امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آمده ایم وسرگردان
#1
آمده ایم وسرگردان
پی ِ هیچ
به دنبال پوچ
و آخرش نیستی
زمانه هرچه بخواهد میکند
و ما خون دل میخوریم
شده ایم آن سیب زمینی که کُچه ام نکرد
درد دارد حرفهایم
و زخم دارد زبانم
و میگویند آذری ها...
بگویند یا نگویند به چه کار می آید؟!
همه اش خرافه
همه چی پوچ
می خوریم و میخوابیم و میخوانیم ومینوازیم
که چه بشود؟!
یکی عقد میکند یکی میمیرد
یکی میزاید یکی دق میکند
یکی میخواند یکی میخوابد
که واقعا چرا؟
که خدا هستی که باش
من چه کنم؟!
بخوانم و بستایم که چه بشود؟
که بهشتی بدهی و ثوابی و قربی ومقامی
که حوری وغلمانی و ال وبل
که وقتی دل نباشد همه پوچ است برادر یا خواهر
چ تفاوت دارد
وقتی همه به درک میرویم
وقتی اشک های پنهانی مان تمامی ندارند
همیشه اشک به معنی آبی از چشم نیست
اشک در دنیای امروز خفگی دل است که از پشت لنزت نمیبارد
یا نمیگذاری که ببارد


دلم میخواهد پیرمردی بودم با موهای ژولیده و تمام سفید هم چون اخوان

هوا بس ناجوانمردانه تنگ است

" اگه این زندگی باشه ، من از مردن حراسم نیست
ی حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم
شاید مردم حواسم نیست"

9/6/92

[تصویر:  13782848451.jpg]
پاسخ
 سپاس شده توسط hat chiken ، نوید خزدوز ، مهسا.م
#2
ی وقتایی هم میرسه که آدم از زندگی سیر میشه
ولی زندگی هنوز ازش سیر نشده

این یعنی ورقو باختی
چون مجبوری ادامه بدی
..

5/93
پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا.م ، yaran


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان