امتیاز موضوع:
  • 18 رأی - میانگین امتیازات: 2.61
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطره...
#1















یه معلم دینی داشتیم سال اول راهنمایی خیلی اعتقادش محکم بود و واقعا اعتقاد راست و درستی داشت این معلم دینیه ما یه اخلاق بدی که داشت سر کلاس به هیچ عنوان اجازه نمیداد
کسی بیرون بره!! با بچه ها شرط گذاشته بودیم هرکی تونست از این معلم اجازه بگیره بره بیرون
بقیه براش کیک ونوشابه بگیرند بدیش این بود که زنگ بعدشم باهاش قرآن داشتیم

یه بار رفتم پیشش گفتم
خانم من برم آب بخورم گفت نه نمیشهگفتم
خانم ببین لبام مثل لبا خشکیده امام حسین شده یهو دیدم معلم زد زیر گریه گفت برو
بخورا بیا گوشام جنبید رفتم و اومدم بچه ها مونده بودند همه میپرسیدند چی کار کردی
گفتم کیک و نوشابه را بدید تا بگم تو زنگ تفریح واسم گرفتند منم گفتمیه
بچه ها گفت من زنگ بعد سر کلاس همتونا آب میدم گفتیم عمرا گفت اگه تونستم فقط شما
پول لیوان یه بار مصرفا را بهم بدید رفت از خونه فرض یه پارچ با چهل تا لیوان یه
بار مصرف اورد وسط زنگ رفت پهلو معلم گفت خــــــــــــــــانم بریم این پارچا آب
کنیم بیایم بخوریم معلم
گفت نه بی خودیهو دوستم گفت
خانم فکر کن اینجا کربلاس اینام یاران امام حسینند تو که نمیخوای شمر باشی یهو
معلم زد زیر گریه گفت برو آبش کن وبیارفت
آب کرد و اومد داشتیم میخوردیم معلم به دختره گفت تو خودت نمیخوری ؟ اون نامرد گفت خانم فکر
کن من عباسم چه جور آب بخورم وقتی یتیمان حسین هنوز تشنند معلم دوباره زد زیر گریه
از هفته بعد همیشه دیگه کار ما این شده بود
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خاطره از دکتر حسابی farah*NAZ 2 514 14-01-2012، 11:51 AM
آخرین ارسال: saeed shojaei

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان