امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.18
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه بسیار زیبای انگلسی؛ The Elavator
#1

لذت ببرید Cool نظرم یادتون نره!


An Amish boy and his father were in a mall. They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again.

The boy asked, "What is this, Father?" The father (never having seen an elevator) responded, "Son, I have never seen anything like this in my life, I don't know what it is."

While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old lady moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the lady walked between them into a small room.

The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially.

They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order.

Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out.

The father, not taking his eyes off the young woman, said quietly to his son, "Go get your mother.

...I dont know wat to Do... n even if i do... nothin changes
...Im Confused... Scared... So scared of the future ahead of me
!! Ya wat i have never been
!! is it my fault? well maybe ya... because im not Ordinary
پاسخ
 سپاس شده توسط NasimR ، مسعود وحید ، Hossein.J
#2
داستان قشنگی بود اگه میشه بازم بزارید موفق باشید

همه چيز بستگي به ديدگاه شما دارد

All Depends On Your Perspective

A professor stood before her Philosophy 101 class and had some items in front of her. When the class began, wordlessly, she picked up a very large and empty mayonnaise jar and proceeded to fill it with golf balls. She then asked the students if the jar was full. They agreed that it was. So the professor picked up a box of pebbles and poured them into the jar. She shook the jar lightly. The pebbles, of course, rolled into the open areas between the golf balls. She then asked the students again if the jar was full. They agreed it was. The professor then picked up a box of sand and poured it into the jar. Of course, the sand filled up everything else. She then asked once more if the jar was full. The students responded with a unanimous - yes. The professor then produced two cans of liquid chocolate from under the table and proceeded to pour the entire contents into the jar effectively filling the empty space between the sand. The students laughed. "Now," said the professor, as the laughter subsided, "I want you to recognize that this jar represents your life. The golf balls are the important things - - your family, your spouse, your health, your children, your friends, your favorite passions - - things that if everything else was lost and only they remained, your life would still be full. "The pebbles are the other things that matter like your job, your house, your car." "The sand is everything else - - the small stuff." "If you put the sand into the jar first," she continued, "there is no room for the pebbles or the golf balls. The same goes for your life. If you spend all your time and energy on the small stuff, you will never have room for the things that are important to you. Pay attention to the things that are critical to your happiness. "Take care of the golf balls first the things that really matter. Set your priorities. The rest is just sand." One student raised her hand and inquired what the chocolate represented. The professor smiled. "I'm glad you asked. It just goes to show you that no matter how full your life may seem, there's always room for chocolate!"

همه چيز بستگي به ديدگاه شما دارد

استادي قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالي که وسايلي را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتي کلاس شروع شد بدون هيچ کلامي شيشه خالي سس مايونزي را برداشت و با توپ هاي گلف شروع کرد به پر کردن آن. سپس از دانشجويان پرسيد که آيا شيشه پر شده است؟ آنها تاييد کردند. در همين حال استاد سنگريزه هايي را از پاکتي برداشت و در شيشه ريخت و به آرامي شيشه را تکان داد. سنگريزه ها با تکان استاد وارد فضاهاي خالي بين توپ هاي گلف شدند و استاد مجددا پرسيد که آيا شيشه پر شده است يا نه؟ دانشجويان پذيرفتند که شيشه پر شده است. اين بار استاد بسته اي از شن را برداشت و در شيشه ريخت و شن تمام فضاي هاي خالي را پر کرد. استاد بار ديگر پرسيد که آيا باز شيشه پر شده است؟ دانشجويان به اتفاق گفتند: بله! استاد اين بار دو ظرف از شکلات را به حالت مايع در آورد و شروع کرد به ريختن در همان شيشه به طوري که کاملا فضاهاي بين دانه هاي شن نيز پر شود. در اين حالت دانشجويان شروع کردند به خنديدن. وقتي خندين دانشجويان تمام شد استاد گفت: "حالا"، " مي خواهم بدانيد که اين شيشه نمادي از زندگي شماست. توپ هاي گلف موارد مهم زندگي شما هستند مانند: خانواد، همسر، سلامتي و دوستان و اميالتان است. چيز هايي که اگر ساير موارد حذف شوند زندگي تان چيزي کم نخواهد داشت. سنگريزه ها در واقع چيز هايي مهم ديگري هستند مانند شغل، منزل و اتومبيل شماست. شن ها همان وسايل و ابزاري کوچکي هستند که در زندگي تان از آنها استفاه مي کنيد. و اين طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شيشه بريزيد در اين صورت جايي براي سنگريزه ها و توپ هاي گلف وجود نخواهد داشت. و اين حقيقتي است که در زندگي شما هم اتفاق مي افتد. اگر تمام وقت و انر ِ ژي خود را بر روي مسائل کوچک بگذاريد در اين صورت هيچگاه جايي براي مسائل مهم تر نخواهيد داشت. به چيز هاي مهمي که به شاد بودن شما کمک مي کنند توجه کنيد.در ابتدا به توپ هاي گلف توجه کنيد که مهم ترين مسئله هستند. اولويت ها را در نظر آوريد و باقي همه شن هستند و بي اهميت. دانشجويي دستش را بلند کرد و پرسيد: پس شکلات نماد چيست؟ استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که اين سئوال را پرسيدي! و گفت: نقش شکلات فقط اين است که نشان دهد مهم نيست که چه مقدار زندگي شما کامل به نظر مي رسد مهم اين است که هميشه جايي براي شيريني وجود دارد.

عشق بدون مرز

Unconditional Love

A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought in Vietnam. He called his parents from San Francisco. "Mom and Dad, I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like to bring home with me." "Sure," they replied, "we'd love to meet him." "There's something you should know the son continued, "he was hurt pretty badly in the fighting. He stepped on a landmine and lost an arm and a leg. He has nowhere else to go, and I want him to come live with us." "I'm sorry to hear that, son. Maybe we can help him find somewhere to live." "No, Mom and Dad, I want him to live with us." "Son," said the father, "you don't know what you're asking. Someone with such a handicap would be a terrible burden on us. We have our own lives to live, and we can't let something like this interfere with our lives. I think you should just come home and forget about this guy. He'll find a way to live on his own." At that point, the son hung up the phone. The parents heard nothing more from him. A few days later, however, they received a call from the San Francisco police. Their son had died after falling from a building, they were told. The police believed it was suicide. The grief-stricken parents flew to San Francisco and were taken to the city morgue to identify the body of their son. They recognized him, but to their horror they also discovered something they didn't know, their son had only one arm and one leg. The parents in this story are like many of us. We find it easy to love those who are good-looking or fun to have around, but we don't like people who inconvenience us or make us feel uncomfortable. We would rather stay away from people who aren't as healthy, beautiful, or smart as we are. Thankfully, there's someone who won't treat us that way. Someone who loves us with an unconditional love that welcomes us into the forever family, regardless of how messed up we are.

عشق بدون مرز

داستان در مورد سربازيست که بعد از جنگيدن در ويتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سانفرانسيسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. " بابا و مامان" دارم ميام خونه، اما يه خواهشي دارم. دوستي دارم که مي خوام بيارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: "حتما" ، خيلي دوست داريم ببينيمش. پسر ادامه داد:"چيزي هست که شما بايد بدونيد. دوستم در جنگ شديدا آسيب ديده. روي مين افتاده و يک پا و يک دستش رو از دست داده. جايي رو هم نداره که بره و مي خوام بياد و با ما زندگي کنه." "متاسفم که اينو مي شنوم. مي تونيم کمکش کنيم جايي براي زندگي کردن پيدا کنه. "نه، مي خوام که با ما زندگي کنه." پدر گفت: "پسرم، تو نمي دوني چي داري مي گي. فردي با اين نوع معلوليت درد سر بزرگي براي ما مي شه. ما داريم زندگي خودمون رو مي کنيم و نمي تونيم اجازه بديم چنين چيزي زندگيمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بايستي بياي خونه و اون رو فراموش کني. خودش يه راهي پيدا مي کنه." در آن لحظه، پسر گوشي را گذاشت. پدر و مادرش خبري از او نداشتند تا اينکه چند روز بعد پليس سان فرانسيسکو با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختماني مرده بود. به نظر پليس علت مرگ خودکشي بوده. پدر و مادر اندوهگين، با هواپيما به سان فرانسيسکو رفتند و براي شناسايي جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند. شناسايي اش کردند. اما شوکه شدند به اين خاطر که از موضوعي مطلع شدند که چيزي در موردش نمي دانستند. پسرشان فقط يک دست و يک پا داشت. پدر و مادري که در اين داستان بودند شبيه بعضي از ما هستند. براي ما دوست داشتن افراد زيبا و خوش مشرب آسان است. اما کساني که باعث زحمت و دردسر ما مي شوند را کنار مي گذاريم. ترجيح مي دهيم از افرادي که سالم، زيبا و خوش تيپ نيستند دوري کنيم. خوشبختانه، کسي هست که با ما اينطور رفتار نمي کند. بدون توجه به اينکه چه ناتواني هايي داريم.

M@h$Aنظر شما برام خیلی مهم حتما بگید
پاسخ
 سپاس شده توسط NasimR ، مسعود وحید ، Hossein.J


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان کوتاه بسیار زیبای انگلسی؛ A shark inside us !! M@h$A 3 287 13-04-2015، 07:32 PM
آخرین ارسال: egol6889
  داستان کوتاه بسیار زیبای انگلسی؛ The Bank Robbery M@h$A 4 329 14-09-2013، 03:31 PM
آخرین ارسال: M@h$A
  داستان کوتاه بسیار زیبای انگلسی M@h$A 0 203 09-09-2013، 09:43 PM
آخرین ارسال: M@h$A

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان