امتیاز موضوع:
  • 15 رأی - میانگین امتیازات: 2.87
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ملاقات
#1
بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو
بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی…




تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی، اندوه، خشم
و
چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن
نبود


من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و
حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت


در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم
کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود


به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن
نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود…


بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق
کردی


پنهانی، بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن
هیچ کس نیامده است


شاعر: گروس عبدالملکیان
من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها میخواندند
. من هم میخواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند . روزی در مسجد بسته
بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!



مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باش
:huh:
پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان