امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یه روز بهم گفت:میخوام.....!!!
#1


يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

[b]آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم


و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ....[/b]


[b]تنهایم!مثل همان مسجد بین راه! هرکه می آید مسافر
است...
[/b]

هم نمازش را میشکند هم دلم را...


پاسخ
 سپاس شده توسط faezeh000 ، hat chiken


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان