امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگی به سبک مرتضی آوینی ...
#1
با سلام
متون همه کپی پیستی است از کتاب "سید مرتضی آوینی" به قلم سید مصطفی زحمتکش.
با این تفاوت که به جای استفاده از دو کلید موس، از سی و اندی کلیدِ صفحه کلید استفاده شده!!!
البته یه ذره هم دستکاری شده.
امیدوارم که تا انتها دنبال کنید.

[تصویر:  magentry-big-060723091248-2.jpg]
ببخشید چند لحظه ...
«عقل به ماندن می‌خواند و عشق به رفتن... و این هر دو را
خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی و حیرت، میان عقل و عشق، معنا شود.
رنج، مفتاح الخزائن غیب است و نه عجب اگر راه حق محفوف در بلایا و دشواری‌ها است.
سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق... یعنی این است بهای
دیدار.»

صدای گرم مرتضی است، که هر شب پنچ‌شنبه تو را پای تلوزیون
میخ‌کوب می‌کرد و در جاذبه‌ی کهکشان حقیقت و عشق، ساعتی از این غربت‌کده‌ی کره‌ی
زمین، با خود تا ناکجاآباد هستی می‌برد. صدای پر‌غم مرتضی است که چون بیدارگری در
گوش فطرت‌ها، حیات واقعی را زمزمه می‌کرد و دل هر دریایی را طوفانی می‌کرد و غمی،
نه از جنس غم‌های معمولی در دل‌ها می‌ریخت. آری مرتضی به رغم سادگی حقیقت را می‌گفت
و خوب می‌دانی، که هیچ فطرتی در باطن با حقیقت دشمن نیست ...



معقولات
درست سال 1956 میلادی بود و مرتضی کلاس ششم ابتدایی. انگلیس
و فرانسه برای کمک به اسرائیل، به مصر حمله کرده بودند. یک روز تحت تأثیر تبلیغات
کشورهای عربی، روی تخته سیاه نوشت: «خلیج عربی از آن ملت عرب است.»

وقتی زنگ کلاس را زدند و همه‌ی بچه‌ها سر جایشان نشستند،
اتفاقی مدیر مدرسه وارد کلاس شد. با عصبانیت پرسید: «این را کی نوشته؟» و با انگشت
جمله روی تخته را نشان داد.

صدا از کسی در نمی‌آمد، همه ساکت بودند، تا اینکه یکی از
بچه‌ها بلند شد و گفت: «آقا اجازه؟! فلانی» آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد که «چرا
وارد معقولات شده‌ای؟» اگر چه وساطت یکی از معلم‌ها باعث شد که اخراج نشود، ولی
این اتفاق باعث شد تا بفهمد اصولاً هر کس وارد معقولات می‌شود، پای لرزش هم باید
بنشیند.



گمشده
سال 44 از دبیرستان هدف تهران دیپلک گرفت و وارد دانشکده
معماری تهران شد. دروس معماری اقناعش نمی‌کرد. مدتی با موسیقی و چند وقتی هم با
نقاشی مشغول بود، حتی برخی از نقاشی‌های معروف را هم کپی کرد. دنبال چیزی می‌گشت
اما پیدایش نمی‌کرد.

ادبیات و فلسفه، داستایوفسکی و نیچه، اما هرچه بیشتر می‌گشت،
کم‌تر می‌یافت.



همسر
همسایه بودیم. مرتضی ده سال ازمن بزرگ‌تر بود و این بزرگی
نه در سن خلاصه می‌شد و نه در تحصیلات.

مرتضی راهنمای من بود و در واقع بهانه‌ی آشنایی ما همین
راهنمایی بود. کتاب‌های خوب، سخنرانی‌ها، کنسرت‌های موسیقی و خلاصه هر چیز خوبی که
خودش کشف می‌کرد.



حقیقت
شب شعر، گالری‌های نقاشی، موسیقی کلاسیک، سینما، مباحث
فلسفی و ادبی، موی هیپی، ریش پروفسوری، سبیل نیچه‌ای و ... اما حقیقت چیز دیگری
بود.

در طول سال‌های دانشجویی تقریباً هر آن‌چه را که دعوی حقیقت
داشت، بی هیچ ترس و واهمه‌ای تجربه کرده بود. اما کم کم می‌فهمید که حقیقت نه با
ادعا و تظاهرات روشنفکری و نه حتی با تحصیل و فهم فلسفه به دست نمی‌آید. حقیقت چیز
دیگری بود.



سفید
خانواده‌ام مخالف بودند، اما ما بالاخره سال 54 نامزد کردیم
و سال 57 عروسی. خرید عروسی ما یک بلوز و دامن سفید برای من و یک کت و شلوار سفید
برای مرتضی بود و خانه‌ی ما یک خانه استیجاری در خیابان شریعتی. البته هنوز یکسال
نشده بود که به دلیل عدم توان پرداخت اجاره به منزل پدری مرتضی نقل مکان کردیم.

[تصویر:  24714_633.jpg]

[تصویر:  322842_900.jpg]
ادامه دارد . . .


صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#2
(عبارات داخل «» نقل از خود سید است.)

انقلاب

انقلاب که پیروز شد، یک اتفاق بزرگ در زندگی ما افتاد. انگار که مرتضی به یک‌باره پاسخ پرسش‌هایش را پیدا کرده باشد.
برای من که در این سال‌ها کنارش بودم، عجیب نبود که اگر امام را هم مدتی پس از آشنایی کنار می‌زد، اما نزد. مرتضی چیزی که سال‌ها به دنبالش بود، در وجود مبارک امام پیدا کرده بود. گویی مرتضی پس از سال‌ها جست‌وجو به سرچشمه رسیده بود.
بعد از انقلاب حتی سیگارش را ترک کرد، خیلی ساده در حال تغییر و تحول بود.

حدیث نفس
امام را که پیدا کرد، تمام نوشته‌هایش –اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، شعر و ... – را درون چند گونی ریخت و آتش زد.
«هنر امروز، حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان. به فرموده‌ی حافظ، تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز. سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم، تا هر چه هست خدا باشد. البته آن‌چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست، اما اگر انسان خود را در راه خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود ...»
[تصویر:  ?a=attach.get&id=dz02MzAmaD00NTAmdD0yJnd...o1MDozNQ--]

ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#3
(عبارات درون «» نقل از خود سید است.)

جهاد

با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58، به
روستاها رفتند که برای خدا بیل بزنند، مدتی بعد ضرورت‌ها موجود باعث شد که
بیل را کنار بگذارند و دوربین بردارند. اوایل سال 59 به عنوان نمایندگان
جهاد سازندگی به تلوزیون آمدند و در گروه "جهاد" که پیش از آن توسط خود
کارکنان تلویزیون تأسیس شده بود، مشغول شدند.
تهیه‌ی گزارشی تصویری از
سیلی که در خوزستان جاری شده بود، اولین کار مستند گروه بود. و کار بعدی
مجموعه‌های «خان گزیده‌ها» و «شش روز در ترکمن صحرا» بود که درباره‌ی
فعالیت‌های خوانین فیروزآباد فارس علیه انقلاب و تحرکات نظامی گروه‌های
مسلح ضد انقلاب در گنبد بود.

[تصویر:  Aviny_com_03_.jpg]
مستند
«با این که تجربه‌ی فیلم‌سازی مستند
نداشتیم به طور کاملاً فطری دریافتیم که باید هر آن‌چه را که مانع باور
آوردن مخاطب است از صحنه بیرون بریزیم. هنگام فیلم‌برداری در یکی از
روستاهای آباده، یکی دو روز با دوربین در کوچه‌ها و مجامع ظاهر می‌شدیم تا
مردم به این وسایل عادت کنند و ساعت‌ها بی آن که فیلم بگیریم با مردم سخن
می‌گفتیم و فقط آن‌گاه که حضور دوربین را فراموش می‌کردند کلید می‌زدیم»

انفجار
«بعد
از تجربه‌های بسیار به این نتیجه رسیدیم که گزارشگر حذف شود و مصاحبه توسط
خود فیلم بردار انجام شود تا روی سخن فرد مصاحبه شونده به دوربین باشد.
فیلم‌برداران
ما با فضای جبهه انس داشتند و با آن عمیقاً ترکیب می‌شدند و بنابراین از
درون می‌نگریستند و نه از بیرون. دوربین در جنگ و به خصوص در بحبوحه‌ی
عملیات وسیله‌ای زاید بود و برای نمونه اگر خمپاره‌ای در نزدیکی
فیلم‌بردارمنفجر می‌شد او دوربین را از چشمش بر می‌داشت که ببیند خمپاره
کجا خورده است. رفته رفته آموختیم که دوربین باید جزو بدن فیلم‌بردار شود و
او آن را یکی از اعضا بدن خویش -مثلاً چشم خویش- به حساب آورد.

[تصویر:  _1_~2.JPG]


ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#4
یادآوری می کنم که:
متون همه کپی پیستی است از کتاب "سید مرتضی آوینی" به قلم سید مصطفی زحمتکش.
با این تفاوت که به جای استفاده از دو کلید موس، از سی و اندی کلیدِ صفحه کلید استفاده شده!!!
البته یه ذره هم دستکاری شده.
امیدوارم که تا انتها دنبال کنید.
(عبارات درون «» نقل از خود سید است)
****
مهربان
وارد خانه که می‌شد، آن‌قدر شوق داشت که گویی مدت‌هاست ما را ندیده، مهربان بود، مهربان. زیاد اهل حرف زدن نبود، بیش‌تر به تمام حرف‌های ما دل می‌داد. اگر از رفتاری یا چیزی ناراحت می‌شد، همیشه سعی می‌کرد به جای برخورد و یا حتی تذکر، شرایط را به گونه‌ای فراهم کند، تا تغییرات مورد نظرش خود به خود اتفاق بیفتد. و جالب‌تر اینکه با وجد مشغله‌های گوناگون و سنگینی که داشت، اما هیچ وقت خرید خانه را فراموش نمی‌کرد.


جماعت
جعبه شیرینی را جلو بردم و تعارف کردم. یکی برداشت و گفت: می‌توانم یکی دیگر هم بردارم؟
گفتم البته: این حرف‌ها چیه سید؟
و سید یک شیرینی دیگر هم برداشت، اما هیچ کدام را نخورد. کار همیشه‌اش بود. هر جا که غذای خوش‌مزه یا شیرینی یا شکلاتی تعارفش می‌کردند، بر می‌داشت، اما نمی‌خورد. می‌گفت: «می‌برم تا با خانم بچه‌ها با هم بخوریم.» به ما توصیه می‌کرد که این خیلی مؤثر است که آدم شیرینی‌های زندگی‌اش را با خانواده‌اش تقسیم کند. شاید برای همین هم همیشه در خانه نماز را به جماعت می‌خواند.



شیفته
برای همه چیز شتاب داشت حتی برای جا گرفتن توی دل‌ها. این یکی را خودش هم نمی‌دانست. کافی بود چند روز با او برخورد کنی. با شتاب می‌دوید توی قلبت و شیفته‌ات می‌کرد.

[تصویر:  1000%20(97).JPG]

هدیه
«فیلم‌سازی صنعت بسیار گرانی است و اگر ما می‌خواستیم بر اساس تعرفه‌های موجود در بخش خصوصی کار کنیم، برای این حجم کار، بودجه بسیار زیادی لازم بود، اما بچه‌های ما تا سال 67 که ناگزیر تسلیم سیستم برآورد مالی تلویزیون شدیم، جز حقوق ماهیانه جهاد سازندگی یا سپاه که از هفت هزار تومان بالاتر نمی‌رفت، چیزی دیگر دریافت نمی‌کردند.
حتی این اواخر که در جشن‌واره فیلم فجر، چند سکه بهار آزادی به بچه‌ها هدیه شد، همگی را به خانواده شهدا یا صندوق واحد تلویزیونی جهاد هدیه می‌کردند.»


زنده
«ما به صدای سر صحنه آن‌قدر اهمیت می‌دادیم که بدون آن، تصویر را "مرده" می‌دانستیم. در این باور، ما کاملاً محق بویم چرا که این نوع ژانر مستند، اصلاً بدون صدای سر صحنه، نمی‌توانست مفهومی داشته باشد. این ضرورت باعث شد که اکنون در آرشیو روایت فتح، صدها ساعت فیلم از دفاع مقدس با صدای سینک وجود داشته باشد.»
[تصویر:  13606059061.jpg]


ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#5
قلم
اواخر سال 1362 بود. هم زمان با حضور در جبهه‌ها و تهیه‌ی
فیلم‌های مستند درباره‌ی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماه‌نامه‌ی اعتصام، ارگان انجمن‌های
اسلامی که از سوی سازمان تبلیغات منتشر می‌شد، شروع کرد. این مقاله‌ها طیف وسیعی
از موضوعات سیاسی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت.

مقالات متعددی درباره‌ی دفاع مقدس و نسبت آن با جنگ‌های صدر
اسلام و قیام عاشورا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع
شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ. در کنار نگارش این مقالات، مجموعه مقالاتی
نیز با عنوان کلی "تحقیقی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماه‌نامه‌ی
جهاد، ارگان جهاد سازندگی، نوشت که بعدها در کتابی با همین عنوان منتشر شد. این
دوره از کار نویسندگی تا سال 1365 ادامه یافت. از این سال به بعد آوینی نگاه جدی
خود را به مباحث نظری سینما معطوف کرد.


ماهیت
یک ترم در دانشگاه هنر به تدریس «تمثیل شناسی در سینما»
پرداخت ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه هم‌خوانی نداشت
از ادامه‌ی تدریس صرف نظر کرد. مجموعه‌ی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود با
بسط و شرح و تفسیر بیشتر در مقاله‌ی بلندی به نام «تأملاتی در ماهیت سینما» در فصل
نامه‌ی فارابی به چاپ رسید و بعداً این مباحث در مقالاتی با عناوین «جذابیت در
سینما»، «آیینه‌ی جادو»، «قاب تصویر و زبان سینما»، و ... در ماه‌نامه‌ی هنری سوره
تفصیل پیدا کرد.


سوره
سال 1367 مرتضی به حوزه‌ی هنری رفت و در آن جا مجله‌ی
«سوره» را راه انداخت. ساختمان شماره‌ی دو حوزه‌ی هنری، در تقاطع خیابان استاد
نجات اللهی و سمیه، دفتر کار سید مرتضی آوینی، سردبیر و در واقع همه کاره‌ی سوره بود.
در اولین شماره‌ی سوره –فروردین 68- هیچ نامی از سردبیر و هیأت تحریریه نیست. از
شماره ی 4 تا شهریور 69، سردبیر، سید محمد آوینی معرفی می‌شود. پس از مدتی، سید
محمد به دلیل فشارهای دورنی و بیرونی –از حوزه‌ی هنری- سوره را ترک می‌کند. از این
پس تا فروردین 72 نام سید مرتضی زینت بخش عنوان سردبیر سوره می‌شود.

اولین مقاله‌ای که در سوره با نام خودش منتشر شد «منشور
تجدید عهد هنر» نام دارد که درباره‌ی ذات هنر و نسبت آن با انقلاب اسلامی و وظایف
هنرمندان است.

در واقع سوره اصلی‌ترین جایی بود که می‌شد نوشته‌های سید را
در آن خواند. او درباره سوره در جایی نوشته: «سوره قصد کرده تا عرصه‌ای برای تبادل
افکار و آثار مخالف و موافق یکدیگر باشد که ظهور "حق" از طریق این تقابل
و تبادل ممکن نیست...»


تأویل
به زبان عربی و تفسیر مسلط بود و بالتبع به قرآن و حدیث،
روی نهج‌البلاغه هم خیلی جدی کار کرده بود و از طرفی روی ادبیات و شعر هم:

«هنر آن است که بمیری قبل از آن‌که بمیرانندت و مبداء و
منشاء حیات آنانند که چنین مرده‌اند. "موتوا قبل ان تموتوا"»


فرهاد
در طول این سال‌ها سید نام‌های مستعار بسیاری برای نوشته‌های
خود برگزید: سجاد شکیب، مرتضی علم‌الهدی، مرتضی حق‌گو، مهدی علم‌الهدی و فرهاد
گلزار که این آخری بیشتر برای مقالات سینمایی استفاده می‌شد. مطالب شبیه طنز
(موضوعت تلخ و جدی که رنگی از طنز دارند) نیز با نام مستعار «کاکتوس» می‌نوشت که
البته بعدها این نام برای صفحه‌ی طنز ماه‌نامه‌ی سوره به کار گرفته شد.


هنرمند
زمستان 68 بود و در تالار اندیشه فیلمی که اجازه اکران
نگرفته بود، برای یک سری از دست‌اندرکاران فرهنگی پخش می‌شد. سالن پر بود از
هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و همه هم «مدعی».

در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه به حصرت زهرا (سلام‌الله‌علیها)
بی‌ادبی شد. داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم و با هزار توجیه که «بالاخره طرف هنرمند
بزرگی است و حتماً منظوری دارد»، خودم را آرام می‌کردم که ناگهان یکی فریاد زد:
«خدا لعنتت کند! چرا داری توهین می‌کنی؟!» همه‌ی سرها به سمتش برگشت، سید بود. سید
مرتضی آوینی با همان کلاه مشکی و اورکت سبز کره‌ای همیشگی.



ادامه دارد . . .

صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#6
در ابتدا بابت وقفه در به روز شدن "سبک زندگی" عذرخواهی می کنم!!
و اما بعد ...

تحجر
همان‌قدر با روشنفکری و تجدد سر ستیز داشت که با تحجر
مبارزه می‌کرد و چه بسا از آن جا که تحجر غالباً در پس ظاهر شریعت ظاهر می‌شود، آن
را خطر بزرگتری بر سر راه تحقق آرمان‌های انقلاب می‌دانست. در طی یکی دو سال قبل
از شهادتش بیشتر آماج حملات متحجران قرار داشت تا روشنفکران، کسانی که او را در
تنگنا قرار داده بودند و به محکمه‌ی «مطبوعات» خود کشاندند.

[تصویر:  24.jpg]
***
حافظ
اولین بار توی جمکران دیدمش. آن وقت هنوز نمی‌شناختمش.
نشسته بود و با صدایی گرم، دعا می‌خواند و نرم نرم می‌گریست. کنارش نشستم و دل به
دعایش سپردم. دعا که تمام شد، سلام و علیکی کردم و التماس دعایی. گفت: محتاج
دعاییم و وقتی دیوان حافظ را در دستم دید، ادامه داد: با حافظ همراهید؟ گفتم دوست
دارم، گفت: برایم باز کن. باز کردم، آمد: «خرم آن روز کزین منزل ویران بروم»
گریست، من هم گریستم. گفتم: شما؟! گفت: مهره‌ای گم در صفحه‌ی شطرنج الهی.



***
همیشه استاد
فعالیت آوینی در حوزه تنها به انتشار مجله‌ی سوره محدود
نشد. «گروه تلویزیونی حوزه» و «دفتر مطالعات دینی هنر» دو بخش مهم بودند که نخستین
بار او پایه‌گذاری کرد.هم چنین انتشار مجله‌ی «ادبیات داستانی»، به عنوان نخستین
نشریه‌ی تخصصی داستان در ایران محصول کار و اندیشه او بود. حکایت از مسعود فراستی
برای گردآوری و انتشار مجموعه‌ی بزرگ «هیچکاک همیشه استاد» تهیه‌ی چند ویژه‌نامه‌ی
سینمایی و نمایشی را هم می‌توان به مجموعه‌ی کارهای او افزود. اگر چه سید مرتضی
کارهای خود را حرفه‌ای نمی‌دانست اما به جرأت می‌توان گفت که او در هر حوزه‌ای که
وارد می‌شد، حرفه‌ای‌تر از همه کار می‌کرد.



***
روایت فتح
«معمولاً بیان سینمایی از آن چنان عظمتی برخوردار نیست که
بتواند حماسه‌های شگفت‌آور جبهه‌های نبرد را با بلاغت و فصاحت کافی در خود
بگنجاند. در این موارد برای پر کردن خلأها باید از "گفتار متن" استفاده
کنیم. "اعجاز کلام" در خیلی از موارد حتی از تصویر فراتر می‌رود. تصویر
برای بیان معانی باید از "صورت‌ها" (صور) کمک بگیرد، اما فاصله‌ی
"کلام" (کلمات و ادبیات) تا معانی کوتاه‌تر است. چه بسا "توصیف
ادبی تصاویر" تأثیر و عمق آن تصاویر را صد چندان کند و یا حتی دریچه‌هایی از معانی
را به جهان تصویر بگشاید که هرگز در "صور" قابل تجلی و عرضه نیست.

گفتار فیلم‌ها در "روایت فتح" از یک سو دارای
جنبه‌ی توصیفی است، یعنی صحنه‌های موجود در فیلم را توصیف می‌کند و ارتباط موضوعی
صحنه‌ها را با یکدیگر توضیح می‌دهد. گذشته از آن، رکن اساسی کار ما از نظر تبلیغ
"فطرت الهی مخاطب" است. ما همواره سعی می‌کنیم که بر ریشه‌های فطری
اعمال و اتفاقات در فیلم تأکید کنیم و از این راه حجاب‌ها و اندوده‌هایی را که بر
فطرت مخاطب سایه افکنده است، کنار بزنیم.

ما سعی می‌کنیم که گفتار در عین حال که جنبه‌های معنوی
تصویر را ظاهر می‌سازد، اما هرگز اصالت پیدا نکند. اگر گفتار در فیلم اصالت پیدا
کند، جنبه‌های رادیویی کار (یا جنبه‌های سمعی آن) بر جنبه‌های سینمایی (یا بصری)
آن خواهد چربید و این گونه، از ارزش سینمایی و هنری فیلم کاسته خواهد شد.

عوامل بیان هنری در سینما مثل تصویر ، افکت، موسیقی،
مونتاژ، گفتار، و غیره هر کدام دارای سطح ارزشی خاصی هستند که نباید از آن تجاوز
کنند. ما با شناخت این سطوح ارزشی سعی می‌کنیم که عوامل بیان هنری در سینما هر یک
جایگاه خاص خویش را داشته باشند و هیچ یک اصالت یا اطلاق پیدا نکنند. موسیقی بر
گفتار و یا گفتار بر تصویر سوار نشوند و قس علی هذا.»

جالب این جاست که سید لکنت زبان داشت و هنگام حرف زدن عادی
معمولاً دچار این حالت می‌شد، اما در بیان متن‌های روایت فتح ...


فطرت
«بنیان کار ما از نظر روان‌شناسی فیلم "فطرت"
است. ما غالباً بر وجوه تمایز جبهه‌های
جنگ خود با دیگر جنگ‌ها بر ابعاد عرفانی جنگ تکیه داشته‌ایم و معتقدیم که ریشه‌ی
پیروزی‌های ما نیز در همین جاست. ما هرگز به "ابزار جنگ" و یا
"ماشین جنگ" در فیلم‌های خود اصالت نمی‌دادیم. به فرمایش حضرت امام «کِی
باشد که مسلسل‌ها به قلم تبدیل شوند.» ما عاشق مسلسل و آرپی‌جی و تانک و توپ
نیستیم. این‌ها همه وسایلی است که غربی‌ها برای بقای حکومت‌های شیطانی خویش بر کره
زمین آفریده‌اند، اگر راه چاره‌ی دیگری برای ما وجود داشت، هرگز از این ابزار برای
جنگیدن با دشمن استفاده نمی‌کردیم.

همواره "ایمان زرمنده‌ها" است که اصالت دارد. به
همین ترتیب از شجاعت‌های کاذبی که معمولاً در فیلم‌های آمریکایی شاهد آن هستیم،
پرهیز داریم. "شجاعت مؤمنانه" از یقین ناشی می‌شود، نه از جنگ طلبی و
ماجراجویی و عجب و تکبر.»

[تصویر:  1356536527935898_large.jpg]

ادامه دارد . . .

صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#7
مؤمن
شب عملیات کربلای 5 بود. برای فیلم‌برداری رفته بودیم خط مقدم. حجم آتش خیلی زیاد بود، آن‌قدر زیاد که تقریباً همه دنبال سوله یا کانالی برای سنگر گرفتن بودند، خُب مؤظف هم بودند خودشان را حفظ کنند. ما هم جایی نداشتیم، صدای انفجارها آن‌قدر مهیب بود که به قولی همه را جوگیر کرده بود. کم‌کم داشتیم به صرافت برگشت می‌افتادیم که یک‌دفعه سید به نماز ایستاد. دو رکعت نمازش که تمام شد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. با آرامشی عجیب کار را از سر گرفت.
***
عشق (علیه‌السلام)
به خاطر صدای گرم و گیرایش، بارها و بارها به او پیشنهاد کار شد، اما جز یک بار، هیچ کدام را نپذیرفت. یک کار دانشجویی بود، به نام «رقص علم». کار مستندی برای عزاداری امام حسین (علیه‌السلام). کار را که دید، متواضعانه برایش متنی نوشت و خودش هم برایش خواند.
***

آقا سید
امام جماعت لشگر مثل همیشه، بعد از نماز مغرب و عشا درباره‌ی یک حدیث شروع به صحبت کرد. موضوع الگو داشتن و الگوپذیری بود. بحث که به مصادیق و مثال رسید، حاج آقا گفت: «مثلاً این آقا سید. حداکثر استفاده را از وقتش می‌برد؛ با قرآن و نماز انس دارد و ...» که ناگهان برق رفت، چند لحظه بعد که برق آمد، سید مرتضی غیبش زده بود، اما امام جماعت مثالش را رها نکرده بود!
***

ولایت تکوینی
دائم‌الوضو بود. مخصوصاً هنگام کار. می‌گفت عالم تحت ولایت تکوینی الهی است و لذا هرچه بیشتر در مسیر قرب باشیم، همه چیز حتی ابزار و ادوات هم بهتر عمل می‌کنند.
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#8
(این دو متن از نوشته های خود سید است.)

حماسه
«هر موزیکی را نمی‌توان به عنوان "موسیقی فیلم"
برگزید چرا که موسیقی خود هنر کاملی است و نیازی به تصویر ندارد. موسیقی فیلم باید
"مکمل سایر عوامل بیانی در سینما" باشد و نباید "اصالت" پیداکند.
موسیقی از نظر نحوه‌ی تأثیر با دیگر عوامل بیانی در سینما
مثل: تصویر، افکت، مونتاژ و ... کاملاً متفاوت است. تأثیر موسیقی بر "تجزیه و
تحلیل عقلانی" متکی نیست. حال آن‌که سایر عوامل بیانی در سینما بر تجزیه و
تحلیل عقلانی اتکا دارند. "اعصاب" انسان، مستقیماً موسیقی را جذب می‌کند.
زیر و بم‌های موسیقی بدون آن‌که از صافی عقل عبور کنند، روی اعصاب می‌نشینند و به
روح انتقال پیدا می‌کنند.
طبلی که ما در فیلم‌ها از آن استفاده می‌کردیم، دارایچند خاصیت بود:
1- ملودی نداشت که عدمتوازن ایجاد شود. موزیکی که دارای ملودی مشخص نیست، بر فیلم غلبه پیدا نخواهد کرد
و بنابراین به عنوان مکملی برای آن، مورد استفاده واقع خواهد شد.
2- این که فضای حماسی دارد.
"فضای حماسی" چیزی است که در همه‌ی تاریخ در جنگ‌ها مورد توجه بوده است،
حتی نشانه‌هایی وجود دارد که در صدر اسلام در غزوات، از موسیقی در این حد استفاده
می‌کرده‌اند. در همه‌ی دنیا مارش‌های نظامی وجود دارد. کار مارش نظامی ایجاد فضای
حماسی است. حتی "رجز خواندن" هم که در جنگ‌های گذشته مرسوم بوده است،
برای ایجاد فضای حماسی است.
3- استفاده از یک ریتم مشخص
اگر چه ممکن است ملال‌آور باشد اما اگر درست استفاده شود نه تنها ایجاد دل خستگی
نخواهد کرد، بلکه با نوعی انعکاس شرطی مخاطب را همواره به یک فضا و احساس مشخص
بازگشت خواهد داد.»
***

اصالت
«در ارتش‌های دنیا سربازان را با روش‌هایی غیر‌انسانی به
جبهه می‌کشانند. ارعاب، تطمیع، تبلیغ‌های دروغین، تشجیع کاذب و ... آن‌ها در جبهه‌ها
نیز ناچار هستند که سربازان خود را با تخدیر و تفریح حفظ کنند. بعد از جنگ ویتنام
هزارها سرباز آمریکایی ناچار شدند که دست‌های خود را مخصوصاً دست چپ خود را قطع
کنند. آن‌ها به دلیل تزریق هروئین و مرفین با سرنگ‌های کثیف و در شرایط غیر
بهداشتی، "قانقاریا" گرفته بودند. در جبهه‌های رژیم بعث چگونه بود؟
انسان از فکر کردن به آن هم شرم دارد. حالا نگاهی هم به جبهه‌های ما بیاندازید. به
اعتقاد حقیر این خصوصیات و تفاوت‌ها باید در فیلم‌های جنگی ما اصالتاً مورد تأکید
قرار بگیرند. اگر ما غیر از این عمل کنیم، خیانت کرده‌ایم.متأسفانه بنیان تبلیغات
خبری ما در تلوزیون آن‌چنان که باید، بر حقایق استوار نبوده است. جسد کشته‌های
دشمن چیز زیبایی که نیست، بسیار هم زشت است و این درست از نقاطی است که دشمن به
وسیله‌ی آن چهره‌ی جنگ ما را مشوه می‌کرد. ما برای تسخیر خاک هم نمی‌جنگیدیم. در
حالی که تبلیغات خبری ما بیشتر بر همین دو محور تأکید داشت. کشته‌های دشمن و مساحت
خاک تسخیر شده و ...
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.»
***
ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#9
بیدار
خیلی کم می‌خوابید، این اواخر شاید شبانه‌روزی 4 ساعت. بارها می‌شد که بعد از 24 ساعت بیداری، اولاً شب نمی‌خوابید، ثانیاً موقعی که می‌خواست بخوابد روی کارتنی یا پتویی می‌خوابید که خیلی راحت نباشد و زود بیدار شود، ثالثاً اصرار می‌کرد که حتماً بعد از مثلاً 2 ساعت بیدارش کنیم و اگر بچه‌ها دلشان می‌سوخت و مثلاً با یک ساعت تأخیر بیدارش می‌کردند، داد و هوارش به آسمان می‌رفت.
***

نماز
ده پانزده به اذان که می‌شد، آُتین بالا می‌زد و برای نماز آماده می‌شد. وقتی هم که در ساختمان سیزده طبقه صدا سیما بودیم، همین که صدای قرآن پخش می‌شد، بلند می‌شد و لباس پوشیده و نپوشیده، بچه‌ها را صدا می‌زد و با جیپی که دم در بود به طرف مسجد بلال حرکت می‌کرد. کاری نداشت که کسی می‌رسد یا نمی‌رسد، مدتی صبر می‌کرد و بعد راه می‌افتاد. نماز اولویت اولش بود. می‌گفت هر کس سر نماز حواسش پرت باشد، در زندگی هم حواسش پرت خواهد بود.
***


روزه
معمولاً چند ورز یکبار روزه بود. وقتی هم که روزه نبود، غذای سر کارش نان و پنیر و کشمش بود یا گردو. شب‌هایی هم که تا صبح پشت میز مونتاژ بود، یک مشت کشمش همراهش بود. به قول بچه‌ها، اوضاع‌اش کشمشی بود. یک بار در مسیر اهواز برای صرف ناهار به یک رستوران رفتیم. سید که آمد، لیست غذاها را دادیم دستش. مدتی لیست را بالا و پایین کرد و دست آخر دستش را گذاشت کنار «ماست».
***
ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya
#10
یادگاری
یکبار یک نامه‌ی خارجی برای سید آمده بود و چون پسرم تمبر یادگاری جمع می‌کرد، از سید خواستم که تمبرش را برای پسرم ببرم.
از آن به بعد هر وقت نامه‌ی خارجی برای سید می‌آمد، سید تمبرش را برای من می‌آورد. حتی وقتی به سفر آذربایجان رفته بود، برای پسرم تمبر یادگاری سوغات آورد.

***

کهکشان
اگر سر مسأله‌ای ناراحت و گرفتار می‌شدم و گله و شکایت می‌کردم، می‌گفت: ببین عزیزم، هزاران کهکشان در آسمان وجود دارد، یکی‌اش راه شیری است، سیاره‌های زیادی در آن هست که یکی‌اش زمین است. روی کره‌ی زمین هم میلیاردها نفر هستند که یکی‌اش ... همین طور از کل به جز می‌آمد، آخرش هم می‌گفت: ما هم ذره‌ای در این مجموعه هستیم. حالا ببین این حرفی که شما می‌زنی در این مجموعه‌ی باشکوه در کجا قرار دارد.
***



ادامه دارد . . .
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان