امتیاز موضوع:
  • 23 رأی - میانگین امتیازات: 2.96
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شعر طنز
#1
گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي
گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي كـه شـده رابـطـه‌ مـان ايـمـيـلـي

حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني

عـشــق وقـتـي بـشـود دات‌كـامي حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي

نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده يا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟

بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك

بـه درك گـر دل مـن غمگين است بـه درك گـر غم مـن سنگين است

بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!

آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي ‌مـيـلم

مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن

OFF كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام

اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت

نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد

خسته ازFont و زِFormat شده‌ام دلـخـور از گـردالـيِ @ شــده‌ام

كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون كه دلم هست ازين "سابجكت"خون

بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد

زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد

راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي

نـامـه ‌اي پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت

-------------------------------------------------------------------------------------------


بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ
 سپاس شده توسط motahare ، amir astronomer
#2
شب شعر با حضور ملیجک


حاکمی
بود که به سرودن شعر علاقه وافری داشت اما در این کار هیچ استعدادی نداشت و
هر چند وقت نیز شاعران را به شب شعر دعوت می کرد و در شب شعر ، شعرهای خود
را می خواند اما با وجودی که شعرهایش هیچ شباهتی به شعر نداشت مرتب از
شعرهایش تعریف می کرد و شاعران دیگر را نیز تحقیر می کرد وشاعران از این
موضوع ناراحت بودند ! به همین دلیل از ملیجک که اسباب خنده حاکم بود کمک
خواستند . ملیجک پولی از آنها گرفت و گفت : خیالتان راحت ! کاری می کنم که
حاکم تا ابد بی خیال شعر شود ! سپس به پیش حاکم رفت و از وی خواست که در شب
شعرش شرکت کند . حاکم قبول کرد و با خنده جواب داد : خیلی خوب است هم شب
شعر دارم هم تفریح و خنده !



هنگامی که جلسه شروع شد هر کدام از شاعران بنا به رسم جلسه شعری خواندند تا
اینکه نوبت به حاکم رسید و شاعر قبل از حاکم به وی گفت : حاکما ! لطفا “ب”
مرحمت کنید !(یعنی حاکم شعرت را با ب شروع کن ) حاکم نیز طبق عادت شروع
کرد به خواندن یکی از ابیات خود که : ببین و بشین اینک آنجا و ببین و لیک
می دانم که نمی خواهی ما را !



و به شاعران گفت : قدرت خدا را ببینید که چه سروده ام و با آن شعرهای در
پیتی خودتان مقایسه کنید!سپس با خنده رو به ملیجک کرد و گفت : پدر سوخته !
“الف” بده !



ملیجک نیز رو به حاکم کرد و با خنده گفت :

اگر خواهی که خلایق نبینند این هنرت را بی درنگ بکش آن سیفون بالای سرت را
بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ
 سپاس شده توسط mr.allahbeigi
#3
شعـری طنـز برای تسکیـن درد کنـکوری ها !


ای عزیزان پشت کنکوری

تا به کی داغ و درد و رنجوری ؟
تا به کی تست چند منظوره ؟

تا به کی التهاب و دلشوره ؟
شوخی و طعن این و آن تا چند ؟

ترس و کابوس امتحان تا چند ؟
غرق بحر تفکرید که چی ؟

بی خودی غصه میخورید که چی ؟
گیرم اصلاً شما به طور مثال

کشکی، از بخت خوش، به فرض محال
زد و شایسته دخول شدید

توی کنکور هم قبول شدید
یا گرفتید با درایت و شانس

مدرک فوق دیپلم، لیسانس
گیرم این نحسی است، سعدش چی ؟

اصلاً این هم گذشت، بعدش چی ؟
تازه از بعد آن گرفتاری

نوبت رخوت است و بیکاری
بعد مستی، خمار باید بود

هی به دنبال کار باید بود
آنچه داروی دردمندی هاست

صفحات نیازمندی هاست
گر رضایت دهی تو آخر سر

گه شوی منشی فلان دفتر
به تو گویند : بعله، دفتر ما

هست محتاج آدمی دانا
آشنا با اتوکد و اکسل

و فری هند و آوت لوک و کورل
باید البته لطف هم بکند

چای هم، بین تایپ، دم بکند
بکشد وانگهی به خوش رویی

هفته ایی یک دوبار جارویی
این که از این، حقوق هم فعلاً

ماهیانه چهل هزار تومن!
پس بیایید و عز و جز نکنید

بی خودی هی جلز ولز نکنید
شاعر، خواسته از ابتدای کار بگه کنکور
بدردتون نمیخوره بابا ! اما انتهای کار به این نتیجه میرسه که چاره ای بجز
درس خوندن ندارید! پس درساتونو بخونید تا یه رشته خوب تو یه دانشگاه عالی
قبول بشید و ارباب خودتون، خودتون باشید ...
بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ
#4
نبــــــــــــرد رســـــــتـــــم و جـــــــومــــــــونگ


کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باک

که گر گنده ای من ز تو برترم

اگر تو یلی من ز تو یلترم


رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین

ز مادر نزادست چون من چنین

تو ای جوجه با این قد و هیکلت

برو تا نخورده است گرز بر سرت


جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان

نمی داندت چیست نام و نشان

ولی نام جومونگ و
سوسانو را

همه میشناسند در هر مکان

تو جز گنده بودن به چی دلخوشی

بیا عکس من را به پوستر ببین

ببین تی وی ات را که من سوژشم

ببین حال میدن در جراید به من

منم
سانگ ایل گوکه نامدار

ز من گنده تر نامده در جهان

تو در پیش من مور هم نیستی

کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی


در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ

جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ

چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی

که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی

مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟

من آن (تسو) سوسولت! نیستم

منم رستم، آن شیر ایــران زمین

(بویو) کوچک است در نگاهم همین


بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه

کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!

بگفت:هین! منم آن
جومونگ رشید

هم اینک صدایت به گوشــم رسید

(سوسانو) هماره بود همسرم

دهــم من به فرمان او این سرم

چون او گفته با تو نجنگم رواست

دگر هر چه گویم به او بر هواست!


و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد

که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)

بگفت ای جومونگا که حرف دل است

که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست

که ما پهلوانیم و این است حالمان

که دادار باید رسد بر دل این و آن!


و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران

کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!


بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J ، mr.allahbeigi ، amir astronomer
#5
به نام خداوند ويروس و گارد



كنـون رزم ويـروس و رستم شنو . . . دگـــرها شنيــدستي اين هـم شنـو

كـه اسفنـديـارش يكـي ديسك داد . . . بگفتـا بــه رستم كــه اي نيكــــزاد

در اين ديسك باشد يكي فايل ناب . . . كه بگــرفتم از سـايت افــــراسياب

چنيــن گفت رستـم بـه اسفنـديـار . . . كه مـن گشنمـه نـون سنگك بيـــار

جوابش چنين داد خنــدان طــرف . . . كه مـن نـون سنگك نـدارم بـه كف

برو حال مي كن بدين ديسك هان ! . . . كه هـم نـون و هـم آب باشد درآن

تهمتن روان شـد سـوي خانـه اش . . . شتابـان بــه ديـــدار رايــانــه اش

چـو آمـد بـه نزديـك ميني تاورش . . . بــزد ضــربه بـر دگمــــة پاورش

دگـر صبـر و آرام و طاقت نداشت . . . مران ديسك را در درايوش گذاشت

نكـرد هيـچ صبر و نـداد هيـچ لفت . . . يكـي ليست از روت ديسكت گـرفت

در آن ديسك ديدش يكي فايل بود . . . بــزد انتـــر آنجــا و اجــرا نمــود

كز آن يك دمو شد پس از آن عيان . . . ابا فيلــم و مـوزيك و شرح و بيان

به ناگـه چنان سيستمش كرد هنگ . . . كه رستم درآن مانده مبهوت و منگ

چـو رستم دگـربـاره ريست نمود . . . همـي كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتــــن كلافـــه شـــد و داد زد . . . ز بخـت بــد خويش فـــريــــاد زد

چـو تهمينـه فـرياد رستـم شنــود . . . بيــامــد كــه ليسانس رايــانه بود

بــدو گفت رستـم همــه مشكلـش . . . وز آن ديسك و بــرنامة خوشگلش

چـو رستـم بـدو داد قيچي و ريش . . . يكـــي ديسك بوت ايبل آورد پيش

يكـي تول كيت انـدر آن ديسك بود . . . بـــرآورد آنـــرا و اجـــرا نمـــود

همي گشت تول كيت ، هارد اندرش . . . چـــو كـودك كـه گردد پي مادرش

بـه نـاگـه يكـي رمـز ويروس يافت . . . پــي حـذف امضـاي ايشان شتافت

چـو ويــروس را نيـك بشنـاختش . . . مــر از بــوت سكتور بــرانداختش

يكـي ضـربـه زد بر سر تـول كيت . . . كـه هــر بايت آن گشت هشتاد بيت

بـه خاك انـدر افـكند ويــروس را . . . تهمتـن بــه رايــانــه زد بــوس را
بلخره اومدم :|
دلتون واسم تنگ شده بود
عخییییی d:
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان