امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3.3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حرف حساب
#1


تا جایی که فهمیده ام قرار نبوده تا نم باران زد
دستپاچه شوم و زود چتری از جنس پلاستیک روی
سرم بگیرم مبادا مثل کلوخ آب شوم . قرار نبوده این
قدر دور شوم و مصنوعی . ناخن های مصنوعی،
خنده های مصنوعی ، آوازهای مصنوعی ، دغدغه های
حتما قرار نبوده بزی باشم که سنگ نوردی
مصنوعی در سالن میکند به جای صخره های بکر
زمین. هرچه فکر میکنممیبینم قرار نبوده من
این چنین با بغل دستی هایم در رقابت تنگاتنگ باشم
تا اثبات کنم جانور به بهتری هستم، این همه مسابقه و
مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم ، از دم دکترا
به دست بر روی زمین خدا راه برویم ، بعید بدانم راه
تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود..
باید کسی هم باشد که گوسفنده ا را هی کند، دراز
بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزندو عاقبت هم یک روز
در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه
لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد
که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند . قرار
نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن . طبقه روی طبقه
برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی ِ
کارمندی روی زمین وجود داشته باشد ، بی شک این
همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده ی آدم های
ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده.
تا به حال بیل زده اید ؟ باغچه هرس کرده اید؟ آلبالو
و انار چیده اید؟... کلا خسته از یک روز ، کار یدی
به خواب رفته اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل
مقایسه نیست.. این چشم ها را برای نور مهتابی یا نور
ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان
برای خیره شدن به آب جاری شاید ، اما برای ساعت
پشت ساعت، روز پشت روز شب پشت شب خیره ماندن
به نور مهتابی مانیتور ها آفریده نشده اند.
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و
ساعت ها ی دیجیتالی به جایشان صبح خوانی کنند.
آواز جیرجیرکهای شب نشین حکمتی داشته حتما ،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا
قرص خواب لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر
اپیدمی نشود. من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن ،
جز بر طرف کردن غم نان ، بشود همه ی دار
و ندار زندگی مان، همه ی دغدغه ی زنده بودن مان.
قرار نبوده اینطور از آسمان دور شویم و سی سال
بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها
نخوابیده باشیم . قرار نبوده کرم ضد آفتاب بسازیم تا
علیه خورشید عالم تاب و گرما گرما بخش و محبتش،
زره بگیریم و
جنگ کنیم. قرار نبوده من از اینجا و دوستم از آنجا ،
صورتک زرد به نشانه ی دوست داشتن برای هم
بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمیدانم ، اما همین قدر میدانم
که این همه "قرار نبوده" ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،
همگی مان را آشفته و سردرگم کرده... آنقدر که فقط
میدانیم خوب نیستیم. از هیچ چیز راضی نیستیم اما
سر در نمیآوریم چرا قرار ما این نبود که انسان بودن را
فراموش کنیم و از خود دور بشیم.

قرار من این نبود انسان بدنیا بیایم...از دنیا بروم.
روزگازیست شیطان فریاد میزند:
آدم پیدا کنید ، سجده خواهم کرد...

پاسخ
 سپاس شده توسط mr.allahbeigi ، elahe ، hadi soltani ، amir astronomer ، malihe
#2
" این چشم ها را برای نور مهتابی یا نور
ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان
برای خیره شدن به آب جاری شاید ، اما برای ساعت
پشت ساعت، روز پشت روز شب پشت شب خیره ماندن
به نور مهتابی مانیتور ها آفریده نشده اند "



اینو میگن حرف حساب!
در مورد اظهار نظر آقایون در تاپیک دلخوری باید بگم:
آقایون: کم گوی و گزیده گوی چون در// تا ز اندک تو جهان شود پر!!!
هرچند ک کلام گوهر بار از زبان شما جاری نشده، نمیشود و نخواهد شد!!!
پاسخ
 سپاس شده توسط motahare
#3
بنظر من اینجاش واقعا حرف حسابه:
"هرچه فکر میکنممیبینم قرار نبوده من
این چنین با بغل دستی هایم در رقابت تنگاتنگ باشم
تا اثبات کنم جانور به بهتری هستم، این همه مسابقه و
مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟"
پاسخ
 سپاس شده توسط motahare ، amir astronomer ، malihe
#4
خوب خوشبختانه همه مواردی رو که فرمودین بنده یه جوری تجربه کردم،

واسه چوپونی هم پدرم در بچه گی چوپون بوده و از اون لحاظ تجربه های مفیدی در این زمینه دارم!
کاوه ای هم که به حرمت عدل قد علم کرده رو هم خودم می دونم، البته اگه کسی سنگ نندازه جلو پامون Wink

ولی آخر همه ی اینا؛ و برای تایید حرفتون چند قسمت از شعر صدای پای آب آقای سهراب سپهری رو می ذارم:

1)
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یك بوته ی بابونه .
من به یك آینه ، یك بستگی پاك قناعت دارم .

من نمی دانم
كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست .
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست.
گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد.
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.

2)
شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.


3) **این قسمت محبوب بنده س**

زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟


کم کم آقای سپهری دارن گوشه ای از دلمان می دزدند و جا خوش می کنند، بعد از امتحانات پایان ترم، سفری به دیار کاشان و قبر ایشان خواهیم داشت.
فقط در خصوص تاپیک "دلخوری" میگم که بیایید بند دهان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم!

یه کمی کاشکی فکر می کردین،
توی این چند قت اخیر،تاپیک های علمی آقا سعید(مدیر عامل راهکار گستر قرن) واقعا بار علمی سایت رو بالا بردن،
مثلا، "دوست داشتی امضای نفر قبلیت مال تو بود" و امثالهم!


مارا به خیر شما امید نیست، شر رو کم می کنیم!





پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، motahare
#5
شاید باید پروانه ای میشدم
که از بلندای اقاقی

به حلزونی خسته لبخند میزد...

و برای زنبورها دعای خیر میکرد!!!

و یا قطره آبی آویزان

از نوک گنجشکی بازیگوش

که به اندازه محدود وجودش

آن فاصله را تا زمین

هوای داغ تابستان را خنک میکرد...

شاید خوش شانس ترین پروانه، بودا بود

که در ظریف ترین نوع انسانی ظاهر شد...

و من برای این نقش بسیار ظریف هستم..

این چه تناسخی بود که به این بُعد تبعید شدم..؟

من به نجوای جیرجیرک هم قانع بودم...

از کتاب سمفونی بادها: فرامرز فرحمهر
پاسخ
 سپاس شده توسط elahe ، motahare ، malihe
#6

دهه 60ها میگن ما ....
نسل سوخته ایم
...
اونا میگفتن درس بخونیم که چی بشه لیسانس میگیریم اخرش
یه تاکسی میگیریم میشیم راننده
دهه ما70ها خ بدتریم
حالا شما لیسانس رو میگیریدخوبه ما اون مدرکم دیگه بهمون نمیدن
خوابگاه:یه اتاق نم دار داریم که شبا احتمال خفگی صددرهزار
اعصابا همه ... شده تاترم اخر حتما به جنون گاوی میرسیم
غذا:یه کباب بهمون میدن کباب نگو دمپایی اسفنجی
یه خورشت روغن هم داریم که فقط با رب و روغن درست شده فقط
................................................................
خلاصه این نسل سوخته ها بدونن
مادهه70ها نسل جزغاله ایم
بدبخت نسل بعدی که حتما اونا خاکسترن


هر آزمایش ، تغییر قانون ، بیانیه جدید وزارت قیزقاز همش به نسل ما میخوره !
ما موش آزمایشگاهی هستیم که جزغاله شدیم ولی بدبختانه هنوز نمردیم و جون داریم !!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان