امتیاز موضوع:
  • 29 رأی - میانگین امتیازات: 2.86
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خر برفت و خر برفت ـ حکایتی پندآموز از مولانا
#1
خر برفت و خر برفت ـ حکایتی پندآموز از مولانا

روزی بود و روزگاری.یك درویش صوفی بود و یك خر داشت كه بر آن سوار می شد از این آبادی به آن آبادی سفر می كرد.روز ها مشغول گردش بود و شبها اگر به خرابه ای میرسید در آنجا با درویشان به سر می برد.درویش علاوه بر لباس ساده ی تنش از مال دنیا همین یك خر را
داشت كه با او سفر می كرد.روزی درویش از بیابانی گذر كرده بود و خسته و كوفته با خرش به دهی رسید. از مردم سراغ خرابات شهر را گرفت و انها باغی را به او نشان دادند.درویش به آنجا رفت و دیدگروهی از صوفیان و فقیران در آنجا هستند.درویش خر خود را به طویله برد و او را به نگهبان آنجا سپرد و به مجلس درویشان وارد شد.در میان آنان آدمهای جور و واجوری بود از درویشان خسته و فقیران دل شكسته ورندان(دزدان)زبان بسته.اهل خرابه به درویش خوشامد گفتند ولی دزدان كه دیده بودند درویش غریب خری همراه دارد و آن را به طویله برده بیش از همه از دیدار درویش خوشحال شدند و به او احترام گذاشتند. آنها كه منتظر چنین فرصتی بودند كه غریبی وارد شود و چیزی همراه داشته باشد تا با آن وسیله ی عیش ونوش راه بیندازند بعد از احترام درویش یكسر به طویله رفته خر را برداشتند وخر بیچاره را به غریبه ای در كوچه فروختند و با پول خر به افتخار مهمان جدید همه ی حاضران را شادی و صفا دعوت كردند و همه گفتند:"صفای قدم درویش را عشق است."درویش از این مهمان نوازی بسیار خوشحال شد و حاضران شام سنگین و رنگینی نوش جان كردند و به رسم درویشان جشنی گرفتند و تعارف ها و خوشامد ها بود كه از هر طرف نثار درویش میشد.آنها كم كم شروع كردند به شعر خواندن و پا كوبی و رقصیدن.در این موقع با اشاره ی دزدان مطرب كه از موضوع با خبر بود شروع كرد به خواندن:

شادی آمد غصه از خاطر برفت خر برفت و خر برفت و خر برفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت

خلاصه كل مجلس با هم می خواندند:خر برفت و خر برفت و خر برفت.درویش هم كه گمان می كرد "خر برفت"داستانی محلی است او هم از همه بلند تر شروع كرد به خواندن"خر برفت و خر برفت"یكی دو ساعت بعد همه خوابیدند.فردا صبح زود همه ی اهل خرابه رفتند پی كارشان و درویش دیرتر از همه بیدار شد.آماده ی رفتن كه شد بی خبر از همه جا رفت خر خود را بردارد و برود كه دید خر نیست. با خود گفت:حتما نگهبان طویله او را لب چشمه برده است اما وقتی نگهبان آمد خری با وی نبود.درویش گفت:پس خر من كو.خادم قیافه ی مسخره ای به خود گرفت و گفت:كدام خر؟ آن را كه فروختیم.درویش بر سر خود زد و گفت:وای!خر من. چه كسی به تو اجازه داد كه خرم را بفروشی؟ خادم گفت:من نفروختم. دزدان فروختند. درویش گفت:تو چرا خر را به آنها دادی؟ گفت:آخر من زورم به آنها نمی رسید آنها ده نفر بودند و مرا ترساندند و گفتند خر را می بریم و اگر هم حرفی بزنی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.من هم از ترس جان ساكت شدم.دو نفر هم این جا گذاشتند تا من به مجلس نیایم. ولی بعد از دو ساعت كه مجلس گرم شد و كسی به كسی نبود تصمیم گرفتم تو را با خبر كنم ولی وقتی آمدم دیدم خودت بیش از دیگران شلوغ كرده ای و از رفتن خر خوشحالی و می رقصی و فریاد می زنی خر برفت و خر برفت.من هم گفتم درویش مردی عارف است و از شادی درویشان خوشحال و از فروختن خر راضی. اگر تو به جای من بودی چه می گفتی؟درویش گفت:راست می گویی تقصیر از خودم است كه ندانسته از رفتار آنها تقلید كردم.تقلید كوركورانه ی من بود كه ترا هم به اشتباه انداخت.اگر خودم سرود رندان را از همه باذوق تر نمی خواندم خرم از دستم نمیرفت.

خلق را تقلیدشان بر باد داد .... ای دوصد لعنت بر این تقلید باد
فقط در خصوص تاپیک "دلخوری" میگم که بیایید بند دهان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم!

یه کمی کاشکی فکر می کردین،
توی این چند قت اخیر،تاپیک های علمی آقا سعید(مدیر عامل راهکار گستر قرن) واقعا بار علمی سایت رو بالا بردن،
مثلا، "دوست داشتی امضای نفر قبلیت مال تو بود" و امثالهم!


مارا به خیر شما امید نیست، شر رو کم می کنیم!





پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li ، Behnaz


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان پندآموز سولماز 1 83 18-05-2014، 12:32 PM
آخرین ارسال: مهسا.م
  حکایتی از مولوی NasimR 0 76 07-02-2014، 02:19 PM
آخرین ارسال: NasimR
  هفت نصيحت مولانا Behnaz 2 283 02-09-2012، 01:07 PM
آخرین ارسال: Hossein.J
  حکایتی از کوروش motahare 23 1,050 10-08-2012، 09:03 PM
آخرین ارسال: انجمن مخ ها

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان