امتیاز موضوع:
  • 26 رأی - میانگین امتیازات: 3.12
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
«ابن مشغله»
#1
#mce_temp_url# به عنوان افتتاحیه و قولی که در تاپیک «تا حالا به آینده فکر کردی؟» داده بودم...
دوستانی که در فکر انتخاب شغل و آینده نگری هستند توجه کنند:


«ابن مشغله»

[تصویر:  ebne-mashghale-101.jpg]
[b] [تصویر:  nader.jpg]

اثری از نادر ابراهیمی نویسنده ی قهار و نامی این روزگار. (خلاصه ای از زندگی نامه ی وِی در ویکیپدیا.)

نادر ابراهیمی در روزگار زندگی خود دربه در به دنبال شغل مورد علاقه از این در به آن در میزد ولی نتیجه نمی گرفت. وی ماجراهای یافتن شغل های مختلف خود را به صورت زندگی نامه و رمان گونه در این کتاب آورده است. نگارش کتاب و جریانات درون آن مربوط به دوران قبل از انقلاب است ولی خواندن آن در زمان حال هم خالی از لطف نیست، علاوه بر این، نویسنده اصولی را در انتخاب شغل آورده که در هر زمان باید مد نظر داشت. اولین چاپ کتاب در سال 1352 بوده و این کتاب که الان در دست منه نوبت هفتمه که در سال 1386 چاپ شده و در رده بندی کتاب های داستانی قرار گرفته.
من دیروز خوندن این کتابا تموم کردم، جداً لذت بردم...
در ادامه بخش های آغازین کتاب آورده شده.
یا حق

دوست من! «ابن مشغله» - این کتابِ به راستی کوچکِ کم مایه و مَلات- را که خواندی، احتمالاً به دلیل شباهت‌هایی که میان خود و شخصیت این کتاب یافتی، چنان به شوق آمدی که چنان نامه‌ی شو انگیزِ غریبی برایم نوشتی، و از من خواستی –به تأکید- که در چند جمله، خیلی صریح به تو بگویم که زندگی را «چه» می‌بینم و «چگونه» می‌بینم ... .
سؤالی چنین دشوار را ناگزیر بایستی کودکانه، ساده‌لوحانه، بازی‌گوشانه، و بدون تعمق جواب داد؛ چرا که تو نیز می‌دانی گودال را هر چه که بِکَنی، چاه و چاه‌تر می‌شود، و به همان نسبت، کندن و پیمودنش دشوارتر. پس، این چند کلمه که صمیمانه و ساده‌دلانه در پی می‌آید، جواب توست. خدا کند که این تعریف و توصیف زندگی، فایده‌ای برای تو و دیگر دوستان جوانم داشته باشد:
زندگی، مِلکِ وقف است، دوست من! تو، حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی‌اش بِکِشی، یا بگذاری که دیگران روی آن فساد کنند.
حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی‌خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند. حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را، روی آن بر تن و روح خویش، خاموش و سر به زیر، بپذیری.
حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام می‌دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگرِ ناتوانِ مظلومِ بی پناه بنُمایی. حق نداری به بازی‌اش بگیری، لکّه دار و لجن مالش کُنی، آلوده و بی حُرمتش کنی، یا دورش بیندازی.
حق نداری در آن، چیزی که به زبان دردمندان و ستمدیدگان باشد بکاری، برویانی و بار آوری.
حق نداری علیهش، حتی در بدترین روزگار و سخت‌ترین شرایط، اعلامیه صادر کنی، یا به آن دشنام بدهی.
حق نداری با رنگ‌های چرک و تیره‌ی ش***ت، نفرت، دنائت و رذالت، رنگینش کنی.

مگر آن که
از بیخ و بُن
مِلکِ وقف بودنش را فراموش یا اِنکار کرده باشی، که در این صورت، البته، نه خودِ تو مسئله‌ای هستی و نه آنچه می‌کنی مسئله‌ای‌ست که قابل بحث و اعتنا باشد.
در حقیقت، نبوده‌ای و نیستی تا چنین و چنان کردنت، روی زمینی که ما مِلکِ وقفش می‌دانیم، چنین و چنان کردنی تلقّی شود.
نیامده‌ای، نمانده‌ای، و نرفته‌ای. از هیچ، به قدرِ هیچ باید خواست،
نه بیشتر ...
پیشگفتار
آن روزها که پدر می‌گفت: «می‌خواهیم آب حوض را بکشیم. آب‌حوضی سه تومان می‌گیرد. تو همان سه تومان را می‌گیری بکشی؟» و من، بلافاصله لخت می‌شدم و سطل کهنه‌ی پر از سوراخ را می‌گرفتم دستم و می‌پریدم توی حوض و آن آب را که رنگ سبز تیره داشت، می‌ریختم توی باغچه یا آب رُوِ باریک کنار حوض، مراقب ماهی‌های سرخ و خاکستری هم بودم و تَهاب را از اَلَک سیمی رد می‌کردم و ماهی‌های مضطربِ معلّق زنِ جان بر کف را می‌گرفتم و می‌انداختم توی طشتِ آب روشن، و زندگی تندِ آمیخته به ناباوری‌شان را می‌نگریستم و گاه در تهِ حوض، در لابلای لجن‌ها، چیزی را می‌یافتم که مدت‌ها پیش گم کرده بودم –و ده دوازده سال بیشتر نداشتم- هرگز گمان نمی‌کردم که این در طبیعت من باشد که هر شغلی را –اگر شرافتمندانه‌اش بدانم- بلافاصله بپذیرم و به این که از من برمی آید یا نمی‌آید اصلاً فکر نکنم؛ و گمان نمی‌کردم که نتوانم در هیچ شغلی آنقدر دوام بیاوردم که لااقل یک بار یک درجه ترفیع بگیرم و لذت اضافه حقوق و تعویض رتبه را حس کنم و مژده‌ی افزایش و «ترقی» را به خانه ببرم و چون بوی آوازهای خوش و صدای گل در خانه پخش کنم ...

[/b]
الان منا فرض کنین با لباس خونه دارم وسط خیابون، خلاف جهت حرکت ماشینا می دوم، دو دستی می کوبم توی سرم و عبده کشان همی جوری می دوم و فریاد می زنم: درســـــــــت نمی شـــــــــــــــــــه که نمی شــــــــــــــه که نمی شـــــــــــــه!!! Angry Angry Angry
یکی بگه چرا این فونتا، اندازه و خضامتش (bold) درست نمی شه. از توی ورد کپی کردم این جا. یه دفعه ی دیگه هم اصلاً توی انجمن تایپ کرده بودم، بازم همین مکافاتا داشتم!! درست نمیشه که نمی شه که نمشه ...
صدای گیتار من ...
صوت الغيتار بلدي ...
بنیم گیتار سِس ...
میرا گٹار آواز کر رہا ہے ...
... My guitar sound
... Mea Cithara sonus
... Mi guitarra suena
... Mijn gitaar geluid
... Il mio suono di chitarra
... Můj kytarový zvuk
... Мой гитарный звук
... 私のギターの音
.... 我的吉他的聲音
... 내 기타 소리
... Իմ կիթառ ձայնային
... เสียงกีตาร์ของฉัน
... আমার গিটার শব্দ




پاسخ
 سپاس شده توسط مسعود وحید ، Hamid Jafary Pooya ، نوید خزدوز


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان