امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان طنز(گلابی ها...)
#1
داستان طنز يه روز يه كاميون گلابي داشته توي جاده مي رفته كه يه دفعه مي‌افته توی يه دست‌انداز،
يكي از گلابي‌ها مي‌افته وسط جاده، بر مي‌گرده به كاميون نگاه مي‌كنه و ميگه گلابي‌ها، گلابي‌ها!
گلابي‌ها ميگن: گلابي، گلابي!
كاميون دورتر مي شه،
صداشون ضیف تر میشه.
گلابي ميگه: گلابي‌ها، گلابي‌ها!
گلابي‌ها مي گن: گلابي، گلابي!
باز كاميون دورتر ميشه، گلابي ميگه: گلابي‌ها، گلابي‌ها!
اما صداي گلابي ديگه به گلابي‌ها نمي‌رسه! گلابي‌ها موبايل راننده رو مي گيرن و زنگ ميزن به موبايل گلابي،
اما چه فايده كه گلابي ايرانسل داشته و توي جاده آنتن نمي‌داده!
گلابي يه نفر رو پيدا مي‌كنه كه موبايل دولتي داشته، زنگ مي‌زنه به راننده و ميگه
گوشي رو بده به گلابي‌ها، وقتي كه گلابي‌ها گوشي رو مي گيرن، گلابي ميگه: گلابي‌ها، گلابی ها!
گلابی ها می گن: گلابی، گلابی
.
.
..
.
.
شور و اشتیاقت زیاده ،
واقعا دوست داري باز هم ادامه داشته باشه؟؟؟ Huh
عقاب در آغاز پر کشیدن ، پر میریزد

ولی در اوج حتی از بال زدن هم بی نیاز است


همیشه آغاز راه دشوار است

پاسخ
 سپاس شده توسط mr.allahbeigi ، motahare


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان