امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
قصه ی زندگی
#1
سلام بچا
من الان دانشگاه تشریف بردم
در این راه طولانی که به سمت دانشگاه می رفتم
یکی از داستان های زندگی رو دیدم
توی این زمونه دیگه مرام و معرفت تموم شده هرکسی فقط به فکر خودشه
دیگه جایی برای این بیت سعدی نیست
تو کز منت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

شاید هم تو شهر های بزرگ این جوری باشه دیگه
من که توی یک شهر کوچیک زندگی می کنم بازم این چیز ها رو می بینم Confused
هر کسی می خواد یه جوری تو رو زمین بزنه تا خودش بالا بره
من که در تحیر این کارهای زندگی موندم Exclamation
دوست داشتم همه مثل خودم آدم های صادق و درست و به قول انگلیسی هاhonest باشند Angel
دیگه معرفت و مرام گذاشتن مرده
و خدا داره نگاه می کنه Cool
نمی دونم عاقبتمون چی میشه
همه می شنون ولی مثل یه دروازه سریع حرفتو میندازن دور
همه فقط تا باهات منافعی نداشته باشند نمی تابن
زندگی قصه ی تلخی داره
هیچکس حتی براش کاری هم بکنی دیگه دستتو نمی گیره
کم شدن اون آدمایی که از احساسات بو بردن
نگار همه بیکارنو دشمنی با تو دارنو
همه می خوان تو رو بزنن زمین
ازتون می خوام مثل من ساده نباشید آدم باید کش خان(امید وارم از این حرفم ناراحت نشید) باشه تا زندگیشو پیش ببره
معرفت رو باید در ثریا پیدا کرد روی زمین از این چیزا گیر نمیاد Exclamation


خوب این همه رو گفتم تا بهدون بگم که داشتم با ماشین های جاده ای (سواری های بین شهری)از شهرمون خارج می شدم تا برم یه شهر دیگه
سوار قطار شم برم بازم یه شهر دیگه که به دانشگاه برسم
عجله داشتم ساعت 12:30 ظهر بود هوای شهریور هم همیشه گرم مام با پیراهن آستین کوتاه و شلوار لی و کفش سفید کتون از خونه بیرون اومدیم با دو تا ساک
راهی شهر دانشگاه زده شده بودیم در این میان که منتظر بودیم ماشین های بین راهی بیان و مارو برسونن دو تا جوان با لباس های معمولی اومدن و منتظر شدن مثل من
تا اینکه یه ماشین اومد از این صمد زرد ها مام سوار شدیم .پو گفتیم حج آقا اگه میشه من ساعت 3 باید برسم به قطار منو سریع تر برسونین که عجله دارم
اون دو تا برادر ها هم که تی شرت مشکی و قرمز و اون یکی قدش بلند تر و لباس صورتی پر رنگی و شلوار های لی خاکستری از این جدید ها که طرح داره پاشون بود و دست اون قد کوتاهتره یه شطرنج بود یه گوشی تاشو صورتی هم دستشون بود هی زنگ می خورد و اینا م می گفتن بابا میاییم چرا شلقش می کنی میاییم
آقا براتون بگم که اینا م با راننده صحبت کردند ساعت دو برسوندشون به پاسگاه که کار فوری دارن
راننده هم گفت باشه تو راه بودیم که بازم دوباره طرف زنگ زد و اینام گفتن بابا تازه راه افتادیم باید صبر کنی باز این دو تا جوون که اون قد کوتاه تره به راننده گفت اگه میشه سریع تر برین که دوست ما بد عجله داره
راننده هم گفت من با هر سرعتی بگین میرم اگه جریمه شدم شما پرداخت کنین
جوون قد کوتاها که پسر با حالی هم بود زیاد چرت و پرت می گفت گفت نه کاکا شما برو با سرعت بالا برو ولی ما پولی نمیدیم
راننده گفت من هرچقدر بتونم سریع میرم ولی نیتونم جریمه شم
سرتونو در نیارم در عرض از 1 ساعت چند بار طرف تماس گرفت یکی از تماس ها گفته بود بابا سریع بایین که طرف داره میره
راننده پرسید مشکل چیه ؟:جوون قد کوتاهتره گفت:بابا دوست ما با ماشین بدون پلاک اومده جاده و ماشینشو خوابوندن
دوباره زنگزد که سریع بیایین که طرفی که میتونه ماشینو آزاد کنه ساعت 2 میره 30 دقیقه به ساعت 2 بود دوستش(کوتاه)گفت بابا راننده پاشو کرده تو موتور Big Grin
میرسیم دیگه باید صبر کنی
طرف گفته بود گوشی رو بدین با راننده صحبت کنم آقا گوشی راننده گرفت و بهش گفت که بابا من دارم 130 140 تا میام دیگه نمی تونم کاریش کنم
بالاخره ساعت 2:15 دقیقه رسیدیم به پاسگاه بین شهری
طرف رو دیدیم یک پسر سبزه مثل دو تا دوستش که با ما بودن لباس مشکی که یقه اش باز بود و دندونای زرد و موهای فر و شلوار پارچهای و دمپایی هم پاش بود
ظاهر خشنی هم داشت قد متوسطی هم داشت و با دعوا به دوستاش چند تا فحش داد کفت نمی تونستین زود تر بیایین
یارو رفته من باید فردا ببینم چی میشه بعد مام فهمیدیم قرار بوده اون پول اینا دو تارو بده طرف باراننده اگه زود تر میومدی شیرینی هم بهت میدادم (با لحن زشتی)بعد پول رو به راننده داد
(ملت که اعصاب ندارن) Angry
آقا با یه صمد نوک مدادی با یه نفر دیگه بود دوستاش نامه رو بهش دادن و اونارو سوار ماشین کرد و رفتن
راننده هم رفت پاسگاه دفترچشو امضاء کنه بعد از چند دقیقه برگشت و ماهم به سمت مقصد راه افتادیم
داشتیم می رفتیم که دیدیم این ماشینه وایساده و اون دو نفرم پیاده ان مثلی داشتن بهشون بد و بیرا می گفتند و که راننده مام ایستاد تا سوارشون کنه
من پشت ماشینو نگاه کردم و دیدم می خواست با ماشین زیرشون کنه
راننده سوارشون کرد ساعتای 2:40رسیدیم مقصد. Angel
بله این جواب خوبی تو این زمونه است دیگه چیزی برای گفتن ندارم. Angry
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تودادم


باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J ، Behnaz
#2
واقعا همینه فقط می خوانت واسه منافع خودشون اما هنوزم دوستای خوب پیدا میشن

ولی من عاشق خدام فقط نشسته نگاه میکنه تا کی فقط خودش میدونه مثل بقیه ی چیزا که فقط اون می دونه







‫این روزها حالم خوب است
خوب ِ خوب !!
نه نشانی از دلتنگی نه روزنی از سیاهی
...و نه وسوسه ای از دل بسـتگی! ! !
. . .نوشتنم را بهانه ای نیست
...جز گفتن این که
"من"
بعد از "تو"
به هیچ "او"یی
اجازه ی "ما" شدن
نخواهم داد


پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li
#3
سلام بر شما
این داستان واقعی و برای خودم همین اول هفته اتفاق افتاد به عینه این صحنه ها رو دیدم و این جا نوشتم
منم نظر بقیه بچا رو قبول دارم هر کسی نظر خودشو داره آره هنوزم آدمایی پیدامیشن
ولی کم شدن این آدم ها منم بالا گفتم
در هر صورت امید وارم که ما سعی کنیم توی زندگیمون اینجوری رفتار نکنیم تا انسانیت هنوز پا برجا بمونه
تو همین موارد داستان دیگه ای هم دارم اما تلخ تر
اگه شما هم از این قصه های زندگی داشتید بگید شاید به رگی یکی بر خورد دست از این کاراش بر داشت
در به تو می گم دیوار بشنو
در هر صورت در عدالت خدا شک نیست .خدا هم داره ما رو امتحان میکنه ببینه ما از این قصه ی زندگی چه درسی می گیریم
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تودادم


باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

پاسخ
 سپاس شده توسط Behnaz
#4
Sad 
بازم سلام به بچای خوب مخس
دوباره یه رخ داد دیگه برایم رخ داد
گفتم اینو هم بنویسم که حد اقل دلم راحت شد
کسی به درد دلم گوش کوند و منم کمی دوا بگپیرم



خوب هفته قبل اومدیم دانشگاه تو راه اون اتفاق بالایی رخ داد
اومدیم و خوابگاه بگیریم خوبگاهمون تو ی دانشگاه بود دیدم زدن و کندنش دارن یه کاراییی میکنن
و دیگه کلا به پسرا می خوان دو سه کیلومتر اونطرف تر یه خوابگاه خارج دانشگاه بدن
ماهم دیگه کاریش نمی تونستیم بکنیم
Exclamation
خوب رفتیم دنبال کارای خوابگاه اول اسممون تو لیست ثبت نامی ها نبود
یکی از دوستامون مارو نوشته بود تو لیست ذخیره به ما گفتن ذخیره ها تا 91 ها نیان خوابگه نمیدن

تا ظرفیت مشخص شه مام یه هفته روی مین های سفت به طور موقت خوابیدیم
تا هفته نو اومد مام بالاخره خوابگاه گرفتیم خوابگاه جدید یه واحد با سه تا اتاق داره
در ضمن باید طوری باشیم که همه به هم بخونن چون سرویس ها و آشپز خونش باهمه تا فردا روی نشه تو سر و کله هم بزنیم
مام که با همون بچا ی ترم قبلیمون چهار (بچا اصفون)
Heart تا بودن صحبت کردیم منم که اهل مرام گفتم من سه ترم با اینا بودم بزار من از اتاقشون برم
ولی بازم تو واحد با همیم بهشون سر میزنم مشکلی نداره با چند نفر دیگه صحبت کردم تا اون اتاق دیگه رو هم من با چند نفر دیگه بگیرم
آقا تو این خوابگاه 24 واحد اکثر واحد ها سه اتاق 3در 3 دارن که چهار نفر باید توش باشن
صحبت کردیم چند تا ترم بالایی می شناختم با هاشون قرار شد اتاق بگیرم با یکیشون هم که خیلی شیش بودم
آقا یه هفته روی زمین های سخت خوابیدیم تا شد شنبه این هفته بعدش منتظر شدیم کارامونو درست کردیم هم اتاقیای من نیامده بودن منم
که عند مرام گفتم همه ی کاراتونو برای خوابگاه می کنم رفتم مسیول خوابگاه دانشگاه همه کار ها رو کردم پول به حساب ریختم اتاق گرفتم
تا دیروز که رفیق شیشم اومد و یه نفر دیگه که قرار نبود رو به اتاق اضافه کرد بعدش خودشم اتاقشو عوض کرد و
کلا زد به کاسه کوزه من بهش گفتم چرا این کا رو کردی میگه از این یارویی که اوردم خوشم نیامد رفتم
Confused
تو دلم گفتم خب چرا اوردی که بریHuh
کلا داغونم کرد ریختم به هم منم الان تو کما هستم دارم سعی می کنم با طرح رفاقت چند نفر رو بیارم اتاق تا دو باره یه اتاق بسازم
ملت کارایی می کنن تا صبح براشون هزار تا کار بکن جوابتو خوب و قشنگ می دن دمشون گرم
انگار از پشت خنجر بخوریه

Angry
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تودادم


باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

پاسخ
 سپاس شده توسط motahare
#5
آخی ! خ غم انگیز ِ رفیق فابریک آدم اینجوری ژست بگیره !
پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li
#6
داش علی ب قول ه خودت سخت نگیر بدبخت شی !!!
دیگه اینجور آدما متاسفانه همه جا هستن !!!...
در مورد اظهار نظر آقایون در تاپیک دلخوری باید بگم:
آقایون: کم گوی و گزیده گوی چون در// تا ز اندک تو جهان شود پر!!!
هرچند ک کلام گوهر بار از زبان شما جاری نشده، نمیشود و نخواهد شد!!!
پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان