امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 2.45
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نفس را بگیر..
#1
امروز پر وخالی میشوم ، آمده ام بنویسم که پایان دهم خیال نبودنم را ، آمده ام بنویسم نبودن های بودنم را
و خالی کنم کاسه ی ندانم کاری م را .
نیستی و هستم ، رفتی وماندم ،
ایستاده ام پای لنگر ، رو به افق و پشت به خورشید !
خورشیدم غروب کرده و چ سنگین نفسی برایم برجا گذاشته ، نفسی که نمیدانم چگونه در دستان لرزان و بی جانم بزرگش کنم،
نفس را مینگری ، کودک ، لطیف ، سفید،و ساکت است.
نفس با غروب و سکوت تو متولد شد. دستِ نفس در دستانم گرمای زندگی دارد ولی خسته تر از آنم که بگیرم گرما را ! با سرما جدال میکنم
خسته
از جدال زندگی ، از دویدن های مکرر ، از افتادن های پیاپی ،
بارم را بسته ام
بسته ام دفتر غیبتم را ، نبودنی به عظمت تاریخ
میخواهم به دیدار پیرمرد بالای کوه برم ، میگویند او یکبار خسته شده وهستی را خلق کرده !!!!!
نفس ِ من خلق شده است ولی قبل از خسته بودن م ! شاید اشتباهی رخ داده!

نفس را مینگری آرام و ساکت است.
هستی بعد از خستگی آفریده شد ، ناامید بود، پیرمرد امید را هدیه کردو برابر هستی گذاشت
چشمان هستی برقی زد و دوباره خاموش شد ، پیرمرد دستی بر ریش ِ سفیدش زد و نگاهی به چشمِ بی جان ِ هستی ! زیبایی را به او هدیه کرد .
هستی دستی کشید و ربودش ،
پای ِ آینه رفت نگاهی کرد و خاموش شد.
پیرمرد به غارش برگشت، خسته تر از همیشه
او هستی را برای خستگی اش آفریده بود ، برای رفع کسالت پیری ! ولی هستی سرگردان و تاریک بود!

نور ، آری
نور ، پیرمرد سپیدی پیراهن بلندش را در بین گلوله ای از خاک نهاد و به هستی بخشید

هستی اکنون امید و زیبایی را داشت ، متنفر بود از آن گلوله خاکی
و پشت به پیرمرد قهر کرد!!...

من دستان ِ نفس را گرفته ام ! به دیدار پیرمرد میروم.

[img]uc/uploads/13481561081.jpg[/img]
91/06/25
پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J ، farah*NAZ ، MoHsenM1 ، amir astronomer
#2
نمیدونم چرا امروز نمیتونم تشکر بذارم!
کار نمیکنه...نکنه اینم تحریریمه!!!!!!!!!
پاسخ
 سپاس شده توسط motahare


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان