امتیاز موضوع:
  • 16 رأی - میانگین امتیازات: 2.69
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دوست من
#1
  • ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ، ﺣﮑﺎﯾﺖ " ﻗﻬﻮﻩ " ﺍﯾﺴﺖ
    ﮐﻪ
    ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ... ﺗﻠﺦ ﺗﻠﺦ ﻧﻮﺷﯿﺪﻡ !!!
    ﺑﺎ ﻫﺮ ﺟﺮﻋﻪ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ
    ﺍﯾﻦ ﻃﻌﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ !! ؟؟
    ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﮐﻪ
    ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻧﺶ ﺭﺍ
    ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ! ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ،
    ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
    ...
    ﺣﺘﯽ ﺗﻠﺦ ﺗﻠﺦ ...

    مهران Smile
من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها میخواندند
. من هم میخواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند . روزی در مسجد بسته
بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!



مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باش
:huh:
پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، Behnaz ، motahare
#2
http://beta.mokhsone.tk
بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان