امتیاز موضوع:
  • 19 رأی - میانگین امتیازات: 2.63
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خداحافظ
#1
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین،
شــانه‌های پـدر بــود


بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم
بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند
تنـها چیزی که می‌شکست،
اسباب‌بـازی‌هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها میخواندند
. من هم میخواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند . روزی در مسجد بسته
بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!



مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باش
:huh:
پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li ، crux ، motahare
#2
کاش این خاطره ها نبودن
پدر منو که در آوردن.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان