امتیاز موضوع:
  • 25 رأی - میانگین امتیازات: 3.16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ماجرای سیب
#1
تو به من خندیدی و نمی دانستی


من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را
دزدیدم



باغبان از پی من تند دوید


سیب را دست تو دید


غضب آلود به من کرد نگاه


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی و هنوز


سالهاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم


که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت





حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)














من به تو خندیدم


چون که می دانستم


تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را
دزدیدی



پدرم از پی تو تند دوید


و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه


پدر پیر من است


من به تو خندیدم


تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه
بدهم



بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان
من و



سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک


دل من گفت: برو


چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ
تو را….



و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من
آرام آرام



حیرت و بغض تو تکرار کنان


می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم


که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت





فروغ فرخزاد











او به تو خندید و تو نمی دانستی


این که او می داند


تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را
دزدیدی



از پی ات تند دویدم


سیب را دست دخترکم من دیدم


غضبآلود نگاهت کردم


بر دلت بغض دوید


بغض ِ چشمت را دید


دل و دستش لرزید


سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک


و در آن دم فهمیدم


آنچه تو دزدیدی سیب نبود


دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک


ناگهان رفت و هنوز


سال هاست که در چشم من آرام آرام


هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان


می دهد آزارم


چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم


می دهد دشنامم


کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم


که خدای عالم


ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟





مسعود قلیمرادی











دخترک خندید و


پسرک ماتش برد


که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب
را دزدیده



باغبان از پی او تند دوید


به خیالش می خواست


حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد


غضب آلود به او غیظی کرد


این وسط من بودم


سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم


بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق


و لب و دندان ِ


تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم


چون رسولی ناکام


هر دو را بغض ربود


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت


او یقیناً پی معشوق خودش می آید


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود


مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند


این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت





جواد نوروزی











با تشکر
مهران Smile
من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها میخواندند
. من هم میخواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند . روزی در مسجد بسته
بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!



مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باش
:huh:
پاسخ
#2
تکراری بود.
پاسخ
#3

(30-08-2012، 08:01 PM)motahare نوشته است:  
تکراری بود.

بله تکراری ولی هربار من این شع رومیخونم برام تازگی جالبی داره خیلی شیرینه....میخواستم این شیرینی برای همه هست یا نه....برای شما نبود Confused

فونت هم بزرگ شد ببینید
مهران Smile

من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها میخواندند
. من هم میخواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند . روزی در مسجد بسته
بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!



مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باش
:huh:
پاسخ
 سپاس شده توسط motahare
#4
مرسی.
دستتون طلا
حالا نوع فونت که همونه!
پاسخ
 سپاس شده توسط mehran1414
#5
نه...من نوع فونت رو تغییردادم الانم روی مانیتورم تغیییرکرده.....
ممنون از توجهتون
مهران
من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها میخواندند
. من هم میخواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند . روزی در مسجد بسته
بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!



مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باش
:huh:
پاسخ
 سپاس شده توسط motahare
#6
حالا درست شد.
خواهش میکنم.
پاسخ
 سپاس شده توسط mehran1414
#7
بله.....
بازم ممنون


مهران
من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها میخواندند
. من هم میخواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند . روزی در مسجد بسته
بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!



مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باش
:huh:
پاسخ
#8
http://beta.mokhsone.tk
بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان