امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.27
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شبی با....
#1
شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم

که چون شب‌بو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم


مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد

و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم


شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم

همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم


اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست

که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم


به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است

فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم


“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”

همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم




مهران موذنی Smile



من سالها نماز خوانده ام . بزرگترها میخواندند
. من هم میخواندم . در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند . روزی در مسجد بسته
بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!



مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها
مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باش
:huh:
پاسخ
 سپاس شده توسط Alireza Payon ، Behnaz ، Hossein.J
#2
مال فاضل نظریه دیگه.....................
مرسی که باعث شدی دوباره بخونمش.................
پرواز
چه لذتی دارد
وقتی
زنبور کارگری باشی
که نتوانی
عاشق ملکه بشوی؟
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان