین ویرایش در این ارسال: 18-09-2013، 07:06 PM، توسط yaran.)
18-09-2013، 06:15 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد
 
مدیر بخش تاریخ ، فرهنگ و هنر
*****
انجمن مخ ها
مدیر بخش

وضعيت : غایب
موضوعات : 53
ارسال‌ها: 889
تاریخ عضویت: Dec 2012
اعتبار: 471

دلنوشته من عشقت و دوست داشتنت نقطه اتکای رسیدن به تمام آرزوهای دیگر است...

حالت من

سپاس ها 1075
سپاس شده 1565 بار در 520 ارسال
جوایز :

ارسال: #10
RE: ازدواج به سبك شهدا
شهید مصطفی ردانی‌پور
در شب عروسی‌اش به اصرار دوستان چند دقیقه‌ای سخنرانی می‌کند و می‌گوید: این شب‌ها شب عروسی ما نیست، عروسی ما موقعی است که در خون خون بغلتیم و عروس شهادت را در آغوش بگیریم... همه حضار گریه می‌کنند... او مدت کوتاهی پس از ازدواجش با سر و سینه‌ای غرق در خون به شهادت رسید.


(آخرین ویرایش در این ارسال: 22-09-2013، 12:40 PM، توسط yaran.)
22-09-2013، 12:40 PM
ارسال یک ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

کانال جک و سرگرمی تلگرام مخ شاد


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  ازدواج مهمتر است یا جشن ازدواج ؟ افسانه پناهی 0 118 09-03-2014، 06:40 PM
آخرین ارسال: افسانه پناهی
  انگیزه رکن اصلی ازدواج وانگیزه های غلط ازدواج افسانه پناهی 4 202 28-01-2014، 12:40 AM
آخرین ارسال: افسانه پناهی
  با انواع ازدواج آشنا شوید،معرفی چند نوع ازدواج مختلف،مشکلات و راه حل آن ها افسانه پناهی 0 115 26-01-2014، 07:10 PM
آخرین ارسال: افسانه پناهی

پرش به انجمن:

Code Center

X بستن تبليغات