امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 2.9
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگي به سبك خرازي
#1
[تصویر:  13795144403.jpg]ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می‌گفت «خرازی! پاشو برو ببین چی شد این بچه؟ زنده‌س؟ مرده‌س؟»

می‌گفتم «کجا برم دنبالش آخه؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه که یه وجب دو وجب نیس. از کجا پیداش کنم؟»

رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه‌ها گفت حسین خرازی را دعا کنید.

آمدم خانه. به مادرش گفتم. گفت «حسین ما رو می‌گفت؟»

گفتم «چی شده که امام جمعه هم می‌شناسدش؟»

نمی‌دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

پاسخ
 سپاس شده توسط motahare ، Hamid Jafary Pooya ، hat chiken ، نوید خزدوز ، mr.allahbeigi
#2
عین داماد خاله ام ، وقتی شهید شد همه فهمیدیم چ مقام هایی داشته ، بنده خدا خانوادش تازه داغشون بیشتر میشد.
پاسخ
 سپاس شده توسط yaran ، mr.allahbeigi
#3
داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه‌پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین‌طور نشسته‌ین؟»
گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچک برداشته، پانسمان می‌کنه، می‌آد. گفت شما نمی‌خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود».
گفت «چی رو پانسمان می‌کنه؟ دستش قطع شده».
همان شب رفتیم یزد، بیمارستان.
به دستش نگاه می‌کردم. گفتم «خراش کوچیک!»
خندید. گفت «دستم قطع شده، سرم که قطع نشده».

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، motahare ، mr.allahbeigi
#4
مرحله اول عملیات که تمام می‌شود، آزادباش می‌دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک عینهو یک تکه یخ. انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما.
*
از راه نرسیده، می‌گوید «نمی‌خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟»
می‌گویم «چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم».
چند دقیقه می‌نشیند. تحویلش نمی‌گیریم، می‌رود.
*
علی که می‌آید تو، عرق از سر و رویش می‌بارد. یک کمپوت می‌دهم دستش. می‌گویم «یه نفر اومده بود، لاغر مردنی. کمپوت می‌خواست به‌ش ندادیم. خیلی پررو بود».
می‌گوید «همین که الآن از اینجا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟»
می‌گویم «آره. همین»
می‌گوید «خاک! حاج حسین بود که!».

فاصله خاکریز ما و عراقی‌ها خیلی کم است؛ فقط چند متر. دراز کشیده‌ایم پشت خاکریز. هوا ابری است و گرم. نفسم بند آمده.
صدای موتور حاجی می‌آید.
بچه‌ها را کنار می‌زند و می‌آید سمت من. می‌پرسد «این‌جا چه خبره؟ منتظر چی هستین؟»
می‌گویم «گیر کرده‌یم حاجی. لامصب دوشکاش یه لحظه خاموش نمی‌شه که. نیگا کنید اون‌جا رو».
جنازه چند تا از بچه‌ها افتاده لب خاکریز. می‌گویم «می‌خواستن خاموشش کنن». نگاهم می‌کند.
می‌رود طرف خاکریز. یک نارنجک برمی‌دارد، ضامن نارنجک را می‌گذارد روی فانسقه‌اش، صاف می‌کند. با دندانش ضامن را می‌کشد، می‌دود لب خاکریز. اول صدای انفجار می‌آید بعد صدای حاج حسین. داد می‌زند «بچه‌ها بیاین».
جان می‌گیریم انگار. می‌دویم لب خاک‌ریز. دوشکاچی عراقی فرار می‌کند. حاج حسین آن پایین ایستاده می‌خندد.
ـ این‌طوری می‌جنگند.

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، mehr1 ، mr.allahbeigi
#5
حق با من بود. هر وقت فکرش را می‌کردم می‌دیدم حق با من بوده. ولی چیزی نگفتم. بالاخره فرمانده بود. یکی دو ماه هم بزرگ‌تر بود. فکر کردم «بذار از عملیات برگردیم، با دلیل ثابت می‌کنم براش».
*
از عملیات برگشتیم. حسش نبود. فکر کردم «ولش کن. مهم نیست. بی خیال».
*
پشت بی‌سیم صدایش می‌لرزید. مکث کرد. گفتم «بگو حاجی. چی می‌خواستی بگی؟»
گفت «فلانی! دو سال پیش یادته؟ توی بد؟ حق با تو بود. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم حق با تو بوده. من معذرت می‌خوام ازت.

تعریف می‌کرد و می‌خندید «یه نفر داشت تو خیابون شهرک سیگار می‌کشید، اون‌جا سیگار کشیدن ممنوعه. نگه داشتم به‌ش گفتم یه دقیقه بیا این‌جا. گفت به تو چه. می‌خوام بکشم. توکه کوچیکی، خود خرازی رو هم بیاری بازم می‌کشم. گفتم می‌کشی؟ گفت آره. هیچ کاری هم نمی‌تونی بکنی».
می‌گفت «دلم نیومد بگم من خرازی‌ام. رفتم یه دور زدم برگشتم. نمی‌دونم چه‌طور شد. این دفعه تا منو دید فرار کرد. حتا کفش‌هاش از پاش دراومد، برنگشت برشون داره».

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#6
دیگر دارد ظهر می‌شود. باید برگردیم سنندج. اگر نیروی کمکی دیر برسد و درگیری به شب بکشد، کار سخت می‌شود؛ خیلی سخت. کومله‌ها منطقه را بهتر از ما می‌شناسند.
فقط بیست نفریم. ده نفر این طرف جاده، ده نفر آن طرف. خون خونم را می‌خورد.
ـ دیگه نمی‌خواد بیاین. واسه چی می‌آیین دیگه؟ الآن ما رو می‌بینن، سر همه‌مون رو می‌بُرن می‌ذارن روی...
صدای تیراندازی می‌آید. از پشت صخره سرک می‌کشم.
حسین و بچه‌هایش درگیر شده‌اند.
*
می‌گوید «چه‌قدر بداخلاق شده‌ای؟ دیدی که زدیم بی‌چاره‌شون کردیم».
داد می‌زنم «واسه چی درگیر شدی حسین؟ با ده نفر؟ قرارمون چی بود؟»
می‌خندد. می‌گوید «مگه نمی‌دونی؟ کم من فئة قلیلة غلبت فئةً کثیرةً بإن الله».
........

پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Hossein.J
#7
بچه‌های لشکر خودش هم نبودند ها. داد می‌زدند «حاج آقا، بدوین».
همین‌طور خمپاره بود که می‌آمد. حسین عین خیالش نبود. همین‌طور آرام، یکی‌یکی دست می‌کشید روی سر و صورتشان. خاک‌ها را پاک می‌کرد، حال و احوال می‌کرد، می‌رفت سنگر بعد؛ آنها حرص می‌خوردند حسین این‌قدر آرام‌ بین سنگرها راه می‌رود.
یک جا زمین سیاه شده بود. بس که خمپاره خورده بود. نمی‌گذاشتند حسین برود آن‌جا. می‌گفتند «نمی‌شه. اون‌جا بارون خمپاره می‌آد. خمپاره شصت».
می‌گفت «طوری نیس. می‌رم یه نگاه به اون‌ور می‌کنم، زود برمی‌گردم». نمی‌گذاشتند. می‌گفتند «اون‌جا با قناصه می‌زنندتون.»


فرقی نمی‌کرد. عملیات، تک، پاتک. هر چی که بود باید بعدش جنازه‌ها را جمع می‌کردیم. می‌آوردیم عقب. همه را.
*
گفت «پس علی کو؟»
علی قوچانی شهید شده بود. با گلوله‌ مستقیم تانک. جنازه نداشت.
*
رفت یکی یکی روی جنازه‌ها را زد کنار. پیدایش نکرد. حالا جنازه‌اش را از من می‌خواست.
گفت «باید بری بیاریش عقب».
نمی‌توانستم بگویم جنازه ندارد. گفتم «اون‌جا رو عراقی‌ها آب انداخته‌ن. نمی‌شه بریم بیاریمش».
........

پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J
#8
گفتم پدرشم، با من این حرف‌ها را ندارد. گفتم «حسین، بابا! بده من لباساتو می‌شورم».
یک دستش قطع بود.
گفت «نه. چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دو تا پا. نیگا کن».
نگاه می‌کردم. پاچه شلوارش را تا زد بالا، رفت تو تشت. لباس‌هایش را پامال می‌کرد. یک سر لباس‌هایش را می‌گذاشت زیر پایش، با دستش می‌چلاند.
........

پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J ، mr.allahbeigi
#9
گفت «امشب من اینجا بخوابم؟»
گفتم «بخواب. ولی پتو نداریم.»
یک برزنت گوشه سنگر بود. گفت «اون مال کیه؟»
گفتم «مال هیشکی. بردار بخواب.»
همان را برداشت کشید رویش. دم در خوابید.
*
صبح فردا، سر نماز، بچه‌ها به‌ش می‌گفتند «حاج حسین شما جلو بایستید».
........

پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J ، mr.allahbeigi
#10
دکتر چهل وپنج روز به ش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر رفته .» گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو ببر سپاه ، بچه هارو ببینم .» بردمش . تا ده شب خبری نشد ازش . ساعت ده تلفن کرد ، گفت « من اهوازم . بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»


پاسخ
 سپاس شده توسط mr.allahbeigi ، mehr1 ، Hamid Jafary Pooya


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  زندگي به سبك شهدا yaran 13 504 18-01-2015، 11:33 PM
آخرین ارسال: ستاره.ح
  آداب زندگي yaran 7 279 08-09-2014، 10:07 PM
آخرین ارسال: yaran
  زندگي به سبك روح الله yaran 4 208 23-08-2014، 11:37 PM
آخرین ارسال: yaran

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان