امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 2.85
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
«چ» مثل چمران (زندگی به سبک چمران...)
#1
به نام هادی؛ او که مشتاق هدایت بندگان‌اش است

سلام و عرض ارادت خدمت تمامی مخ‌های ایران زمین!
به عنوان مقدمه‌ی این پست، شما را دعوت می‌کنم به تخیل! و در انتها قصد داریم
که تخیلمان را به واقعیت تبدیل کنیم. پس کمربندهاتونا ببندید! چون می‌خوایم بگیم و
پرواز کنیم. پریدنیاش بسم الله ...


(از آن‌جا که تقریباً همه‌ی مخاطبان این مطلب دانشجو هستند) به عنوان یک دانش‌جو
تصور کنید که در یکی از بهترین دانشگاه‌های جهان در آمریکا دکترا گرفته‌اید و هم
اکنون مشغول تدریس در بهترین شرایط علمی هستید، یک همسر خوب دارید و البته دو
فرزند. به خاطر عشق و علاقه‌تان به میهن، هر روز در فکر ایران عزیزتان هستید و
البته برای پیشرفت او، تلاش می‌کنید. زندگی‌تان در رفاه خوبی‌ست. در دانشگاه، به
خاطر مقام علمی‌تان تقریباً سرشناس هستید، مخصوصاً اگر در دوران تحصیل، در کارنامه‌تان
نمره‌ی 21 داشته باشید!! خلاصه‌ی کلام، حداقل در ظاهر همه چی آرومه!!


خُب این تصورات را گوشه‌ی ذهن‌تان نگه دارید تا به پلان بعدی بریم!

تصور کنید با اختیار و انتخاب خودتان در کشوری زندگی می‌کنید که جنگ و ناآرامی
و کشت و کشتار، جزو وقایع روزانه است. احزاب گوناگون و اختلافات داخلی و مذهبی،
ستون پنجم دشمن خارجی شده و دمار از روزگار مردم در می‌آورند. روزی نیست که کسی
نمیرد. برای زنده ماندن‌تان تا فردا، هیچ ضمانتی نیست، به ویژه که شما به عنوان یک
مبارز، در درگیری‌ها شرکت فعال دارید. شاید برای چندین روز فرصت خوابیدن نداشته
باشید!! شاید برای چند روز گرسنه بمانید!! اوضاع، اوضاع وحشتناکی‌ست. خلاصه‌ی
کلام؛ در ظاهر همه چی از این افتضاح‌تر نمی‌شه!!


خُب این تصورات را گوشه‌ی دیگر ذهن‌تان داشته باشید تا این فیلم سینمایی را
نقد و بررسی کنیم!!


قصه‌ی فیلم اینه که شما، به عنوان بازیگر نقش اول، به اختیار و انتخاب خودتان،
زندگی مفرّح و همه‌چی آروم آمریکا را رها می‌کنید و راهی سفری می‌شوید تا در مقصد،
به دنبال مرگ خود باشید!!

در این پست می‌خواهیم یه جورایی این فیلم را که قبلاً به واقعیت پیوسته، به
تصویر درآوریم.

می‌خواهیم ببینیم چه طور می‌شود که انسانی پیدا ‌شود و دربه‌در به دنبال مرگ
رود و البته مرگ نیز از او فرار کند.

به سراغ کتاب «مصطفی چمران» به قلم امیر صادقی می رویم.


ببخشید، چند لحظه
1346/3/13
شخصی است محجوب، مؤدب، باشخصیت، باسواد، مرموز، دیرباور، بدبین، دقیق، ضعیف
الجثه و بالاخره شیک‌پوش.


1347/5/16
... نامبرده گفت: من به آن عده از دوستان که با دیانت و مذهب مخالفت دارند،
توصیه می‌نمایم که مخالفت شما با متدینین و مذهب، مثل مخالفت محمدرضا پهلوی نباشد،
زیرا او با سران مذهبی ایران که با دستگاه ظالمانه او مخالف هستند و می‌کوشند او
را سرنگون سازند، به این طریق رفتار می‌کند و آن‌ها را به زندان انداخته و تبعید
می‌کند. در عوض خودش از دعای تبریک عده‌ای آخوندِ خائن و بی‌سواد برخوردار است و
برای فریب ملت و گمراهی عده‌ی زیادی، هر کجا که بخواهد برود، در فرودگاه قبل از
پروازش در گوش او دعای سفر می‌خوانند و در جلوی مرقد مطهر حضرت امام رضا در مقابل
دوربین‌های تلوزیون و عکاسی، خم و راست می‌شود و با نماز خواندن مثل گربه‌ی زاهد
به عوام فریبی می‌پردازد.


1347/6/6
نامبرده فارغ التحصیل رشته مهندسی الکترونیک، متأهل و دارای 3 فرزند 8 و 9 و
10 ساله است و یک فرزند 3 ساله دیگر نیز داشت که در استخر غرق شده است. همسر وی
آمریکایی است و نام او «پروانه» است. دکتر چمران در «لانایت» زندگی می‌کند و یک
زندگی بی‌نهایت ساده و بدون تجمل دارد ... نام برده دارای یک اتومبیل فولکس واگن
می‌باشد و از افراد جبهه ملی بوده و آدمی است بی‌نهایت مطلع در موضوعات مختلف. از
نظر مذهب بسیار متدین است و عده‌ای از دوستان و دانشجویان از این نظر با او مخالفت
می‌کنند و می‌گویند یک دانشمند مثل دکتر چمران حیف است که تا این اندازه پای‌بند
دین و مذهب باشد ولی او با خونسردی عجیبی که مخصوص اوست به این موضوع می‌نگرد و در
مواقع بحث چون از اغلب آن‌ها مطلع‌تر و باسوادتر است، آن‌ها را قانع می‌کند ...


1352/2/14
دکتر مصطفی چمران ماهیانه 1300 لیره بابت حقوق از موسی صدر دریافت می‌نماید و
در صور، بین کلیه دانش آموزان محبوبیت دارد.



از خلال گزارش‌های ساواک درباره‌ی مصطفی چمران

[تصویر:  15.jpg]
ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken
#2
تولد در قم، تحصیل در چاله میدان
مصطفی چمرانِ ساوه‌ای، در دهم مهرماه 1311 خورشیدی، در قم به دنیا آمد. او سومین پسر خانواده بود، بعد از عباس و مرتضی. و بزرگتر از مهدی، محمد و حسین. به قول خودش با تولدش «درویشی پا به کره خاکی گذاشت!»
یک سال بیشتر نداشت که پدرش به همراهِ اهل خانه، به تهران کوچ کرد و آن‌ها در محله‌ی سَرپولک، خانه‌ای برای زندگی پیدا کردند. سَرپولک، محله‌ای است که حالا پر شده از مغازه‌های فروش مواد شیمیایی؛ درست در تقاطع خیابان‌های بوذر جمهوری (پانزده خرداد) و سیروس (مصطفی خمینی)، نزدیک بازار تهران.
پدر مصطفی مردی متدین بود. کارش جوراب‌بافی بود و از این راه مخارج زندگی‌اش را در می‌آورد. او به شدت به حلال و حرام و انصاف معتقد بود. خانه‌ی اجاره‌ای‌شان اتاق کوچکی بود که ده متر بیشتر جا نداشت. اما انگار خیابان‌های پر رفت و آمد بازار، فقر آشکار اقتصادی و مهم‌تر از آن، فقر فرهنگی ناشی از عقب‌ماندگی تاریخی ایران، بر روح پاکِ مصطفی، تأثیری نداشت: «از آسمان لذت می‌بردم، به ستارگان عشق می‌باختم و ماه تابان، رازدارِ شب‌های تار من بود.»

ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken
#3
کوچه‌های آشتی‌کنان
اولین کلاس درسش در مدرسه «انتصاریه» بود. تا آخر دبستان توی همان مدرسه درس می‌خواند. مدرسه‌ای در نزدیکی محله «عودلاجان» تهران، با کوچه‌های تنگ و باریکِ مشهور به آشتی‌کنان؛ کوچه‌ها آن‌قدر تنگ بود که ره‌گذرها هنگام عبورشان مجبور بودند شانه به شانه‌ی هم راه بروند، یا رو در روی هم از کوچه عبور کنند. توی این کوچه، کسانی که با هم قهر بودند، جبراً میان‌شان آشتی برقرار می‌شد.
برای پدرش با پولی که از جوراب بافی در می‌آورد، سخت بود که بتواند مخارج خانواده‌ی هشت نفری‌شان را تأمین کند. تازه مادربزرگ و خاله‌ی مصطفی هم با آن‌ها زندگی می‌کردند و سرپرستی آن‌ها هم با او بود. پدر سواد قرآنی داشت و خواندن و نوشتن را در مکتب یاد گرفته بود؛ اما چون هیچ وقت نشده بود که بیشتر درس بخواند؛ همیشه آرزو داشت که بچه‌هایش درس خوان بشوند و یک روزی دانشگاه بروند.
 ***

معلم سرخانه‌ی بچه‌های محل
دارالفنون یکی از دبیرستان‌های نزدیک پامنار بود؛ تا سال چهارم رفت آن جا. روزها درس می‌خواند، بقیه ساعت‌ها را هم توی مغازه‌ی پدرش، وردست او می‌ایستاد. درسش خیلی خوب بود. برای همین هم خیلی وقت‌ها برای بچه‌های محل می‌شد معلم سرخانه. آقای معلمِ نوجوان، شب‌ها بچه‌ها را کنار میدان سَرپولک، پشت مسجد جمع می‌کرد، به آن‌ها ریاضی درس می‌داد، زیر چراغ برق. کلاس درس مصطفی شلوغِ شلوغ بود. و البته با تدریس کردن، قسمتی از خرج روزانه‌اش را هم در می‌آورد.
در ریاضیات و به خصوص هندسه، آن قدر توانا بود که حریفی نداشت. برای حل بعضی از مسئله‌های مشکل، ساعت‌ها و بعضاً روزها و ماه‌ها فکر می‌کرد. خیلی وقت‌ها در خیابان که راه می‌رفت یا شب‌ها در رختخواب، با صورت مسئله‌های سخت ریاضی دست و پنجه نرم می‌کرد.

[تصویر:  9.jpg]
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken
#4
پدرصلواتی
در فضای آن روز چاله میدان، گذر سید اسماعیل و چهارراه سیروس، که محکم کردن چفت و بستِ اخلاقیِ محله برای بزرگ‌ترها هم مکافات بود، مصطفی حتی اگر می‌خواست به کسی دشنام دهد، بدترین دشنام‌اش، «پدرصلواتی» بود. او از همان دوران نوجوانی، احساسات عجیب و غریبی داشت:
«شب سردی بود، فقیری کنار یک کپه برف خودش را از زور سرما مچاله کرده بود. نزدیکش شدم و با او حرف زدم، فقیر جایی برای خواب نداشت. هرچه فکر کردم، دیدم نمی‌توانم او را به خانه ببرم، یا جای گرمی برای او تهیه کنم. تصمیم گرفتم تمام شب را کنار فقیر بمانم، از سرما بلرزم و از رخت‌خواب محروم باشم. تا خود صبح لرزیدم و بعدش سخت مریض شدم. و چه مریضی لذت‌بخشی بود!!»
***


البرز بدون شهریه
مصطفی تا سال چهارم متوسطه را در دبیرستان دارالفنون درس خواند. دارالفنون با آن حیاط دل‌بازش و کلاس‌هایی که دور تا دور حیاط بزرگ و پُردرخت آن را پر کرده بودند. معلم جبر و مثلثات مصطفی در دارالفنون، آقای آذرنوش، با خودش فکر کرده بود که حیف است مصطفی در آن‌جا بماند. بنابراین یک روز او را صدار زد و به او گفت به دبیرستان البرز برود و با دکتر مجتهدی که مدیر آن‌جاست، صحبت کند. البرز بهترین دبیرستان تهران بود، ولی سالی هفتصد، هشتصد تومان شهریه می‌گرفت. اولین برخوردش با دکتر مجتهدی، توی همان امتحان ورودی دبیرستان بود. دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد تا مسئله‌ای را حل کند. هنوز همه‌ی جواب‌ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت: «پسرجان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی». این طور شد که پنجم و ششم متوسطه را توی البرز درس خواند.

(یادآوری: برگرفته از کتاب مصطفی چمران، به قلم امیر صادقی. اون قسمتی که زیرش خط کشیدم از خودمه!!!)

ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط hat chiken ، Hamid Jafary Pooya
#5
لوازم یدکی چرخ جوراب‌بافی
خط زیبایی داشت و خوب نقاشی می‌کشید. در همان دوران، نقاشی زیبایی از حضرت علی علیه‌السلام کشید. معلم نقاشی‌اش مرحوم ارژنگی، از شاگردان کمال‌الملک بود.
به هیکل لاغرش نمی‌خورد، ولی همیشه روی تشک کشتی بود. از بیکاری خوش‌اش نمی‌آمد، ایام تعطیل و بعدازظهرها می‌رفت مغازه‌ی جوراب‌بافی برای کمک. اکثر اوقات، یکی از قطعه‌های چرخ جوراب‌بافی بازی در می‌آورد. قطعه، خیلی زود خراب می‌شد و کار می‌خوابید. عباس که برادر بزرگ‌تر بود؛ به خودش جرأت داد و چرخ را باز کرد قطعه را درآورد و یکی از روی آن ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی دیگر ساخت. افتادند به تولید انبوده و یک کارگاه کوچک درست کردند. پس از آن پدرش به جای جوراب، لوازم یدکی چرخ جوراب‌بافی می‌فروخت.
 ***


مسجد هدایت
جلسات تفسیر سید محمود طالقانی توی مسجد هدایت برگزار می‌شد. آن روزها 15 سالش بود؛ مسجد هدایت برای‌اش شده بود پاتوقِ هفتگی. غیر از مسجد، آقای طالقانی را توی انجمن اسلامی هم می‌دید. جلسات فلسفه و منطق آقای مطهری، جلسات آقای وحید خراسانی، آقای فلسفی و آقای اشراقی هم از آن جاهایی بود که هر طوری بود، خودش را به سخنرانی‌شان می‌رساند. چند وقتی با کمالی سبزواری دم‌خور بود؛ دوست‌اش داشت، سبزواری از آن آدم‌های باصفایی بود که اعتقادات درویشی هم داشت. روزهای نوجوانی و جوانیِ مصطفی غیر از مذهب، حولِ سیاست و ورزش هم می‌گذشت. شب‌های جمعه که در خانه رادیو نبود، همراه مهدی، با دوچرخه تا میدان ارگ رکاب می‌زدند و خودشان را به سخنرانی مرحوم راشد می‌رساندند.

[تصویر:  89643_994.jpg]
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken
#6
هجده، بالاترین نمره
سال 1332 مصطفی با رتبه‌ی ممتاز، از دبیرستان البرز فارغ التحصیل شد و در رشته الکترومکانیکِ دانشکده فنی دانشگاه تهران پذیرفته شد. برادر بزرگ‌اش، قبل از او در دانشکده فنی قبول شده بود.
مصطفی در دانشگاه هم مثل دبیرستان، خوب درس می‌خواند. دکتر امراللهی –رئیس سابق سازمان انرژی اتمی- تمام کارنامه‌ها و جزوه‌های درسی او را ورق زده بود. می‌گفت: همه‌ی نمره‌های چمران بیست بود. وقتی جزوه‌ها را ورق می‌زدی، فکر می‌کردی استادِ خطاطی آن‌ها را پاک‌نویس کرده است.
+++
سال دوم یک استاد داشتند که گیر داده بود همه باید کروات بزنند. سر امتحان، کروات نزد، استاد دو نمره از او کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره!
***


جزوه‌ی چمران در درس ترمودینامیک
در تمام سال‌هایی که توی دانشگاه تهران، برای کارشناسی درس می‌خواند، شاگرد اول بود. شاید در آن دورانِ دانشکده‌ی فنی، حتی کسی نبود که معدل‌اش بالای 18 باشد. درس ترمودینامیک‌شان را یک استاد سخت‌گیر به نام مهندس مهدی بازرگان درس می‌داد. معروف شده بود که بیست گرفتن از او، کار هر کسی نیست. ولی مصطفی آخر ترم از امتحان هفده و نیم شد و از جزوه چهار. یعنی در مجموع؛ حدودِ بیست و دو. یک عده ایراد گرفتند که مگر نمره‌ی بالای بیست هم داریم؟!!
جزوه‌ای که توی آن کلاس نوشته بود را بعداً چاپ کردند. در مقدمه‌اش هم نوشتند: «این کتاب، در حقیقت جزوه مصطفی چمران در درس ترمودینامیک است».
***


عزت نفس
از خانه‌شان تا دانشگاه را پیاده می‌رفت. یک ساعت و نیم طول می‌کشید. هوا سرد بود و برف می‌بارید. دست و پایش از سرما کرخ می‌شد و یخ می‌زد، اما دستش جلوی کسی دراز نمی‌شد. از هیچ کس پولی را قبول نمی‌کرد. روزگار سختی بود، اما سخت‌تر این بود که بخواهد از کسی پولی بگیرد. هرچه زندگی بر او سخت‌تر می‌گرفت، او هم بیشتر مراقبت می‌کرد. این عزت نفس بر تمام زندگی‌اش سایه انداخت و تمام افکار و اعمال‌اش را تحت تأثیر قرار داد.

[تصویر:  8_8903301079_L600.jpg]
(نفر دوم ایستاده از راست)



[تصویر:  9_8903301079_L600.jpg]
(نفر دوم ایستاده از راست)



ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken
#7
پلاکارد، نفت و نیکسون
اواخر دهه‌ی 20، ملی شدن صنعت نفت، بحث داغ هر مجلس و محفلی بود. نمی‌توانست آرام بنشیند، از همان سال‌ها بود که وارد فعالیت‌های سیاسی شد. پلاکارد می‌نوشت و طومار درست می‌کرد. یکی از طومارهای بزرگ را روی دیوار کنار مغازه‌ی پدرش آویزان کرده بود. روی‌اش نوشته بود: «صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود». مردم هم می‌آمدند و زیر طومار را امضا می‌کردند.
انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران که تأسیس شد، جزء اولین نفراتی بود که عضوش شد. پای ثابت مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق بود. چند باری هم تا مرز کشته شدن پبش رفت. نیکسون که به ایران آمد، بچه‌های انجمن اسلامی جزء اولین معترضین به حضور او در ایران بودند. روز شانزدهم آذر سال 32، وقتی گارد شاهنشاهی به دانشکده‌ی فنی حمله کرد، مصطفی هم توی جمعیت معترضین بود. آن روز در آن گلوله باران، مصطفی جان سالم به در برد.
 ***

بورسیه دانشگاه تگزاس
بعد از اینکه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد، یک سال دستیار استاد بود. توی همان دانشکده فنی درس می‌داد. بعدازظهرهای سال 36 را هم می‌رفت توی شرکت «یاد» کارهای تأسیات ساختمانی انجام می‌داد. شرکت، مالِ مهندس بازرگان و یازده استاد اخراجی دانشگاه تهران بود. (از جمله دکتر محمد قریب) طراحی تهویه مطبوعِ مجلس سنا و وزارت دارایی، از پروژه‌هایی بود که همراه با مهندس سحابی انجام‌شان داد.
آن سال‌ها، بر اساس مصوبه‌ی مجلس شورای ملی، دانشجویان ممتاز را بورسیه می‌کردند و برای ادامه تحصیل به خارج از کشور می‌فرستادند. مصطفی هم با بورسِ شاگرد اولی دانشگاه تهران برای ادامه‌ی تحصیل به آمریکا رفت.
در دوره کارشناسی ارشد الکتریسیته، در دانشگاه تگزاس هم شاگرد اول بود. در آمریکا نیز مثل ایران خیلی خوب درس می‌خواند.


[تصویر:  11_8903301079_L600.jpg]
شهيد دكتر مصطفي چمران، دوران تحصيل در كشور آمريكا

ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken
#8
دانشجوی سیاسی محروم باید گردد!!
با ابرههیم یزدی، برای اولین بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را راه انداختند. بعد انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا را هم تأسیس کرد. در سالگرد شهادت دانشجویان ایرانی در 16 آذر، گزارش واقعه‌ی آن روز را چاپ و توزیع کرد. وقتی فعالیت سیاسی‌اش شدت گرفت؛ بورس تحصیلیِ شاگرد ممتازی‌اش هم از سوی رژیم شاه قطع شد. اما از درس خواندن دست بر نداشت:
برای دوره دکترا در رشته فیزیک پلاسما و الکترونیک به دانشگاه برکلی در کالیفرنیا وفت. آن جا هم سه ساله دکترا گرفت. بعد در یک شرکت آمریکایی به نام «بل» که روی پروژه‌های علمی، مثل طراحی ماهواره‌ها فعالیت می‌کردند، استخدام شد. مصطفی تا تیرماه 1344 (1967) در همان شرکت کار کرد.
+++
سازمان ساواک چند بار پدر مصطفی را احضار کرده بود. از او خواسته بودند تا نامه بنویسد و مصطفی را به ایران برگرداند. پدر گفته بود: «مصطفی عاقل و رشید است. من نمی توانم در زندگی‌اش دخالت کنم».
***



پیاده روی پنجاه مایلی
دور و برش پر بود از آدم‌هایی با تفکرهای جور واجور. اما هیچ وقت نشد که اصولش را فراموش کند. در دوران کندی، پیاده‌روی‌های پنجاه مایلی مُد شده بود. تصمیم گرفتند که چند نفری، از بالتیمور به واشنگتن را پیاده‌روی کنند. پای خیلی‌هاشان توی راه تاول زد و خون افتاد. تمام طول دو شب و دو روز را پیاده‌روی کرده بودند. شب‌ها هم برای این که دید توی بزرگ‌راه کم بود، مجبور بودند از کنار جاده، توی سنگ و کلوخ‌ها حرکت کنند. در جمع کوچکشان مارکسیست‌های دو آتشه هم بودند. دوستانی که همیشه با هم بحث می‌کردند؛ ولی یک هدف داشتند؛ سرنگونی رژیم مستبد شاه.

[تصویر:  12_8903301079_L600.jpg]
شهيد دكتر مصطفي چمران، دوران تحصيل در كشور آمريكا


ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken
#9
روی تپه‌های برکلی
«خدایا نمی‌دانم هدفم از زندگی چیست. عالم و ما فیها مرا راضی نمی‌کند. مردم را می‌بینم که به هر سو می‌دوند، کار می‌کنند، زحمت می‌کشند تا به نقطه‌ای برسند که به آن چشم دوخته‌اند. ولی ای خدای بزرگ، از چیزهایی که دیگران به دنبال آن می‌روند بیزارم. اگر چه بیش از دیگران می‌دوم و کار می‌کنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فدای فعالیت و کار کرده و می‌کنم؛ ولی نتیجه‌ی آن مرا خشنود نمی‌کند. فقط به عنوان وظیفه قدم به پیش می‌گذارم و در کشمکش حیات شرکت می‌کنم. در این راه، انتظارِ نتیجه‌ای ندارم! خستگی برای من بی‌معنی شده است، بی‌خوابی عادی و معمول شده. در زیر بار غم و اندوه، گویی کوهی استوار شده‌ام، رنج و عذاب، دیگر برایم ناراحت کننده نیست. هر کجا که برسد می‌خوابم، هر وقت که اقتضا کنم بر می‌خیزم، هرچه پیش آید می‌خورم، چه ساعت‌های دراز که بر سر تپه‌های اطراف "برکلی" در خاک خفته‌ام. چه نیمه‌های شب که مانند ولگردان تا دمیدن صبح بر روی تپه‌ها و جاده‌های متروک قدم زده‌ام. چه روزهای درازی را که با گرسنگی به سر آورده‌ام. درویشم، ولگردم، در وادی انسانیت سرگردانم و شاید از انسانیت خارج شده‌ام، چون احساس و آرزویی مانند دیگران ندارم.»
(از دست‌نوشته‌های دکتر چمران در آمریکا)

[تصویر:  PIC332.JPG]

ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken
#10
هجرت
بعد از شکست اعراب در جنگ 1967 با اسرائیل، سرشکستگی اعراب و بالتبع مسلمانان به حدی رسید، که در آمریکا به راحتی به مسلمانان اهانت می‌شد. گاهی اتفاق می‌افتاد در یک آزمایشگاه که عده‌ی زیادی از دانشمندان حضور داشتند، ساعت‌ها بین چمران و آن‌ها، جنگ و جدال سیاسی رخ می‌داد؛ چه در مورد فلسطین و چه در مورد ویتنام. اما می‌گفت: «در این شرایط، دیگر برایم قابل تحمل نیست که در آزمایشگاه‌های بزرگ آمریکایی تحقیق کنم و از خانه، زندگی، امتیازات و امکانات فراوان بهره‌مند باشم.»! برای همین تصمیم گرفت از آمریکا خارج شود.
در آمریکا زندگی خوشی داشت، از هر نوع امکاناتی برخوردار بود؛ ولی از همه‌ی آن‌ها گذشت و به جنوب لبنان رفت. رفت تا در میان محرومان زندگی کند. می‌گفت: «اگر نمی‌توانم به این مظلومان کمکی کنم، لااقل می‌توانم در میان‌شان باشم، مثل آنان زندگی کنم و درد و غم آن‌ها را در قلب خود بپذیرم»

(این بار کوچولو گذاشتم که چند بار بخونیدش و فکر کنید!! من موندم چی می شه، یه آدم با اون تخصص و سوادش و موقعیت کاری و اجتماعی و رفاه و ... از یه کشور نامبر وان که "تاپ تن" کشورای پیشرفته اس، بُن کَن بشه بره یه کشور درب و داغون دیگه که "تاپ تن" کشورای جنگ زده ی جهانه!!! تازه نه تنهایی، که با یه زن و چهار تا بچه!! بعد اونجا یه عمر زندگی شا بذاره کنار، بره چریک بشه و بجنگه. حتی وقتی که زنش (که اتفاقاً زن خیلی خوبی بوده و چقدر هم عاشق هم بودن!) کم میاره و می خواد بره . . .
نه نه، بذارید تا قصه ی جدا شدنشونا سر جاش بگم!!
ولی خدا وکیلی این عقل من کارای این مردا درک نمی کنه!! شایدم ایراد از عقل منه!)
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، hat chiken


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان