امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پیرمرد نابینا
#1
[تصویر:  13574598161.jpg]
سمت ِ راست جاده
کنار پیرمرد نابینا نشستم
دستانش ترک دار و کلفت بود
لب هایی قیتانی داشت
و لبخندی بر لب
خواندمش !
آقا
بگو دخترم
چرا لبخند میزنی ، سیاهی خنده دار است؟
خاموش ماند.
ادامه دادم:
سیاهی را بدون نور داری و لبخند میزنی ؟
همچنان سکوت
سیاهی مطلق ، تردید و ترس دارد؟ لبخند را کجا جا داده ای ؟
سیاهی نبود ِ هر رنگی ست چرا به سیاهی لبخند میزنی؟
عصای سفیدش را در دست گرفتم
چرا عصایت را سفید کردهای ؟ تو که به سیاهی میخندی ؟
هر دو به عابران خیابان مینگریستیم!!!
سیاه ِ سیاه بودند
لبخندی بر لبانم جاری شد، دستان زبرش را بر صورتم کشید
تا عینک سیاهم را بردارد
و آهسته گفت:
به راهت ادامه بده
عصای سفیدش را برداشتم و به راهم ادامه دادم!

25/6
پاسخ
 سپاس شده توسط crux


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان