امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
طوفان زده . . .
#1
نیمه شب
حال و هوایی غریب
من بودم و خاطره جا مانده
لحظه ها ساکن
غافل از آرامش قبل از طوفان
باز شد پنجره رویایی
و من خیره به ورود سرزده اش
آمدنش به قیمت تبلور مروارید درونم
و به باز شدن زخم دردی کهنه
و چه سخت تر
که همه بی خبرند
یا زده اند به کوچه بی خبران
و چه دردی است
که من اینجا
در پس این پنجره طوفان زده
نگرانم نگران
چه سرمست اند از این درد گران
من همانم
در گرو خاطره جا مانده
اما ای رهگذران کوچه
انتهای نگران تو کجاست ؟!!!
... when the mind is blind eyes are useless
پاسخ
 سپاس شده توسط faezeh000 ، motahare


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان