امتیاز موضوع:
  • 22 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ضرب المثل
#1
سگ نازي آباد
افرادي که ناسپاسي کنند و نسبت به کساني که حق و ديني از آنها بر عهده
داشته باشند، حق نمک و زحمت را به جاي نياورند، سهل است بلکه در مقام ايذا و
اضرار مخدومان و ذوي الحقوق برآيند چنين افرادي را به سگ نازي آباد تشبيه و
تمثيل کرده مي گويند: «فلاني سگ نازي آباد است. نه غريبه مي شناسد نه
آشنا.»



اکنون ببينيم نازي آباد کجاست و چگونه سگاني داشته که علي رغم وفاي سگ دم
از بي وفايي ميزدند و ناسپاسي مي کردند تا آنجا که به صورت ضرب المثل
درآمده است.



نازي آباد قريه اي سرسبز در جنوب تهران بود که يکي از سوگلي هاي ناصرالدين
شاه قاجار در عمارت کلاه فرنگي آنجا سکونت داشته است. در زمان سلطنت رضا
شاه پهلوي در آنجا سلاخ خانه (کشتارگاه) ساختند؛ و گاو و گوسفند و گاهي شتر
مورد احتياج سکنه پايتخت را در آنجا ذبح کرده، لاشه ها را به وسيله اسب و
قاطر و عرابه بين قصابيهاي شهر تهران توزيع مي کرده اند.



معمولاً جايي که کشتارگاه وجود داشته باشد، سگهاي ولگرد در اطراف و جوانبش
جمع مي شوند و از زوائد گاو و گوسفند ذبح شده که بدور ريخته مي شود تغذيه
مي کنند. پيداست سگها در حين ربودن و خوردن آن زوائد به جان يکديگر مي
افتند و چه جنجال و قشقرقي که به راه مي اندازند.



بطوري که ميدانيم سگ فطرتاً وفادار است و از دويست نوع مختلف از نژاد اين
حيوان که تاکنون شناخته شده، از سگ گله گرفته تا سگ شکاري و سگ پليسي و سگ
خانوادگي که به منظور حفاظت و گاهي تجمل در خانه نگاهداري مي شود جز
وفاداري و حق شناسي ديده نشده است به قسمي که به يک تکه گوشت يا استخوان
صلح ميکند و تا جان در بدن دارد نسبت به صاحب و مخدومش وفادار مي ماند.



از وفاداري و فداکاري سگ در تاريخ جهان داستانها آمده که خواندن و شنيدن آن وقايع جداً خالي از لطف و عبرت و آموزندگي نيست.



سگ با شامه تيز و قوي خود به همان اندازه که نسبت به افراد بيگانه و مشکوک
خوي درندگي و تعرض دارد براي صاحبش تا پاي جان فداکاري مي کند. به طور کلي
سگ در کارهاي مختلف خدمات ذي قيمتي انجام ميدهد که شرح و وصفش از حوصله اين
مقال خارج است.



اما سگ نازي آباد: در کشتارگاه نازي آباد صدها نفر به اسامي چوبدار و سلاخ و
قصاب و ... وجود دارد که هر دسته به کاري مشغول هستند. چوبدارها گاو و
گوسفند مي فروشند، سلاخها ذبح مي کنند و برخي لاشه ها را پوست ميکنند. عده
اي لاشه ها را شقه مي کنند و به سردخانه مي فرستند تا به قصابيها و
سوپرمارکتها حمل شود و بالاخره دسته اي هم زوائد گاوها و گوسفندان ذبح شده
را بدور مي ريزند تا محيط کشتارگاه عفونت نگيرد.



اگر چه سگ نازي آباد از آنچه که به دور ريخته مي شد تغذيه ميکرد و علي
القاعده نسبت به ساکنان کشتارگاه ميبايد وفادار و حق شناس مي ماند، تا حق
نعمت و سپاس را به جاي آورده باشد، ولي حقيقت مطلب اين است که در آن عهد و
زمان که نازي آباد جمعيت فعلي را نداشت؛ ولي کشتارگاهش روز به روز وسعت و
گسترش پيدا ميکرد، ساکنان کشتارگاه زوائد لاشه ها را موقعي که بدور
ميريختند سگان ولگرد آنها را نميديدند و يا اگر ميديدند به خوبي تشخيص نمي
دادند تا صاحبان و مخدومانشان را که از رهگذر توجه و عنايتشان سد جوع مي
کردند مورد حراست و پاسداري قرار دهند و سر در قدمشان نهند و به علامت حق
شناسي و حق گزاري دم بجنبانند. سگ نازي آباد همين قدر ميدانست که خارج از
محدوده کشتارگاه مأمن و پايگاه اوست و هر کس داخل کشتارگاه شود و يا از آن
خارج گردد، چه فروشنده و چه قصاب و خريدار همه و همه بيگانه و ناشناخته
هستند و به حکم وظيفه و غريزه سگ که حراست و پاسداري است بايد مورد حمله و
تعرض قرار گيرند. به همين جهت سحرگاهان که کارکنان کشتارگاه از خانه به محل
کار ميرفتند، سگان نازي آباد آنها را دشمن و بيگانه تلقي کرده، پارس مي
کردند و مانع از ورود آنها به کشتارگاه مي شدند.



بيچاره سگ نازي آباد آنها را نمي شناخت تا دم بجنباند و سر در قدمشان نهد و
گرنه سگ خواه در نازي آباد باشد و خواه در حسن آباد يا حسين آباد، ذاتاً
حق شناس و وفادار است و چنانچه مورد نوازش و محبت قرار گيرد و صاحب و
مخدومش را به خوبي بشناسد قوياً از او حراست و پاسداري مي کند.



اين نکته هم ناگفته نماند که ضرب المثل "سگ نازي آباد" مربوط به چهل پنجاه
سال پيش است که نازي آبادي هنوز صورت شهر و آبادي به خود نگرفته، سلاخ خانه
يا به اصطلاح امروزي کشتارگاهش مورد توجه و اعتنا بوده است که صدها سگ در
اطراف و جوانب سلاخ خانه با زوائد و پس مانده لاشه هاي گاو و گوسفند تغذيه
مي کردند، بدون آنکه ساکنان محدوده کشتارگاه را از نزديک ببينند و آشنا را
از بيگانه و دوست را از دشمن تشخيص دهند. نه غريبه ميشناختند نه آشنا؛ به
روي همه پارس مي کردند و نيش دندان نشان ميدادند تا به حدي که عمل غريزي
آنها البته به غلط و اشتباه به حق ناشناسي و بيوفايي و ناسپاسي تلقي گرديد و
صورت ضرب المثل يافت.



خوشبختانه امروز نازي آباد به شکل و صورت سابق نيست و آن سگها هم ديگر وجود
خارجي ندارند تا به ناحق مورد طعن و لعن آدميان قرار گيرند! بايد در مقام
اصلاح خويش برآييم و بازار عواطف و احساسات عاليه را که متأسفانه کاسد شده
است و رواج و رونق تازه بخشيم تا اين گونه عبارات ناروا مورد استشهاد و
تمثيل ما واقع نشود، چه شاعر فرمود:



سگ صلح کند به استخواني ناکس نکند وفا به جاني
بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ
#2
مجموعه اي زيبا و كامل از ضرب المثل هايي جالب و كمياب


خود گوئي و خود خندي؟ عجب مرد هنر مندي!

سيمرغ دگر است و سي مرغ دگر.

دنيايش مثل آخرت يزيد است!

دنده را شتر شکست، تاوانش را خر داد!

...

براي خواندن همه ضرب المثالها روي ادامه كليك كنيد









سيمرغ دگر است و سي مرغ دگر.

سيبي که بالا ميرود تا پائين بياد هزار تا چرخ مي خورد!

سيلي نقد به از حلواي نسيه!

سيم (نقره) بخيل وقتي از خاک در مي آيد که (خودش) در خاک باشد.

سيب سرخ براي دست چلاق خوب است؟!

سيب مرا خوردي تا قيامت ابريشم پس بده!

سهره (سيره) رنگ کرده را جاي بلبل مي فروشد!

سيب، خيلي دور از درختش نمي افتد.

سوسکه از ديوار بالا مي رفت، مادرش مي گفت: قربون دست و پاي بلورينت!

سود و زيان، خواهر و برادرند.



روزگار، آينه را محتاج خاکستر کند!

رفتم شهر کورها ديدم همه کورند، من هم کور شدم!

رنگم را ببين و حالم را نپرس!

روبرو خاله و پشت سر چاله!

روده بزرگه روده کوچيکه را خورد!

رفت به نان برسد به جان رسيد!

رفتم ثواب کنم کباب شدم!

رستم است و يکدست اسلحه!

رسيده بود بلايي ولي به خير گذشت «نريخت دُرد مي و محتسب ز دير گذشت...» (آصفي هروي)

رطب خورده منع رطب چون کند!

راه دويده ، کفش دريده!

رخت دو جاري را در يک طشت نمي شود شست!

راستي کن که راستان رستند.

راه دزد زده تا چهل روز امن است





در زير اين گنبد آبنوسي، يکجا عزاست يکجا عروسي!

درس اديب گر بود زمزمه محبتي جمعه به مکتب آورد طفل گريزپاي را

درزي در کوزه افتاد!

در زمستان يه جُل بهتر از يه دسته گل است!

جُل: روانداز

در دنيا يک خوبي مي ماند و يک بدي!

در ديزي بازه، حياي گربه کجا رفته!

در زمستان، الو، به از پلو!

در دنيا هميشه به يک پاشنه نمي چرخد!

درد، کوه کوه مياد، مومو مي ره!

در دروازه را مي شه بست، اما در دهن مردم را نمي شه بست!



دوري و دوستي!

دو تا در را پهلوي هم مي گذارند، براي اين که به درد هم برسند!

دود از کنده بلند مي شود!

دنيايش مثل آخرت يزيد است!

دنيا محل گذر است!

دنيا را آب ببرد او را خواب مي برد!

دنيا را هر طور بگيري همانطور مي گذره!

دنيا جاي آزمايش است، نه جاي آسايش!

دنيا، دار مکافاته!

دنده را شتر شکست، تاوانش را خر داد!



خدا را بنده نيست!

خدا روزي رسان است، اما حرکتي هم مي خواهد!

خدا به آدم گدا، نه عزا بده نه عروسي!

خدا برف را به اندازه بام مي دهد!

خانه ي همسايه آش مي پزند، به من چه ؟!

خاموشي از کلام بيهوده به.

خانه ي دوستان بروب و در دشمنان را مکوب!

خانه نشيني بي بي از بي چادريست!

خانه اگر پراز دشمن باشد بهتر است تا خالي باشد!

خانه ي خرس و باديه مس ؟

خانه اي را که دو کدبانوست، خاک تا زانوست!

خر را جايي مي بندند که صاحب خر راضي باشه!

خر، خسته – صاحب خر، ناراضي!

خرج که از کيسه مهمان بود حاتم طايي شدن آسان بود!

خر بيار و باقالي بار کن!

خربزه که خوردي بايد پاي لرزش هم بشيني!

خربزه مي خواهي يا هندوانه: هر دو دانه!

خر ِ باربر، به که شير مردم دَر!

خربزه ي شيرين مال شغاله!

خر است و يک کيله جو!

خدا عقلي به تو بدهد، پولي به من!

خود گوئي و خود خندي؟ عجب مرد هنر مندي!

خودت را خسته ببين، رفيقت را مرده!

خودش رو نمي تونه نگهداره، چطور منو نگه مي داره ؟

خواستن، توانستن است.

خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو!

خواهي که به کس دل ندهي، ديده ببند.

خنده کردن دل خوش مي خواهد و گريه کردن سر و چشم!

خواب بامداد بازمي دارد آدمي را از روزي.

خوشبخت آن که خورد و کِشت، بدبخت آنکه مرد و هِشت؟!

خواب پاسبان، چراغ دزده!



دختر تنبل، مادر کدبانو را دوست دارد!

دانه ي فلفل سياه و خال مهرويان سياه هر دو جانسوزند اما اين کجا و آن کجا!

دانايي ، توانايي است

دانستن را کار بستن بايد.

دانا داند و پرسد، نادان نداند و نپرسد!

دانا گوشت مي خورد، نادان چغندر!

داري طرب کن، نداري طلب کن!

داشتم داشتم حساب نيست، دارم دارم حساب است!

دادن به ديوانگي، گرفتن به عاقلي!

دارندگي است و برازندگي!





دو صد من استخوان بايد که صد من بار بردارد!

دوغ خانگي ترش است!

دوستي دوستي از سرت مي کنند پوستي ؟!

دو صد گفته چو نيم کردار نيست!

دوست همه کس، دوست هيچکس نيست!

دوستي بدوستي در، جو بيار زردآلو ببر!

دوست آنست که بگرياند، دشمن آنست که بخنداند!

دوست خوب، در روز بد شناخته شود.

دود، روزنه خودشو پيدا مي کنه!

دودکش آتش نمي گيرد، مگر از داخل.



خورشيد چه سود آنرا کو راهبري نيست.

خورشيد را به گِل نتوان اندود.

خوشا چاهي که آب از خود بر آرد!

خودستايي جان من! برهان ناداني بود.

خوشا به حال کساني که مردند و آواز تو را نشنيدند!

خوردن خوبي دارد، پس دادن بدي!

خوردن از براي زيستن است، نه زيستن از براي خوردن.

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

خود کرده را تدبير نيست.

خودشناسي، خدا شناسي است.
بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ
 سپاس شده توسط Dash @li


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان