امتیاز موضوع:
  • 22 رأی - میانگین امتیازات: 2.91
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بي وطن
#1
تنها؛
خسته؛
آواره؛
در ايستگاه قطار ايستاده بود؛


و بعد،
بي هدف،
بي آن ك ب پايانش انديشيده باشد،
در قطار نشسته بود.


تنها...
انگشت بر بخار شيشه مي كشيد...
تا از تصوير مبهم در حال گذر،
چيزي ببيند.

خسته...
سيگارها را يكي بعد از ديگري دود مي كرد...غرق انديشه اش بود.


آواره...
در فكر وطن نداشته اش،ب گذر سرزمين پشت شيشه نگاه مي كرد...


بي هدف...

اما نه!
بي هدف نبود؛
شايد،
تنهايي اش،
خستگي اش،
آوارگي اش،
و حتي سيگارهايي ك بي وقفه مي كشيد،
و نگاه هايش ب منظرهء گذران پشت شيشه،
هيچكدام،
بي هدف نبودند...


دست بر بخار شيشه كشيد؛
انديشه هايش،
چكيدين.
با خود انديشيد:

فردا
رسانه هاي جمعي،
چنين اعلام خواهند كرد:
"آواره اي،
ب خونخواهي وطنش،
دنيا را ب آتش كشيد..."
پاسخ
 سپاس شده توسط malihe ، motahare ، Hossein.J ، amir astronomer ، crux


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان