امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 2.82
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگی به سبک حسابی . . .
#1

با نام تو یا رب آغاز می کنیم . . .
توی این تاپیک خودتونا آماده کنید برای شگفت‌زده
شدن، برای برق از سرتون پریدن، برای هاج و واج باز موندن دهانتون و برای... ، اگر
کتاب "استاد عشق" را خونده باشید و یا خاطرات استاد را از زبان ایرج
حسابی (فرزند استاد) شنیده باشید، حتماً تجربه‌ی این حالات را دارید!!


به امید خدا این تاپیک را شروع می‌کنیم، ببینیم
که او ما را کجا می‌برد!


مطالب به طور مستقیم یا غیر مستقیم، احتمالاً
با کمی دخل و تصرف از کتاب استاد عشق آورده می‌شوند.

در ضمن بابت اینکه همین اول کاری با یه پست طولانی شروع کردم عذرخواهی می کنم، ولی دیگه چاره ای نبود!!


رزومه:
تا حالا چند بار برای خودتون رزومه نوشتید؟ چه مدت به رزومه‌تون نگاه کردید و ذوق‌شو کردید؟!
چقدر با خوندن رزومه‌تون شادمان به
خودتون افتخار کردید؟!! اصلاً توی اون چی بوده؟ مدرک دانشگاهی؟ معدل بالا؟ فعالیت
پژوهشی؟ اختراع؟ ابتکار؟ کسب مقام در مسابقات علمی؟ شرکت در همایش یا کنگره بین
المللی؟


چطوره در ابتدای تاپیک یه نگاه کوچولو به رزومه‌ی
استاد بندازیم و اون موقع یه مقایسه‌ی کوچولو با رزومه‌ی خودمون بکنیم تا بفمیم
چقدر کوچولوییم!!






[تصویر:  13630393781.jpg]

سید محمود حسابی، در سال 1281 (هـ.ش) از پدر و مادری تفرشی، در تهران
زاده شدند و پس از سپری نمودن چهار سال از دوران کودکی در تهران، به همراه
خانواده، عازم شامات گردیدند و در هفت سالگی، تحصیلات ابتدایی خود را، در بیروت،
با تنگ‌دستی و مرارت‌های دور از وطن، در مدرسه‌ی کشیش‌های فرانسوی، آغاز کردند. و
هم‌زمان، توسط مادر فداکار، متدیّن و فاضله‌ی خود (خانم گوهرشاد حسابی)، تحت آموزش
تعلیمات مذهبی و ادبیات فارسی، قرار گرفتند. استاد، قرآن کریم را حفظ و به آن
اعتقادی ژرف داشتند. دیوان حافظ را نیز از بر داشته، و به بوستان و گلستان سعدی،
شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی و منشآت قائم مقام، اشراف کامل داشتند.


شروع تحصیلات متوسطه‌ی ایشان، مصادف با آغاز
جنگ جهانی اوّل، و تعطیلی مدارس فرانسوی زبان بیروت بود. از این رو، پس از دو سال
تحصیل در منزل، برای ادامه، به کالج آمریکایی بیروت رفتند، و در سن هفده سالگی،
لیسانس ادبیات، در نوزده سالگی لیسانس بیولوژی، و پس از آن مدرک مهندسی راه و
ساختمان را، اخذ نمودند. در آن زمان، با نقشه‌کشی راه‌سازی، به امرا معاش خانواده،
کمک می‌کردند. استاد همچنین در رشته‌های پزشکی، ریاضیات و ستاره‌شناسی، به تحصیلات
آکادمیک پرداختند. شرکت راه‌سازی فرانسوی، که ایشان در آن مشغول به کار بودند، به
پاس قدردانی از زحمات‌شان، استاد را برای ادامه تحصیل، به کشور فرانسه اعزام کرد و
بدین ترتیب در سال 1924 به مدرسه عالی برق پاریس وارد و در سال 1925فارغ التحصیل
شدند. هم‌زمان با تحصیل در رشته‌ی معدن، در راه‌آهن برقی فرانسه، مشغول به کار
گردیدند، و پس از پایان تحصیل در این رشته، کار خود را در معادن آهن شمال فرانسه،
و معادن زغال سنگ ایالت «سار» آغاز کردند. سپس به دلیل وجود روحیه‌ی علمی، به
تحصیل و تحقیق در دانشگاه سوربن، در رشته‌ی فیزیک پرداختند و در سال 1927 در سن 25
سالگی، دانش‌نامه‌ی دکترای فیزیک خود را، با ارائه‌ی رساله‌یی تحت عنوان
"حساسیت سلول‌های فتوالکتریک" با درجه عالی از دست بزرگ‌ترین دانشمند
روز جهان، پروفسور فابری، دریافت کردند.


استاد با شعر و موسیقی سنتی ایران و موسیقی
کلاسیک غرب به خوبی آشنا بودند و در نواختن نی، ساز دهنی، ویولن و پیانو، تبحر
داشتند.


ایشان در چند رشته‌ی ورزشی، مانند: کوهنوردی، دوچرخه‌سواری، دومیدانی و چوب‌پا، موفقیت‌هایی
کسب کردند و در شنا، دارای دیپلم نجات غریق شدند.


از جمله دست‌آوردهای عمر پربار استاد و مشاغلی
که در مسند آن، خدمات علمی و فرهنگی شایان توجهی ارائه نمودند، می‌توان به چند
نمونه‌ی زیر، اشاره کرد:

راه‌انداری اولین ژنراتور برق کشور به وسیله
نصب تجهیزات بر روی یک آسیاب آبی (آشتیان، نزدیک تفرش 1305 هـ.ش)، ایجاد اولین
کارگاه‌های تجربی در علوم کاربردی در ایران (1306 ه ش)، مأموریت وزارت راه و
ترابری برای تهیه‌ی اولین نقشه‌برداری علمی، فنی و مهندسی کشور (تهیه نقشه نوین
راه ساحلی سراسری، میان بنادر خلیج فارس، بندر لنگه به بوشهر 1306 ه ش) تأسیس
مدرسه‌ی مهندسی وزارت راه و تدریس در آن (1307 ه ش)، تأسیس دارالمعلمین عالی و
تدریس در آن (1307 ه ش)، ساخت اولین رادیو در کشور (1307 ه ش)، ایجاد اولین
آزمایشگاه علوم پایه در ایران (1307 ه ش)، آغاز واژه‌گزینی فارسی و برابر سازی
علمی (1307 ه ش)، تأسیس دانش‌سرای عالی و تدریس در آن (1308 ه ش)، تأسیس اولین
کارگاه ساخت قطعات دست‌ساز برای اتومبیل‌های
ایران (1309 ه ش) ساخت و راه‌اندازی اولین آنتن فرستنده در کشور (1309 ه ش)، تأسیس
اولین بیمارستان خصوصی در ایران، به نام «بیمارستان گوهرشاد» (به نام مادر گرامی‌شان
1309 ه ش)، ایجاد اولین ایست‌گاه هواشناسی در ایران (1310 ه ش)، ایجاد انجمن زبان
فارسی و بنیان‌گذاری فرهنگستان زبان ایران و عضویت پیوسته در آن (1310 ه ش)،
طراحی، نصب و راه‌اندازی اولین دستگاه رادیولژی در کشور (1311 ه ش)، تأسیس و ریاست
انجمن فیزیک ایران (1311 ه ش)، تعیین ساعت ایران (1311 ه ش)، تدوین اصول اندازه‌گیری
و مقیاس‌گذاری و ایجاد اداره‌ی اوزان و مقیاس‌ها (مؤسسه استاندارد، 1311 ه ش)،
مأمور وزارت راه، برای ساخت راه تهران به شمشک، جهت معادن زغال سنگ (1312 ه ش)،
پیشنهاد تدوین قانون تأسیس دانشگاه تهران، و تأسیس دانشکده‌ی فنی و ریاست آن
دانشکده (1313) و تدریس در آن ، شرکت در کنفرانس بین‌المللی لایه‌ی ازن (1315)،
تأسیس دانشکده‌ی علوم و ریاست آن دانشکده (از 1321 تا 1327 و از 1330 تا 1336) و تدریس
در گروه فیزیک آن دانشکده تا واپسین روزهای عمر، تأسیس بخش آکوستیک در دانشکده‌ی
علوم و راه‌اندازی بخش تحقیقات اندازه‌گیری فواصل و تنظیم گام‌های موسیقی ایران و
مطالعات علمی روی نت‌های ایرانی (1325)، راه‌اندازی اولین مرکز زلزله‌شناسی کشور (1328)،
مأموریت خلع ید از شرکت نفت انگلیس، در دولت دکتر مصدق، اولین رئیس هیئت مدیره و
مدیر عامل شرکت ملی نفت ایران، وزیر فرهنگ در دولت دکتر مصدق (1330)، پایه‌گذاری
مدارس عشایری و تأسیس اولین مدرسه‌ی عشایری ایران (1330)، مخالفت با طرح قرارداد
ننگین کنسرسیوم و کاپیتولاسیون در مجلس، مخالفت با عضویت دولت ایران در قرارداد
سنتو «پاکت بغداد» در مجلس، پایه‌گذاری مؤسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران (1330)، پایه‌گذاری
مرکز تحقیقات و تأسیس اولین راکتور اتمی کشور در دانشگاه تهران، تأسیس سازمان
انرژی اتمی و عضو هیئت دائمی در کمیته‌ی بین‌المللی هسته‌یی (1349،1330)، تدوین
قانون استاندارد و تأسیس مؤسسه‌ی استاندارد ایران (1333)، تأسیس اولین رصدخانه‌ی
نوین در ایران، تأسیس مرکز عدسی سازی -دیدگانی- اپتیک کاربردی، در دانشکده‌ی علوم
دانشگاه تهران (1335)، تأسیس اولین مرکز مدرن تعقیب ماهواره‌ها در شیراز (1335)،
پایه‌گذاری مرکز مخابرات اسدآباد همدان (1338)، عضو دائمی در کمیته‌ی بین‌المللی
فضا و ریاست گروه ممالک جهان سوم، در کنفرانس بین‌المللی فضا (1347-1341)، تأسیس
انجمن موسیقی ایران، در زیرزمینی با تجهیزات روز جهان، در بلوار کشاورز (1350)،
بنیان‌گذاری واحد پژوهشی صنعتی فیاوری خان و مان (پژوهش و صنعت در مکانیک
هیدرودینامیک، انرژی‌های نو و نامحدود 1359)، تشکیل و ریاست کمیته‌ی پژوهشی فضای
ایران (1360)، استفاده از انرژی خورشیدی برای اولین بار در ایران (1360)، تأسیس
واحد تحقیقاتی صنعتی سغدائی (پژوهش و صنعت در فیزیک، الکترونیک، اپتیک فیزیک، و
سیستم‌های هوش مصنوعی 1362).


فعالیت در 3 نسل کاری و آموزش 7 نسل استاد و
دانشجو، از خدمات ارزنده پروفسور حسابی به شمار می‌رود و در همین راستا، ایشان از
سال 1350 به عنوان استاد ممتاز دانشگاه تهران شناخته شدند.


استاد به چهار زبان زنده‌ی دنیا: فرانسه، انگلیسی، آلمانی و عربی مسلط بودند
و به زمان‌های: سانسکریت، لاتین، یونانی، پهلوی، اوستایی، ترکی، ایتالیایی و روسی اشراف داشتند
و زبان‌های باستانی را در تحقیقات علمی خود، به خصوص در امر واژه‌گزینی فارسی، در برابر لغات بیگانه، به کار
می‌بردند.


پروفسور حسابی، به ایران، فرهنگ، ادب و
اعتقادات سنتی و مذهبی این سرزمین، عشق می‌ورزیدند، و گذشته از سفر به کشورهای
متعدد عالم، به سراسر ایران سفر کرده بودند، و از سفرهای پربار داخلی و خارجی
خویش، یادداشت‌ها و سفرنامه‌های بسیاری به جای نهادند.


در زمینه‌ی تحقیق علمی: 25 مقاله، رساله و
کتاب، از ایشان به چاپ رسیده است. تئوری «بینهایت بودن ذرات» استاد در میان
دانشمندان و فیزیک دانان جهان شناخته شده است. نشان «اوفیسیه دولالزیون دونور» و
همچنین نشان «کوماندور دولاژیون دونور»، بزرگ‌ترین نشان‌های کشور فرانسه، به همین
مناسبت، به ایشان اهدا گردیده است.


استاد تنها شاگرد ایرانی پروفسور انیشتین بوده
و در طول زندگی، با دانشمندان طراز اول جهان، نظیر: شرودینگر، بورن، دیراک، بوهر و
... و با فلاسفه و ادبایی همچون: آندره ژید، برتراند راسل و ... تبادل نظر داشته اند.


ایشان از سوی جامعه‌ی علمی جهانی به عنوان «مرد
اول علمی جهان» (1991 م) برگزیده شدند و در کنگره «شصت سال فیزیک ایران» (1366 ه ش)،
ملقب به «پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران» گردیدند.


پروفسور حسابی، در 12 شهریور 1371 در بیمارستان
دانشگاه ژنو، به هنگام معالجه‌ی قلبی، بدرود حیات گفتند. مقبره‌ی استاد، بنا به
خواسته‌ی ایشان، در زادگاه خانوادگی، در شهر دانشگاهی تفرش، قرار دارد.

صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Hossein.J ، مسعود وحید ، aramestan
#2
(بعد از کلی بالا و پایین کردن، بالاخره به این نتیجه رسیدم که کتاب استاد عشق را به صورت خلاصه براتون بذارم. از اون جایی که متن کتاب به صورت پیوسته و رمان گونه است، چاره ای نبود جز این که هر دفعه قصه را به یه جایی برسونم تا ارسال بعدی...
کتاب از زبون ایرج حسابی، فرزند استاد است.
در ضمن اگر پیشنهاد بهتری برای تاپیک های سبک زندگی دارید به شدت استقبال می کنم.
)

درس‌های زندگی
یادم می آید، روزی در مدرسه اصلاً حواسم به درس نبود. فکرم پیش پدر بود.
شب قبل برف سنگینی باریده بود و پدر برای اینکه راهی برای رفت و آمد مادرم باز کند، خیلی تلاش کرده بود و به خاطر همین سرما خورده بودند.
به خانه که رسیدم متوجه شدم، پدر دچار تبِ نوبه شده اند؛ بیماری‌ای که پیش‌تر هم، بارها گریبان پدر شده بود. ایشان روی تخت دراز کشیده بودند، می‌لرزیدند و مثل کوره در تب می‌سوختند. احساس کردم تخت‌شان از شدت لرزه‌ی اندامشان، به دیوار می‌خورد.
با خود گفتم: «این دیگر چه بیماری است که حتماً باید هر سال به سراغ پدر بیاید و ایشان را زجر بدهد؟»
پتو را تا زیر چانه‌شان کشیده، و ملافه را دور سرشان پیچیده بودند. ساعاتی بعد لرز قطع شد، و همراه با آن صدای سایش و برخورد دندان‌هایشان نیز به گوش نمی‌رسید. با دلشوره و اضطرابی که داشتم، مثل همیشه گوشم را جلوتر بردم تا بتوانم ضربان قلب پدر را بشنوم، وقتی نفس‌هایشان را شمردم، متوجه شدم که حال پدر خیلی بهتر شده، بعد نفس آسوده‌ای کشیدم و با خوشحالی دعا کردم که ناگهان متوجه شدم، پدر در عالم تب، دارند با خودشان حرف می‌زنند: «آیا لزومی داشت، آقای معزالسلطنه، به دو بچه‌ی کوچک، در یک مملکت غریب، آن هم در وسط جنگ جهانی اول، گرسنگی بدهند؟»
هر وقت پدر بیمار می‌شدند، یا قلبشان ناراحت بود، یا تب و لرز می‌کردند، از خود بی خود می‌شدند و این کلمات را با لحنی بسیار آرام و غمگین تکرار می‌کردند.
خیلی کنجکاو شده بودم، که معنی این جمله، یا این حرف را بفهمم، اما ...

ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، Hossein.J ، aramestan
#3
.
.
.

خیلی کنجکاو شده بودم، که معنی این جمله، یا
این حرف را بفهمم، اما با توجه به حال پدر، نمی‌توانستم از ایشان بپرسم. مادرم هم،
هیچ وقت از این معما پدره بر نمی‌داشتند، زیرا نمی‌خواستند ماجرایی را تعریف کنند،
که به گونه‌ای مربوط به اقوام پدر شود، و یکی از نزدیکان پدر، نزد ما تحقیر یا سبک
بشود.

وقتی پدر به این حال می‌افتادند، انگار بیماری
ایشان به من و خواهر و مادرم هم، سرایت می‌کرد، ما هم حال خوبی نداشتیم. یادم می‌آید
که آن روز پدرم میان هذیان گفتن، بیدار شدند و به من و مادر نگاهی کردند و گفتند:

_ افسوس که سرما خورده‌ام و نمی‌توانم آقا بیژی را ببوسم.
پدرم به جای این که مرا به نام خودم، ایرج صدا
بزنند، این اسم را که به عنوان اسم خودی، اسمی که در منزل مرا صدا می‌کردند، و به
معنای آقا پسر بود، روی من گذاشته بودند. بعد رو به مادرم کردند و گفتند:

_ با مراقبت‌های مادر خیلی زود خوب می‌شوم.
در حالی این حرف‌ها را به ما زدند که ما اصلاً
انتظار نداشتیم، با بیماری و تبی که ایشان را از پا در آورده بود، از ما دلجویی
کنند. اصولاً باید بگویم، پدر مرد بسیار مهربان و بزرگواری بودند. تا کمی حالشان
بهتر می‌شد؛ بلند می‌شدند و روی تخت می‌نشستند و با این کار سعی می‌کردند؛ ناراحتی
و غصه را از منزل و اهالی خانواده، دور کنند. مادر هم بالشی پشت ایشان می‌گذاشتند،
تا راحت‌تر بنشینند. پدر سعی می‌کردند، سر صحبت را باز کنند، تا فضای خانه عوض
شود. به همین دلیل، با جمله همیشگی و صدای آشنایشان به خواهرم می‌گفتند:

_ انوشه جان، یک عینک بیاور، تا عینکم را پیدا کنم.


ادامه دارد . . .


صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، مسعود وحید ، aramestan
#4
.
.
.
پدر سعی می‌کردند، سر صحبت را باز کنند، تا
فضای خانه عوض شود. به همین دلیل، با جمله همیشگی و صدای آشنایشان به خواهرم می‌گفتند:

_ انوشه جان، یک عینک بیاور، تا عینکم را پیدا کنم.
خواهرم هم که خنده‌اش می‌گرفت، عینک را می‌آورد
و به دست پدر می‌داد. پدر به خاطر مطالعه‌ی زیاد در نوجوانی و به خاطر این که پولی
برای تهیه عینک نداشتند، از همان بچگی چشم‌شان ضعیف شده بود، و نمره‌ی عینک‌شان
13/5 و نزدیک‌بین (میوپ) بود. چشمان پدرعلاوه بر این ناراحتی، آستیگمات هم بود،
یعنی تورِش داشت و متأسفانه مبتلا به دیپلوپیا، یعنی دوربینی هم بودند. برای همین،
عینکشان پریسماتیک بود. به همین دلیل، وقتی می‌خواستند بخوانند، فقط از چند سانتی‌متری،
می‌توانستند چیزی را ببینند یا بخوانند، آن هم بدون عینک. وقتی پدر عینک‌شان را
زدند، ما را بهتر دیدند، و لبخندی پر از مهر و محبت زدند، و بعد رو به مادر کردند و گفتند:

_ شما را خیلی خسته کردم، اما با مراقبت شما و کمک بچه‌ها، خوب شدم.
پدر با اینکه کاملاً خوب نشده بودند، از فعل
خوب می‌شوم، استفاده نمی‌کردند، بلکه می‌گفتند خوب شدم. مادر، در حالی که فنجان
چای و نبات پدر را آماده کرده بودنند، آیه‌ی «فالله خَیرُ حافِظاً وَ هوَ أرحَمُ
الرّاحِمین» را می‌خواندند، به فنجان فوت می‌کردند، و کمک می‌کردند، پدر چای و
نبات را بنوشند.

پدر بعد از صرف چای و نبات، رو به من و خواهرم کردند و گفتند:
_بچه‌ها امشب با مادر نماز بخوانید، و بعد از
نماز با مادر دعا کنید که من زودتر خوبِ خوب بشوم. همین الآن هم که مادر دعا
خواندند و به فنجان فوت کردند، حال من باز بهتر شد.


من با اینکه سن کمی داشتم، اما احساس می‌کردم
تا چه اندازه پدر و مادرم به یکدیگر احترام می‌گذارند. آن‌ها همیشه در حضور ما،
تمام کارهای یکدیگر را، تأیید می‌کردند. به خصوص، آن چه با همه‌ی اعتقاد و ایمان‌شان،
انجام می‌دادند. آن‌ها می‌دانستند، که هر آن‌چه برای هم انجام می‌دهند، همراه شوق
و عشق و اعتقاد است.



ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، مسعود وحید ، aramestan
#5
.
.
.
پدر رو به مادر کردند، و گفتند:
_ زمانی که در سوریه بودم، از یکی از سرپرست‌های کارگاه راه‌سازی جمله‌یی یاد گرفتم. او همیشه می‌گفت: «المعده ام کُل داء و الحمیة ام دواء.»
من فوراً و با صدای بلند گفتم:
_ بله بابا جان، من معنی این جمله را می‌دانم. قبلاً معنی این جمله را گفته بودید، و من معنی‌اش را نوشتم، و بالای میزم به دیوار چسباندم.
پدر که لبخندی زیبا و دلنشین روی لب‌هایشان نقش بسته بود، تشویقم کردند و گفتند:
_ خوب بگو معنی این جمله چیست؟
با شادی گفتم:
_ معده، مادر همه‌ی ناخوشی‌هاست، و پرهیز مادر همه‌ی داروهاست.
پدر که از حضور ذهن و توجه من خیلی خوششان آمده بود، رو به مادر کردند و گفتند:
_ بنابراین، اگر زحمتی نباشد، یکی دو روز برایم سوپ، و غذاهای خیلی سبک مثل فرنی و شیر برنج، درست کنید. اگر معده‌ام سبک باشد، حالم زودتر خوب می‌شود.
مادر، بلافاصله بعد از شنیدن حرف پدر، رو به ما کردند و گفتند:
_ بچه‌ها شما مواظب باباجونتان باشید. من به آشپزخانه می‌روم تا غذایی را که ایشان می‌خواهند، درست کنم.
دیدم حال پدرم، بهتر شده است. فکر کردم، الآن فرصت خوبی است تا موضوعی را از ایشان بپرسم؛ با توجه به این که مادر هم در اتاق نبودند. از ایشان پرسیدم:
_ باباجون وقتی بیمار هستید و تب دارید، جمله‌یی را در خواب تکرار می‌کنید.
پدرم با تعجب گفتند:
_ عجب! کدام جمله را تکرار می‌کنم؟
من گفتم:
_ همان جمله‌یی که می‌گویید، در کودکی، معزالسلطنه به شما گرسنگی داده است! برای من این جمله تبدیل به معمایی شده است. اگر ممکن ایت ... البته حالا که نه ...
خجالت کشیدم، جمله‌ام را تمام کنم.
پدر که از شنیدن حرفم جا خورده بودند، با چشمانی لبریز از اندوه نگاهم کردند، در حالی که معلوم بود، در مقابل سوال من مردد مانده‌اند. زیرا از طرفی نمی‌خواستند سوال مرا بی‌پاسخ بگذارند، و از طرفی نمی‌توانستند، به سوال من پاسخ بدهند. آهسته به بالش تکیه دادند و گفتند:
_ شما باید به پدربزرگتان احترام بگذارید. وقتی بزرگ‌تر شدی، قسمت‌هایی از دوران کودکی ام را که لازم است بدانی، برایت تعریف خواهم کرد.


ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، مسعود وحید ، aramestan
#6
.
.
.
با توجه به تمام کارهایی که پدر (استاد) در زمینه‌های گوناگون علمی، تحقیقاتی، اداری و سیاسی داشتند، همیشه معتقد بودند که مرد باید تماس دائمی خود را، با همسر و فرزندانش، حفظ کند. هر وقت بچه‌یی می‌گفت، پدر و مادرم مرا درک نمی‌کنند، پدرم تقصیر را، متوجه پدر و مادر می‌دانستند و می‌گفتند:
_ حتماً در دوران کودکی، این بچه را به کسی سپرده‌اند، و خودِ پدر و مادر، تربیت بچه را در سنین رشد به عهده نگرفته‌اند، یا بچه را به نحوی از خود دور کرده‌اند. یا پدر و مادر، وقت کافی برای ایجاد ارتباط با کودک خود و گفت و گو با او را، در نظر نگرفته‌اند.
بر اساس چنین اعتقادی بود، که پدر بدون استثنا، هر سه وعده غذا را، در خانه و در کنار ما، صرف می‌کردند. پدر ساعات 7 صبح، 12/5 ظهر و 8 شب همیشه سر میز غذا، حاضر بودند.

ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، aramestan
#7
.
.
.
بر اساس چنین اعتقادی بود، که پدر بدون استثنا، هر سه وعده غذا را، در خانه و در کنار ما، صرف می‌کردند. پدر ساعات 7 صبح، 12/5 ظهر و 8 شب همیشه سر میز غذا، حاضر بودند. در چیدن سفره و جمع کردن آن، همیشه به مادر کمک می‌کردند. ما را نیر تشویق می‌کردند، که در امور خانه به مادر کمک کنیم. عقیده داشتند، وقتی قشنگ غذا بخوریم، یعنی آرام و سنجیده و با تأمل غذا را صرف کنیم، در حقیقت با هر لقمه‌ای به دو فلسفه عمل کرده‌ایم؛ یک بار از خداوند سپاس‌گزاری کرده‌ایم، و شکر نعمت‌ها و برکت‌های او را بجا آورده‌ایم؛ از طرف دیگر اعتقاد داشتند، با طرز زیبای غذا خوردن از خانم خانه نیز تشکر کرده‌ایم، زیرا مادر برای تهیه هر غذا، چند ساعت از وقت خود را صرف می‌کنند تا ما غذایی سالم و خوشمزه بخوریم. همیشه سر سفره با بهانه‌یی، شروع به تعریف از غذا می‌کردند، و مادر از نکته سنجی‌های پدر، خوشحال می‌شدند.
صرف غذا، همیشه به مدت یک ساعت به طول می‌انجامید و جمله‌یی به یاد ماندنی از پدر در ذهنم نقش بسته است. هرگاه که سر سفره سکوت برقرار می‌شد، ابتدا رو به مادر می‌کردند و بعد رو به ما و می‌گفتند:
_ خوب، تعریف کنید ببینم چه خبر بوده است؟ چه کارهایی کرده‌اید؟
ما هم با توجه به سن‌مان مسائل مختلفی را برای پدر تعریف می‌کردیم. گاهی هم از ایشان سؤال‌هایی می‌کردیم و پاسخ آن‌ها را می‌شنیدیم. به همین طریق پدر با ما یک رابطه‌ی بسیار عاطفی و دل‌نشین ایجاد کرده بودند، که واقعاً راه‌گشای مشکلات ما بود. یک ارتباط و پیوند ناگسستنی بین ما، برقرار شده بود. پدرم معمولاً سر سفره‌ی غذا جواب سؤال‌های درسی را نمی‌دادند و می‌گفتند:
_ این جا، جای سؤال کردن در مورد درس‌های زندگی است، نه درس کلاس.

ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، aramestan
#8
[[[[قبل از ادامه دادن مطالب، از همه گی بابت تأخیر 14 روزه در، به روز شدن این تاپیک عذرخواهی می کنم. در سفر، چند باری در جست و جوی کافی نتی، چیزی، بر آمدم ولی پیدا نکردم. البته احتمالاً اگر بیشتر تلاش می کردم پیدا می کردم، به خاطر همینه که عذرخواهی می کنم.
و اما به زندگی استاد می پرداختیم از زبان پسر ایشان...]]]]
.
.
.

پدرم معمولاً سر سفره غذا جواب سوال‌های درسی را نمی‌دادند
و می‌گفتند:

_ این‌جا جای سوال کردن در مورد درس‌های زندگی است، نه درس کلاس.
یادم می‌آید برایمان یک قصه قدیمی و فرنگی، تعریف می‌کردند.
درآن قصه هر وقت بچه‌ها از پدربزرگ سوالی می‌کردند، پدربزرگ می‌گفت: «بروید کلاه
قرمز مرا بیاورید تا بر سر بگذارم و بتوانم فکر کنم و جواب شما را بدهم.» بر اساس
همین داستان، پدرم به صندلی مخصوص خود اشاره می‌کردند و می‌گفتند: « من هم تا روی
صندلی مخصوصم ننشینم، نمی‌توانم فکر کنم، . مسائل درسی را حل کنم.»

من و خواهرم هم فکر می‌کردیم، این صندلی است که مشکل‌گشاست،
و هر وقت مشکلات درسی داشتیم، می‌رفتیم و روی آن می‌نشستیم. اما هر چه فکر می‌کردیم،
نمی‌توانستیم آن مسئله یا مشکل را حل کنیم!

بعد از صرف شام، حدود ساعت 9 شب، پسرها و دخترهای مشهدی
اسماعیل، که همسایه ما و راننده‌ی دانشکده علوم بودند، به خانه‌ی ما می‌آمدند، تا
نکات درسی و مسئله‌یی که حل آن برایشان دشوار بود، از پدر و مادر بپرسند. مادر که
پیش از ازدواج با پدرم، معلم بودند، با حوصله‌ی تمام به سوال‌های آن‌ها جواب می‌دادند.

لازم است به این نکته اشاره کنم، که پدر در سال‌های بالاتر،
به خصوص در یادگیری درس‌های ریاضیات، فیزیک و شیمی به ما خیلی کمک می‌کردند؛ و
مادر درس‌های دیگر را. حدود ساعت 10 شب، بچه‌های مشهدی اسماعیل، که هم‌بازی‌های ما
نیز محسوب می‌شدند، به خانه‌شان می‌رفتند، و نوبت من و خواهرم بود، که از ساعت 10
تا 12 نزد پدر و مادر ، درس‌هایمان را بخوانیم، یا پرسش‌هایمان را مطح کنیم. جالب
است، به این نکته اشاره کنم، که بیشتر اوقات، مادر، درس‌های سخت و مسائل ریاضی را،
قبلاً نزد پدر تمرین می‌کردند، که با حوصله به من و خواهرم یاد بدهند، که اگر ما
درست دقت نکردیم، باعث ناراحتی پدر نشویم و همین امر باعث شده بود که ما معلومات
عمومی بیشتری در مقایسه با سایر هم‌کلاسی‌های خود، داشته باشیم. حتی مادر، کتاب‌های
داستانی فرانسوی را می‌خواندند تا موقع خواب برای من و انوشه تعریف کنند، که زودتر
خوابمان ببرد و اگر برایشان سوالی پیش می‌آمد، از پدر می‌پرسیدند.

آموزش قرآن، نمازها و دعاها، معمولاً به عهده‌ی مادر بود.
اگر در ترجمه و تفسیر آیه‌ها برای مادرم مشکلی پیش می‌آمد، به سراغ پدر می‌رفتیم و
از ایشان می‌پرسیدیم. پدر به ما ریاضیات، فیزیک، مکانیک، ستاره‌شناسی و پزشکی یاد
می‌دادند و ما را در جریان اختراعات جدید می‌گذاشتند. در چنین شب‌هایی ما نکات
بسیار آموزنده‌ای از پدر آموختیم. علاوه بر این‌ها، از ایشان شعر و ادبیات، و مهم‌تر
از همه، درس زندگی و اخلاق می‌آموختیم.

این دو ساعت برای ما، ساعاتی استثنایی بود و حاضر نبودیم
این دو ساعت را با چیز دیگری عوض کنیم.

باید اقرار کنم که پدر و مادر واقعاً حوصله داشتند. در
دوران جوانی اگر شبی من جایی می‌رفتم و میهمان بودم و دیر به منزل می‌آمدم، می‌دیدم
که پدر و مادر نشسته‌اند و کتاب می‌خوانند، تا خوابشان نبرد. زیرا از ساعت 11 تا 1
بعد از نیمه شب، به ما، درس می‌آموختند. در مواردی هم که مادرم می‌دیدند، پدر روی
نظریه‌ی خودشان کار نمی‌کنند، یا کتاب فیزیک نمی‌خوانند، و مشغول مطالعه‌ی مجلات
علمی مثل: تودی ، نیوساینتیست ، یا مجلات سیاسی اجتماعی مثل: تایم ، نیوزویک ، لوپوان ، شپیگل ، یا
روزنامه‌های خودمان مثل: اطلاعات و کیهان هستند، مادر برای این که پدر احساس
تنهایی نکنند، کنار ایشان می‌نشستند، و قرآن
یا کتاب دعا می‌خواندند. به این شکل خود و پدر را، سرگرم می‌کردند تا ایشان
گذشت زمان را احساس نکنند. وقتی از بیرون می‌آمدم و می‌دیدم که مادر و پدر منتظر
آمدنم نشسته‌اند، خیلی خجالت می‌کشیدم، و سعی می‌کردم، برای آموختن درس‌ها حتی شب‌های
جمعه هم میهمانی نروم . یا اگر می‌روم، همیشه سر ساعت 10 در خانه حاضر باشم.



ادامه دارد . . .


صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، aramestan
#9
.
.
.
به یاد می‌آورم شب یلدا بود، چون پدرم، بزرگ فامیل بودند، همه‌ی اقوام به خانه‌ی ما می‌آمدند. مانند همیشه در همین شب برای هر کدام از فامیل با دیوان حافظ فالی گرفتیم و غزلی خواندیم. وقتی مهمان‌ها رفتند، پدر به سراغ من آمدند و گفتند:
_ وقتی همه‌ی کارهایت را کردی، دندانت را مسواک زدی و لباس خوابت را پوشیدی، پیش از خواب، اگر حوصله داشتی، بیا اتاق من. می‌خواهم چند دقیقه با شما صحبت کنم.
پدر همیشه برای صدا کردن ما، از ضمیر شما استفاده می‌کردند. پدر هر وقت ما را به اتاق‌شان فرا می‌خواندند، می‌دانستیم که مطلب مهمی را می‌خواهند به ما بگویند؛ یا اگر می‌خواستند به ما تذکری بدهند، در آن جا انجام می‌شد، که کسی نشنود و ما خجالت نکشیم.
وقتی که به اتاق پدر رفتم، ایشان بسیار مؤدبانه و غیرمستقیم، شروع کردند به حرف زدن، به شکلی که من ناراحت نشوم، ایشان گفتند:
_خیلی زشت است که یک ایرانی غزل حافظ را درست نخواند.
از خجالت آب شدم. دلم می‌خواست زمین دهان باز کند، تا در آن فرو بروم.
پدر که متوجه خجلت، و رنگ برافروخته‌ی چهره‌ی من شده بودند، با محبت به من گفتند:
_ اصلاً ناراحت نباش. شب‌ها که باهم دو ساعت درس می‌خوانیم، شما نیم ساعت از وقتت را، صرف مطالعه‌ی دیوان و غزلیات حافظ کن؛ با هم تمرین می‌کنیم تا این مشکل کاملاً حل شود.
من که از این صحبت پدرم، خیلی خوشحال شده بودم، با خود گفتم: «حداکثر دو سه هفته بیشتر طول نمی‌کشد، و دیوان حافظ را تمام می‌کنم.»
از فردای آن روز حافظ خواندیم. از شبی نیم ساعت شروع شد، و بعدها به دو ساعت و نیم در شب رسید، تا پس از 5 سال و نیم، دیوان حافظ تمام شد.


ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، aramestan
#10
.
.
.
پدر دیوان حافظی را که در خانه داشتیم، تصحیح می‌کردند. غزلیات و ابیات اضافی را که در طی 700 سال به دیوان حافظ اضافه شده بود، حذف می‌کردند. حتی واژه‌های تغییر یافته در ابیات را اصلاح می‌کردند و با استفاده و مراجعه به بیش از 10 نسخه‌ی قدیمی از دیوان حافظ، کلمات صحیح را یافته و جایگزین و اصلاح می‌کردند. از همه مهم‌تر، در درس‌های پدر آموختم که برای شناخت غزلیات حافظ، در تمامی دیوان او یک کلید یا به اصطلاح، وجه مشترک وجود دارد. یعنی در ابتدای هر غزل، یک مسئله و مشکل اجتماعی را مطرح می‌کند و بعد خطرات آن مشکل را می‌گوید، و راه‌حل‌هایش را هم نشان می‌دهد، سپس به انسان راهنمایی لازم را می‌کند و بعد امید می‌دهد و در آخر خداحافظی می‌کند.
پدر به من آموختند که حافظ انسانی والا و واقعی است، هیچ وقت تهدید نمی‌کند، وعده‌ی بی‌جا نمی‌دهد، دروغ نمی‌گوید، نمی‌ترساند، گول نمی‌زند، زور نمی‌گوید، کسی را بی‌امید رها نمی‌کند ... همواره محبت می‌کند و بهترین راهنماست و ....
به قول پدرم، این موارد از ویژگی‌های شخصیتی یک آقا و خانم، در تمدن 7000 ساله ایران است.
پدرم، برای کلمه‌های آقا و خانم، در فرهنگ ایران، ارزشی ویژه قائل بودند. می‌گفتند: در طول 7000 سال تمدن ایران، این دو واژه معانی والایی را دارا بوده‌اند. اما باید این امر را با کتاب‌هایی مثل: شاهنامه، گلستان و بوستان سعدی، خیام و به ویژه با دیوان حافظ، به دیگران بیاموزیم.
پدر با تأسف می‌گفتند: «کتاب‌های درسی در طی این 35 سال اخیر به گونه‌یی نوشته شده‌اند، که بچه‌های ایران را، با ادبیات غنی خودشان، بیگانه می‌کند.»
همیشه گله‌مند بودند که این رفتار، مشابه کاری است، که ما با موسیقی خود، انجام داده‌ایم.


شاید ادامه داشته باشد . . . !!
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، aramestan


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان