امتیاز موضوع:
  • 46 رأی - میانگین امتیازات: 2.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مامان و بابای مارو باش!
#1
android 
سلام دوستان
این تاپیک رو زدم که اتفاقات جالبی با بزرگترامون داشتیم رو بنویسیم خلاصه دور هم باشیم Big Grin
(البته با رعایت شئونات اسلامی)

............................................................
از خودم شروع میکنم
اون روز پای نت بودم که یهو بابام در اتاقو باز کرد و بی مقدمه گفت:نری تو سایتای بدا...
بعد در حالیکه حس غریبی بهش دست داده بود مامانمو صدا کرد و گفت:خانوم حال کردی چه هشداری به دخترمون دادم؟اقتدارو حال کردی؟
تا به حال اینقدر بابامو ذوق زده ندیده بودم!
من: Exclamation
بابام: Angel
مامانم: Blush
سازمان ورزش و جوانان: Huh
مسئول ف ی ل ت ر ی ن گ اینترنت: Undecided

دهـانتان را به اندازه ای باز کنید که دیــــــــگران حرف در دهانتان نگذارند....!




پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، crux ، Dash @li ، motahare ، amir astronomer ، aramestan
#2
ما هم سر اینترنت با پدر مادرمون داستانی داریم...
داستانی داریما...
پرواز
چه لذتی دارد
وقتی
زنبور کارگری باشی
که نتوانی
عاشق ملکه بشوی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط malihe ، Dash @li ، motahare ، Hossein.J ، aramestan
#3
مامانمو اوردم پای مخس تا یکی از تاپیکا رو بخونه بعد از یه ساعت میگه:شما خسته نمیشید هر دفعه این جمله ها رو هی پایین ارسالاتون مینویسید؟؟؟

من: Exclamation

مامانم: Huh

فرهنگستان زبان فارسی: Idea



پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، malihe ، crux ، Behnaz ، Dash @li ، motahare ، Hossein.J ، amir astronomer ، mr.allahbeigi ، aramestan ، Hamid Jafary Pooya
#4
بابام هفته ی پیش از سر کار که می اومد خونه یه خانومی تو خیابون باهاش سلام و احوال پرسی کرده بود و بابامم جواب سلامشو داده بود در حالیکه نشناخته بودش!
الان یه هفته ست:

بابام: Huh
من: Dodgy
بچه های انجمن: Big Grin
سازمان CIA: Cool


لذا خواهشمندست در صورت شناسایی فرد مورد نظر مارو مطلع فرمایید!!
با تشکر!
مدیریت تاپیک!
دهـانتان را به اندازه ای باز کنید که دیــــــــگران حرف در دهانتان نگذارند....!




پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، crux ، Behnaz ، Dash @li ، Hossein.J ، amir astronomer ، aramestan
#5
امروز آفتاب از یه سمتی در اومده بود من در یک حرکت خود جوش رفتم جارو برقی بکشم

هندزفری هم گذاشتم تو گوشام و شروع کردم به مثلا جارو کشیدن

مامانم می زنه سر شونه ام میگه دخترم واقعا خسته نباشی من تو رو نداشتم چی کار می کردم؟؟؟




... لا اقل جارو برقی رو روشن می کردی
من :O

مامانم : )

رییس اداره برق : (
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، Behnaz ، crux ، malihe ، Dash @li ، motahare ، Hossein.J ، amir astronomer ، mr.allahbeigi ، yaran ، aramestan ، 6930
#6
به قول دوستان: و من الله التوفیق!
فقط در خصوص تاپیک "دلخوری" میگم که بیایید بند دهان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم!

یه کمی کاشکی فکر می کردین،
توی این چند قت اخیر،تاپیک های علمی آقا سعید(مدیر عامل راهکار گستر قرن) واقعا بار علمی سایت رو بالا بردن،
مثلا، "دوست داشتی امضای نفر قبلیت مال تو بود" و امثالهم!


مارا به خیر شما امید نیست، شر رو کم می کنیم!





پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، malihe ، Dash @li ، mr.allahbeigi ، aramestan
#7
و آنگاه خداوند من و مامان و بابا رو آفرید تا به هم گیر بدیم بخندیم
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تودادم


باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، crux ، malihe ، aramestan
#8
من: فردا میخوام واستون پلو ماش درست کنم.

مامانم : ماشاالله چ خبره؟
بابا: دختر خودمه!
دو تا نوخاله! : اه الان کوفته شوری درست میکنه!


من ، قابلمه ، برنج !
اه


مامانم : بدش من !
برو گرد گیری کن !

Big Grin
پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، crux ، Dash @li ، Hossein.J ، farah*NAZ ، malihe ، amir astronomer ، yaran ، aramestan
#9
اون 2 تا نوخاله، احیانا برادراتون نیستن؟؟

اتفاقا بنده هم هروقت خواهرام میگن می خوایم غذا درست کنیم، یه ان قلتی میام!
آخه واقعا غذا بلد نیستن درست کنن و آخر سری مجبور میشیم همه بریم بیرون غذا بخوریم!
فقط در خصوص تاپیک "دلخوری" میگم که بیایید بند دهان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم!

یه کمی کاشکی فکر می کردین،
توی این چند قت اخیر،تاپیک های علمی آقا سعید(مدیر عامل راهکار گستر قرن) واقعا بار علمی سایت رو بالا بردن،
مثلا، "دوست داشتی امضای نفر قبلیت مال تو بود" و امثالهم!


مارا به خیر شما امید نیست، شر رو کم می کنیم!





پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، Dash @li ، motahare ، malihe ، amir astronomer ، yaran ، aramestan
#10
امروز ظهر داشتم به یکی اعتبار میدادم
بابام اومد گفت بچه بدو کمک کارگرها
برو بهشون گچ بده
بعد گفت ازاون کیسه ای که بازه بزرگه بده از بقیه ندی
منم رفتم دیدم چند تا سر باز هست و یکی دیگه سرش گره خورده بود
از هموونا دادم
بعد بابام رسید گفت از کدوم دادی
گفتم ازون
بابام Angry
من Tongue
کارگرا Exclamation
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تودادم


باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

پاسخ
 سپاس شده توسط motahare ، crux ، Hossein.J ، malihe ، amir astronomer ، yaran ، aramestan ، 6930


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان