امتیاز موضوع:
  • 114 رأی - میانگین امتیازات: 2.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
هر چه میخواهد دل تنگت بگو...
#1
سلام every body گفتم شبی حوصلم سر رفته یه تاپیک بزنم حوصلم بیاد سر جاش!
موضوع که واضحه، اگه درد دلی ، حرف دلی، چه میدونم خاطره ی بدی (فقط بد اخه خوبش درد دل نیست) یا قصه ی سرنوشتی،چیزی،دارید که دلتون میخواد بگید بذارید خلاصه

هر چه میخواهد دل تنگت بگو...
................!
 سپاس شده توسط farah*NAZ ، malihe ، aramestan
#2
بعضي حرفا رو هيچ جا نميشه گفت.بايد خاکشون کرد تا هميشه مدفون بمونه
:heart: mineiut.blogfa.com :heart:
 سپاس شده توسط Hossein.J ، aramestan ، Ati Amsh
#3
سلام

بقیه اش رو بعدا میگم.!



................!
 سپاس شده توسط aramestan
#4
(30-05-2012، 11:54 AM)hadi soltani نوشته است:  بعضي حرفا رو هيچ جا نميشه گفت.بايد خاکشون کرد تا هميشه مدفون بمونه

آره راست میگی اما وقتی که یه کسی نباشه تا یه چیزای رو بهش بگی اون یه چیزا تو دلت میمونه و میپوسه وکهنه میشه تا اخر باهات هست،پس چه بهتر که به دوستای مخصی بگی ولی نه همش رو آخه به اون چیزه بستگی داره، اگه چیزت چیزه ،نمیشه گفت، پس چیزایی رو بگید که چیز نباشه، میدونی ...

ادامه ی بالا:
بله عرض میکردم،
................!
 سپاس شده توسط aramestan
#5
سلام
آقا زندگی سخته... سخت. آقا ما تو زندگی سختی زیاد کشیدیم. این جوری ما رو نبین که الان یه سیگار می‌ذاریم گوشه لبمون و دود می‌کنیم و دودشا فوت می‌کنیم، بعد دوباره دودا رو فورت می‌کنیم بعد دوباره فوت می‌کنیم... ما رو این جوری نبین که گاهی اوقات بَستی می‌زنیم و بعدش جَستی می‌زنیم تو عالم هَپَروت و بعدش مثل جنازه می‌افتیم گوشه خیابون و ... آقا ما رو این جوری نگاه نکن، اگه یه روزی شیشه‌ای شکستیم و عربده‌ای کشیدیم و به ناموس مردم....، آخه دست خودمون نبوده، تقصیر عرق ناب و رفیق ناباب بوده.
بَعله آقا، بذار تا بند دلما برات باز کنم، تا ببینی که دلِ بی‌بند ما چه شکلیه!
آقا بدبختیای ما که مال یکی دو روزه نیست که، ما از بچه‌گی بدبیار بودیم. یادمون میاد 5 سالمون بود آقا. مادرمون می‌خواست بذاردمون مهدکودک. آقا ما که تاب و تحمل مهد و جدایی مادرو نداشتیم که آقا. از همون صبح اول صبح توی مهد که مادرمون ما را گذاشت و رفت، عَر زدیم تا خوابمون برد. سرِ ظهر که شد، بیدار شدیم دیدیم مادرمون اومده دنبالمون. ما هم از بس که عَر زده بودیم، آقا گلاب به روتون، جفت بینیامون کیپِ کیپ شده بود. نه که بگم بچه مُفو بودیما! ولی دوری از مادر و گریه و ...
[تصویر:  download.php?img=736]


آقا شد 7 سالمون. با بابامون رفتیم مدرسه نمونه مردمی که امتحان بدیم ببینیم قبولمون می کنن یا نه. یه خانمی بود که چند تا رنگ پرسید و چند تا شکل و یه چیزای دیگه، ما هم که بچه باهوشی بودیم، همه رو جواب دادیم و ثبت ناممون کردن. آقا اول مهر که نه، یه روز زودترش بود که با بابامون رفتیم مدرسه. اسم بچه‌ها رو می خوندن تا هر کی بره توی صف خودش واسته، آقا کلاس اولی تموم شد و ما توش نبودیم، کلاس دومی تموم شد و ما توش نبودیم، کلاس سومی هم تموم شد و ما هنوز سرپا واسه خودمون واستاده بودیم. بچه‌ها همه به صف رفتن سر کلاس و یه شاخه گل و یه شکلاتِ بزرگ و یه مداد و پاک‌کن گرفتن و ما فقط نگاه کردیم و کلی هم دلمون آب شد! آقا سَرِتا درد نیارم، خلاصه با یه هفته تأخیر، اونم به خاطر پیگیری‌های بابامون توی مدرسه، ما را گذاشتن بریم سر کلاس، ولی نه از گُل خبری بود و نه از شکلاتِ بزرگ و نه از مداد و پاک‌کن!
[تصویر:  download.php?img=761]


آقا تو مدرسه بچه‌ی خِنگی نبودیما، ولی نمی‌دونیم چرا املا همیشه نمره کم می‌گرفتیم. یادمون میاد اولین املامونا 17 گرفتیم. تو طول کل تحصیلمون یکی دو باری بیش‌تر نشد که بیست گرفته باشیم. سر این نمرات املا همیشه با مکافات می‌رفتیم خونه، آخه باید می‌دادیم به بابامون یا مادرمون تا برامون امضا کنن. آقا یه بار که گَند زده بودیم و 12 گرفته بودیم، خونه که رسیدیم، دفتر املامونا دادیم به مادرمون و بدون این که حرفی بزنیم، جستیم تو اتاق و درو قفل کردیم. نه که بگم تو خونه زیاد کتک‌خور بودیم و از ترس کتک بوده باشه وا، ولی همین جوری می‌ترسیدیم که نمره بدمونا نشون مادرمون بدیم. خلاصه مادرمونم همون‌جوری از پشت در داشت دعوامون می‌کرد و ما هم نشسته تکیه داده بودیم به در و گریه می‌کردیم.
[تصویر:  download.php?img=733]

آقا خاطرات این جوریمون که زیاده، بذار بیش‌تر از این سرتونا درد نیاریم و چند تا افتضاحاشا برات بگیم. ولی برا این دفعه بسه. ایشالا اگه خدا بخواد، آقا یه بار دیگه سرِ صبر، بند دلمونا کامل برات باز می کنیم.
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




 سپاس شده توسط Hossein.J ، malihe ، aramestan ، WiSe
#6
سلام خیلی باحال تعریف میکنیا، آقا!

گفتی دبستان یاد یه خاطره از دبستان خودم افتادم، روز اول که رفته بودیم با بچه ها سر صف، همون اول مدیر گفت: خب بچه ها یه صلوات بفرستید.
ما گفتیم: بسم الله الرحمن الرحیم!!!!

نتیجه ی آموزشی: قدر معلم و استادتون رو بدونید.
................!
 سپاس شده توسط mr.allahbeigi ، malihe ، aramestan
#7
سلام دلم خیلی گرفته تازه18ساله شدم اما از زندگی کردن خسته شدم
یعنی دنیای ادم بزرگا انقد کسل کننده س؟کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم
دنياي دستها از هر دنيايي بي وفاتر است؛
امروز دستهايت را ميگيرند،فردا قصه ي عادت که شدي، همان دستها را برايت تکان ميدهند!
 سپاس شده توسط Hossein.J ، malihe ، aramestan
#8
(02-06-2012، 02:29 AM)yasi نوشته است:  سلام دلم خیلی گرفته تازه18ساله شدم اما از زندگی کردن خسته شدم
یعنی دنیای ادم بزرگا انقد کسل کننده س؟کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم
نباشید، تموم میشه فقط نیاز به زمان داره.
................!
 سپاس شده توسط aramestan
#9
سلام دوست من راستش با هر کی میحرفم به جای اینکه بشینن بهم امید بدن سرزنشم میکنن.
خداییش از بس ناامیدم که حتی حاضر نیستم برم سر جلسه ی کنکور البته زیادم نخوندم
دنياي دستها از هر دنيايي بي وفاتر است؛
امروز دستهايت را ميگيرند،فردا قصه ي عادت که شدي، همان دستها را برايت تکان ميدهند!
 سپاس شده توسط mr.allahbeigi ، Hossein.J ، aramestan
#10
تبریک
تبریک
تبریک
روز مرد رو بهت تبریک میگم
دنياي دستها از هر دنيايي بي وفاتر است؛
امروز دستهايت را ميگيرند،فردا قصه ي عادت که شدي، همان دستها را برايت تکان ميدهند!
 سپاس شده توسط Hossein.J ، aramestan


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان