امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عشق های« بزرگ » ؛ نه از عشق های «شدید»
#1
در زیر این آسمان ، این انتظار چیست که روح را بیتاب خویش کرده
است ! در تاریخ این عطش چیست که هرگز در روح های سیراب فرو نمی نشیند؟
روح های مهاجر چرا آرام نمی گیرن
عشق و عصیان دلهای بزرگ را چرا رها نمی کند؟
بانگ آب خاطره ی دور کدام زندگی ، کدام آبادی را در ما بیدار می کند ؟


دل های بزرگ و احساس های بلند عشق هایی زیبا و پر شکوه می آفرینند .
عشق هایي
که جان دادن در کنارش آرزویی شور انگیز است اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی
تواند بود؟


این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادویی اسطوره و افسانه سرگردانند و در دل
کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنر ها و یا در خلوت
دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی که می دانند نمی اید!

راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟

وانگهی عشق مگر نه بی تابی شور انگیز دل هاست در جستجوی گمکرده ی خویش؟
من از عشق های« بزرگ »می گویم ، نه از عشق های «شدید» .
از نیازیکه زاده ی «بی اوئی» است نه احتیاجی که ، فقر «بی کسی»! .

هراس مجهول ماندن ، نه درد «محروم بودن» .

عشقی که خبر می دهد ،

روح را از اشتغال های کور روزمره ی آب و نان نام و ننگ های حقیری تنها ارزششان
آن است که همه ارج می نهند و فهمیدن را تنگ و تاریک می کنند به در می کشد و از لذت های رنگارنگ نشخواری و
تلاش های مورچه وار تکراری که زندگی کردن و بسر بردن را می سازد ، معاف می کند و
به بودن که در جستجوی مائده های گونه گونه ای که بر خاک ریخته تکه تکه شده است
وحدت می بخشد و در میان این گله انبوهی که رام و آرام میچرخند و با نظم یکنواخت و
ابدی بر پشت زمین روانند ناگهان همچون صاعقه بر جان یکی می زند و نگهش میدارد و بر
سرش فریاد می زند که

«تو! جهان!……عمر»



[شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز
می شود و اگر دشمنش را نمی کشد رسوا می کند

«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط hadi soltani
#2
راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟
هراس مجهول ماندن ، نه درد «محروم بودن»
جملات جالبي بودن ممنون.
:heart: mineiut.blogfa.com :heart:
پاسخ
#3
!!!!!
................!
پاسخ
 سپاس شده توسط yasi
#4
تو این دوره زمونه هر چه معشوق میخواد و میگه باید اون باشی درحالی که تا به خودمون میایم میبینیم خودمون معشوقیم در نتیجه اصلا عشق و عاشق وجود نداره
دنياي دستها از هر دنيايي بي وفاتر است؛
امروز دستهايت را ميگيرند،فردا قصه ي عادت که شدي، همان دستها را برايت تکان ميدهند!
پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان