امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اندکی تأمل...
#1
مادر

وقتی که تو 1 ساله بودی اون(مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک میکرد .تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر میکردی .
وقتی تو 2 ساله بودی اون بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر کردی که:وقتی صدات میزد محل نمیگذاشتی و فرار می کردی.
وقتی که 3 ساله بودی اون با عشق تمام غذایت را آماده میکرد تو هم با ریختن غذا کف اتاق ازش تشکر میکردی.
وقتی 4 ساله بودی اون برات مداد رنگی خرید توهم با رنگ کردن میز و دیوار ازش تشکر میکردی تا نشون بدی چقدر هنرمندی!
وقتی که 5 ساله بودی اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم با انداختن خودت تو گل ازش تشکر کردی.
وقتی که 6 ساله بودی اون تو رو تا مدرسه ات همراهی میکرد تو هم با فریاد زدن"من نمیخوام برم" ازش تشکر کردی.
وقتی 7 ساله بودی اون برات وسایل بازی خرید تو هم با پرت کردن توپ به پنجره ی همسایه ازش تشکر کردی.
وقتی که 8 ساله بودی اون برات بستنی میخرید تو هم با چکوندن (بستنی) به تمام لباست ازش تشکر میکردی.
وقتی که 9 ساله بودی اون هزینه کلاسهای اضافی تو رو پرداخت.تو هم بدون زحمت دادن به خودت برای یادگیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازی بودی.
وقتی که 10 ساله بودی اون تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقویتی و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره. تو هم با بیرومن پریدن از ماشین بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی.
وقتی11 ساله بودی،اون،تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.تو هم،ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشین و اینجوری ازش تشکر کردی.
وقتی 12 ساله بودی،اون ،تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون و ماهواره بر حذر داشت تو هم،صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت رو بکنی و اینجوری ازش تشکر کردی.
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که مو هاتو اصلاح کنی تو هم ، اینجوریازش تشکر کردی :«تو سلیقه ای نداری، من هر جور راحتم زندگی میکنم »
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه ی اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد . تو هم،ازش تشکر کردی ، با فراموش کردن زدن یک تلفن .
وقتی که 15 ساله بودی،اون، از سر کار بر میگشت و میخواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه . تو هم با قفل کردن درب اتاقت ! نمی ذاشتی که وارد اتاق بشه واین جوری ازش تشکر کردی که خستگیش کاملاً در بره.
وقتی که 16 ساله بودی ، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد. تو هم، هر وقت که میتونستی ماشین رو بر میداشتی ومیرفتی و بعضی وقتها هم خوردش می کردی.
وقتی که 17 ساله بودی ، وقتی که اون منتظر یه تماس مهم بود، تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و اینطوری ازش تشکر کردی.
وقتی که 18 ساله بودی ، اون در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه میکرد . تو هم، بخاطر این همه زحمتی که برات کشیده بود،تا تموم شدن جشن پیش مادرت نیومدی.
وقتی که 19 ساله بودی ، اون شهریه دانشگاهت رو پرداخت.
همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد. تو هم با گفتن یه خدا حافظ خشک و خالی، بیرون خوابگاه ازش جدا شدی، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی و اون همون جا خشکش زد.
وقتی 20 ساله بودی، اون ازت پرسید که، آیا شخص خاصی (به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم ، ازش تشکر کردی با گفتن:« به تو ربطی نداره ! من خودم واسه زندگیم بلدم تصمیم بگیرم!»
وقتی که 21 ساله بودی ، اون بهت پیشنهاد یک خط مشی برای آینده ات داد. تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی:«من نمی خوام مثل تو با شم،فکرای تو قدیمی است و دنیا عوض شده.»
وقتی که22 ساله بودی، اون تو رو در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت. تو هم ازش پرسیدی:« هزینه سفر به اروپا رو برام تهیه میکنی؟!»
وقتی که 23 ساله بودی، اون برای اولین آپارتمانت، به جای کادو، یه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستانت بهش گفتی:«اون اثاثیه ها چقدر زشت هستن»
وقتی که 24 ساله بودی ،اون ، دارایی های تو رو دید و در مورد این که در آینده میخوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد .تو هم چون دیگه هیکلت بزرگتر از اون شده بود، با دریدگی و صدایی( که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:« مادررر، لطفاً ، با من کل کل نکنید ! اعصاب ندارم!»
وقتی که 25 ساله بودی، اون کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه میکرد بهت گفت:« دلم خیلی برات تنگ می شه...»تو هم بجاش،یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه.
وقتی که 30 ساله بودی ، اون از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدیو به تو زنگ زد. تو هم با گفتن این جمله، ازش تشکر کردی:"همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت میخواست بره پارک فوری قطع کردی.
وقتی که40 ساله بودی ، اون بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یاد آوری کنه. توهم با گفتن "من الان خیلی گرفتارم" ازسش تشکر کردی و بهش تسلیت گفتی.
وقتی که 50 ساله بودی، اون دیگه خیلی پیر بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت. تو هم با سخنرانی کردن در مورد این که والدین ، سربار فرزندانشون میشن، ازش تشکر کردی.
و سپس...
یک روز بهت میگن مادرت در تنهایی مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون رو همسایه ها پیدا کردن وتو............و تو راحت میشی ، اما تمام کارهایی که تو(در حق مادرت)انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد، چون دیگه کسی نیست که فقط به خاطر خودت، نه بخاطر چیزهای دیگه، تو رو از صمیم قلب دوست داشته باشه!




اگه مادرت هنوز زنده ست ، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی ...
و اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر واز خدا بخواه که اون رو بیامرزه.
همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولی هزاران دوست،هزاران فرصت تفریح، هزاران ساعت وقت برای کارهای دیگه و...
امروز وقتی مادرم رو دیدم روش رو می بوسم و بهش میگم:
دوستت دارم ...




برای پرش های بلند ،گاهی لازم است چند قدم به عقب برویم


پاسخ
 سپاس شده توسط saeed shojaei ، hat chiken ، Hamid Jafary Pooya ، motahare ، *M_S* ، NasimR
#2
پیرمردی (گاندی رهبر فقیه هندوستان) با قطار در حال مسافرت بود... به علت بی توجهی، یک لنگه از کفش هایش های نو او، که به تازگی خریده بود از پنجره قطار بیرون افتاد
مسافران دیگر برای پیرمرد تأسف خوردند، ولی پیرمرد بلافاصله لنگه ی دیگر کفشش را هم به بیرون انداخت!
همه با تعجب به او نگاه کردند... اما او با لبخندی رضایت بخش گفت :
((یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف است،ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند مطمئنا خیلی خوشحال خواهد شد))

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی آنکه خود داشته باشیم دیگران را از آن برخوردار کنیم
کارمن سیلوا
برای پرش های بلند ،گاهی لازم است چند قدم به عقب برویم


پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، motahare ، NasimR
#3
مخترع دینامیت
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مرگش، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ در گذشت،روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول،میخکوب شد:
"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!" آلفرد، خیلی ناراحت شد.

با خود فکر کرد: آیا خوب است که مرا پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.


امروزه همگان نوبل را نه به خاطر اختراع ماده ی منفجره ی دینامیت،بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

آری او امروز،به واسطه ی یک تصمیم برای تغییر سرنوشتش، هویت دیگری دارد.


هر تصمیم که می گیری،تصمیمی درباره ی آنچه انجام می دهی نیست!بلکه تصمیمی است در مورد آنکه چه کسی هستی؟!

برای پرش های بلند ،گاهی لازم است چند قدم به عقب برویم


پاسخ
 سپاس شده توسط saeed shojaei ، hat chiken ، Hamid Jafary Pooya ، motahare ، NasimR
#4
خدایا چرررااا من؟


آرتور اش، قهرمان افسانه ای تنیس؛
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟


در سکوت گوش فرا بده،چون اگر دلت پر از چیزهای دیگر باشد نمی توانی صدای خدا را بشنوی
مادر ترزا
برای پرش های بلند ،گاهی لازم است چند قدم به عقب برویم


پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، motahare ، hat chiken ، NasimR


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان