امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 2.75
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
امروز چه اتفاقی برات پیش اومده ؟
#1
Star 
.
.

سلام دوست گلم :

هر روز بیا اینجا و اتفاقات روزانه خودت رو بگو

اگه خنده داره بگو با هم می خندیم

اگه ناراحت کننده س بگو تا تخلیه بشی

.
.
.




...

.


امروز همه ی کلاس هام تشکیل نشد از خوشحالی داشتم بال در میاوردم


.
.

.
..........................
پاسخ
#2
امروز صبح خوابیده بودم که رادیو روشن بود و داشت جلسه ی مجلس را به طور مستقیم پخش می کرد. بحث بودجه سال جدید بود.
من تو خواب داشتم، ماجرا را تصویری می دیدم!!! توی خواب، رفته بودم پشت سِن و از اون کنار داشتم آقای لاریجانیا نگاه می کردم!! می گفت: «از همه ی نماینده ها تقاضا می کنم که در رای گیری شرکت کنند، آقای فلانی تشریف بیارید رای بدید!! آقایون از اون کنار، تشریف بیارید رای بدید!!»
پایه خنده ای شده بودیما!!!
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Hossein.J ، aramestan
#3
یه فوش باحال انگلیسی یاد گرفتم!
................!
پاسخ
 سپاس شده توسط aramestan
#4
سلام به همه
(اول بگم که این متن صرفاً جهت نشستن لبخندی بر لبان شماست و نه غمگین کردن‌تان!)
درسته که الان ساعت یک شبه، ولی با خودم
گفتم بذار تا هنوز انگشتام داره می لرزه، بنویسم!!
گفتم بذار تا هنوز آدرنالین خونم بالاست بنویسم!!
گفتم بذار تا هنوز نفس نفس می زنم بنویسم!!
گفتم بذار تا هنوز دهنم خشکه بنویسم!!
گفتم بذار تا هنوز بدنم داغه بنویسم!!
البته به خاطر بادی که از شیشه عقب می پیچید توی ماشین داشتم یخ می زدم ولی وقتی که بخاری ماشینا زیاد کردم، بدنم حسابی داغ شد!! هنوزم که پشت کامپیوترم، دِلم داغه داغه!!! و البته داغ‌دار!!
نه که داغ‌دار چهار تا خورده شیشه باشه‌ها!! نه.
مثل دفعه قبل، داغ‌دار یه ماشینِ به جدول کوبیده و له شده هم نیست!!
احساس مسئولیت و عذاب وجدان هم اصلاً ندارم، چون اتفاقاً بر خلاف دفعه‌ی قبل، این بار مسئولیتم را، نصفه نیمه، خوب انجام دادم!!!
داغ‌دار دل‌نگرونی مادرم هستم که دو ساعت، نگرونِ دیر اومدن من بود!!
داغ‌دار ناراحتی بابام هستم که شب عیدی، یه نگاهی به جیب خالی خودش می‌کنه و یه نگاهی به شیشه‌ی ماشینش!!
داغ‌دار انتظارِ بی‌ثمر دو تا وروجکِ شیطون‌بلا هستم که قرار بود امشب باهم بریم استخر و نرفتیم!!
سرتونا درد نیارم، اینا همه‌اش اتفاقاتی بود که امروز، نه، بلکه امشب برام رخ داد.
بابا ول کن این چرندیاتا!! بذار تا برم سر اصل مطلب:
آقا چشمتون روز بد نبینه...
قرار بود امروز پدر و مادر بنده با ماشین، از صبح تا شب، تشریف ببرند استانِ همسایهِ غربی برای مراسم سال‌گرد فوت یکی از اقوام. صبح با صدای آیفون از خواب بیدار شدم، پدر بودن؛ گفت: «ما با ماشین خودمون نمی‌ریم یه ماشین دیگه جور شده، ماشین خونه‌اس، اگه خواستی بری بیرون، برو.»
من همین جوری هاج و واج، یه "چَشم" گفتم و گوشی آیفونا گذاشتم!!! کلاً با ماشین زیاد میرم بیرون، ولی این که خودِ پدر، پیشنهاد بدن، خیلی برام تعجب برانگیز بود. اصلاً امروز قصد بیرون رفتن نداشتم که بخوام با ماشین برم!!
اتفاقاً و از قضای روزگار، تا ظهر، اتفاقاتی رخ داد و سرنوشت امروز ما، این طور رقم خورد که قرار شد با چند تا از بچه‌ها بریم 50 کیلومتری شرق اصفهان؛ روستای نسبتاً فقیر "زِفره". اونم با چی؟ با دو تا ماشین سواری که مالکیت حقیقی و حقوقی یکی‌شون، مربوط به پدر بنده بود!! و البته بنده راننده. داستانش مفصله که چی طور شد که ایی طور شد!! بگذریم تا برسیم به اصل ماجرا ...
آقایی که شما باشی و خانومی که اوشون باشن، ما ساعت 14 راه افتادیم. همه چیز به خوبی پیش رفت و ساعت 20 بود که از زفره زدیم بیرون به سمت اصفهان. از طرفی قرار بود امشب دو تا پسرخاله‌های کوچولوما ببرم استخر!! (چه کنیم دیگه؟!! همبازی بهتر از من پیدا نکردن!!) من که امید داشتم به استخر امشب برسم، به خونه اطلاع دادم که من تا ساعت 21:40 می‌رسم خونه و البته می‌رسیدم اگر ...
بعد تازه ساعت 21:30 دوزاریم افتاد که ای دل غافل، سانس استخر ساعت 21:30 بوده. هیچی دیگه، ما که استخر از دستمون رفته بود و عجله‌ای نداشتیم، با بچه‌ها رفتیم تا یه فرنی بخوریم. (گردش مستضعفیه دیگه، چه کنیم؟!!) فرنی که خوردیم، تازه یادم افتاد که ای بابا، قرار بود برم یه امانتی از یکی بگیرم!!! در همین حین ساعت شده بود 22:35 که دوباره از خونه زنگ زدن، گفتم: «تو خیابونام، دارم میام، تا چند دقیقه دیگه می‌رسم.» خونواده کم کم داشتن شاکی می‌شدن!!
سرتونا درد نیارم. تا رفتم امانتیا گرفتم، ساعت شد 23:20 که دیگه رَوونه‌ی خونه شدم. توی راه برگشت با خودم گفتم حالا که امروز ماشین دست من بود، بذار کپسول گازشا پر کنم! رفتم پمپ گاز. نه نه ببخشید، رفتم توی صف پمپ گاز!!! بعد از ده دقیقه انتظار بابام زنگ زد:
- کجایی تو بچه؟!!
- من تو صف پمپ گازم.
- نمی خواست گاز بزنی، من خودم صبح می زدم!!
- حالا خلوت بود، گفتم بزنم و بیام خونه!
- می گم اتفاقی برات افتاده که تا حالا نیومدی؟!!! تو قرار بوده نه و نیم بیای، بعد قرار شد یازده بیایی، الان ساعت یه ربع به دوازدهه، هنوز نیومدی!!! تصادف کردی؟؟!!!
به هر زوری بود، بابا را متقاعد کردم که اتفاقی نیفتاده.
ولی خانواده صفت و سخت سِکرِت زده بودن!! (سِکرِت، سِکرِت! فیلم رازا که دیدین؟!) فکر کرده بودن که برای من اتفاقی افتاده، و امواج این فکرِ منفی شون در کائنات سرنوشت امشب مرا رقم زد!!
گاز که زدم، ماشینا روشن کردم، هنوز درست و حسابی راه نیفتاده بودم که ناگهان ....
که ناگهان صدای دزدگیر ماشین دراومد!! سابقه نداشت!! ماشین در حال حرکت و صدای آژیر دزدگیر به هوا!!! یعنی امشب چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟!!! دزدگیرا خاموش کردم و به راه ادامه دادم. از شدت خواب‌آلودگی، خیلی آروم می‌رفتم و تمام تلاشما می‌کردم تا حواسم به رانندگی باشه!! حتی وقتی رسیدم به اون پیچی که همیشه مخصوصاً می‌مالوندم به موانع پلاستیکی نارجی وسط خیابون!!، این بار خیلی آروم پیچیدم. خیلی خوابم می‌اومد. ساعت 12 شب بود.
رسیدم به خیابون خودمون؛ یه خیابون فرعی، با عرض شاید 10 متر، که شهرداری وسط سرتاسر خیابونا میخ کوبیده. خیابون دو تا تقاطع داره با دو تا خیابون فرعی‌تر!! که سر هر تقاطع، چراغِ چشمک‌زنِ نارنجی هست!!
تقاطع اول را رد کردم.
یه پراید جلوم بود و شاید چند تا ماشین پشت سر. به تقاطع دوم نزدیک می‌شدم!! سرعت ماشین خیلی پایین بود و دلیلش هم سنگینی پلک‌های من!!
ساعت 00:02:35 !!!
به محض اینکه پراید جلویی به چراغ چشمک زن رسید، ناگهان ...
ناگهان بازتاب امواج تفکرات خانواده از کائنات، در وسط چهارراه فرود آمد!!!
(خدای من!!! الان که دارم می‌نویسم، دوباره قلبم داره به شدت می‌تپه!!! دستام سرد شدن!!)
ناگهان ده پانزده جوانِ سیاه‌پوشِ هیکلی، که دست هر کدام یک چماق به طول یک متر و قطر 10 سانتی متر بود، از سوراخی دویدند به سمت پراید جلویی!!!! خیابون کاملاً بند اومد. من حدوداً بیست متر عقب تر بودم.
ساعت 00:02:36 !!
من که داشتم لایه‌های ابتدایی خوابم را به سلامت پشت سر می‌گذاشتم، با دیدن یه مشت غولِ سیاه‌پوشِ چماق به دست، یک آن به خودم اومدم و احتمالاً رنگم شده بود مثل گچ!!! جماعت چماق به دست، پرایده را دوره کرده بودن. با خودم گفتم کارش تمومه.
ساعت 00:02:36 !!
از اونجایی که همیشه در تخلیاتم، همچین داستانی را ساخته بودم و همیشه در عالم خیال، به سلامت از دست ارازل و اوباش جسته بودم!! سریع تصمیم گرفتم که یکی از سناریوهای تخیلاتم را اجرا کنم!!
فی الفور تا جایی که فرمون می‌چرخید، چرخوندمش، ولی چون عرض خیابون کم بود، داشتم می‌خوردم به جدول. مجبور شدم برای دورِ دو فرمونه، بزنم دنده عقب ....
ساعت 00:02:38 !!!
زدم دنده عقب. حالا دیگه ارازلِ چماق به دست، ماشینا دوره کرده بودن و چماقاشون هوا بود!!
ساعت 00:02:38 !!!
یکی شون که در حال دویدن به سمت ماشین بود، داد می‌زد، «نزنیــــــــــد، نزنیــــــــــد، این، با اون نیست!!!» من همین جور که عقب می‌اومدم، هر آن منتظر صدای بومب و پخش شدن خورده شیشه توی صورتم بودم.
ساعت 00:02:39 !!!
یکی از شاهکارهای عمرم دقیقاً در این لحظه رخ داد؛ باید توی کتاب رکوردهای گینس، یا شاید کتاب صوتی‌های بزرگ جهان، نوشته بشه!! یه لحظه دیگه گاز ندادم. فکر کردم چطوره از درِ مذاکره وارد بشم!!!! (این توی هیچ کدوم از سناریوهای تخیلی‌ام نبود!!) بعد تصمیم به مذاکره گرفتم!!
ساعت 00:02:39 !!!
با فریاد و اشاره ی دست، یک سوال اساسی مطرح کردم؛ «بابا، آخه چرا می‌خواین بزنین؟!!!!»
ساعت 00:02:39 !!!
دوباره «آخه چـــــــــــــرا؟»
حالا که ماشین کمی عقب رفته بود، همزمان با طرح سوال از اعضای محترم 1+14 ارازل، زدم دنده یک.
ساعت 00:02:40 !!!
بــــــــومـــــــــــــب...
بومب..
شَــــطَرَق ....
این‌ها صدای پاره شدن تارهای گیتار من نیستند!!!
این‌ها حتی صدای خرد شدن گیتار من هم نیستند!!!
متأسفانه مذاکرات به نتیجه نرسیده بود!!!
برخورد خرده‌های بسیار ریزِ شیشه را بر روی صورتم حس کردم. به صورت غیر ارادی پلک‌هایم را بستم!! هر چند که باز بودنشان هم کمکی به دیدن نمی‌کرد، چرا که از پشت شیشه‌ی خرد شده‌ی جلو، چیزی پیدا نبود!! شکر خدا، به مدد لاستیک وسط شیشه، شیشه هنوز سر جایش مستحکم بود، اما نه خیلی!!
تا جایی که پدال گاز پایین می‌رفت، فشارش دادم. ماشین توی دنده بود. در میان غرّش شدید موتور، دور می‌شدم. حالا صدای فریادهای ارازل، از شیشه‌ی خرد شده‌ی عقب بهتر به گوش می‌رسید!! آن یکی هنوز فریاد می‌زد: «نزنید... نزنید...»
چیزی نمی‌دیدم، ولی صدای برخورد پاره آجری به سقف ماشین و سپس افتادنش بر روی آسفالت خیابان، کاملاً محسوس بود.
چیزی نمی‌دیدم... حتی متوجه پیچش باد شدید، از جای خالیِ شیشه عقب، نبودم ...
فقط رفتم و رفتم ...
ساعت 00:02:41:53



صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط hat chiken ، Hamid Jafary Pooya ، aramestan


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  ایلام امروز... مهسا.م 2 216 20-08-2014، 02:29 PM
آخرین ارسال: مهسا.م
  حیوانات عجیبی که تا امروز ندیده اید ! مسعود وحید 1 165 23-01-2014، 01:22 PM
آخرین ارسال: Dash @li
  امروز کنکور دارم انجمن مخ ها 11 730 06-02-2013، 10:30 PM
آخرین ارسال: انجمن مخ ها

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان