امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مردان حق
#1






بزرگی
می گفت: عمری در طلب آن بودم تا مگر از مردان حق کسی یابم. شبی از شب ها
به ورد و ذکر خویش مشغول بودم. ابلیس بیامد تا مرا وسوسه کند. عصا برگرفتم و
رو بدو نهادم. مرا گفت:ای مدعی! عصا بینداز که من از تو نترسم. گفتم: پس
از که ترسی؟ گفت: از مردان. گفتم: من از زمره مردان نی ام؟ گفت: نه. گفتم:
پس ایشان کیانند؟ گفت: آنانند که در این ساعت، در مسجد، در بوستانِ خاطر
خویش در جولانند.


برخاستم و
از زاویه بیرون رفتم و به شتاب رفتم. چون به مسجد رسیدم، از شکاف در
نگریستم. چهل کس از عُبّاد و اوتادد (پارسایان) روزگار دیدم سر به گریبانِ
فکرت فرو برده و بر زِبَر (روی) هر یکی، قندیلی از نور آویخته، چون چشمم من
بر ایشان افتاد، یکی از ایشان سر برآورد و گفت: یا فلان! بازگرد که به
دلالت ابلیس آمده ای و آن که به دلالت شیطان آید، به صحبت مردان، راه
نیابد. چرا که خدای عزَّ و جلّ گفت: دلیل هدایتِ راه طالبان صراط مستقیم
منم. اگر دلیلِ عنایتِ من نبودی، هرگز، طالب، به من راه نبردی. آن را که
دلیل، شیطان باشد، به صحبت مردان، راه نیابد و آن را که دلیل، رحمان، بود،
از حضرت قبول، محروم کی ماند.

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تودادم


باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

پاسخ
 سپاس شده توسط farah*NAZ ، MoHsenM1 ، mr.allahbeigi ، مهسا.م
#2
من عاشق این نوع نگارش هستم...
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان