امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عشق و ازدواج.
#1
شاگرد از استاد پرسید:عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر شاخه ترین خوشه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمیتوتنی به عقب برگردی تا خوشه بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
شاگرد باحسرت جواب داد: هیچ.
هرچه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تر میدیدم وبه امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم!
استاد گفت: عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید: پس اردواج چیست؟
استاد این بار به سخن امد وگفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش این بار هم نمیتوانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی برگشت.
استاد پرسید: که شاگرد را چه شد؟
او در جواب گفت: به جنگل رفتم و به اولین درختی که رسیدم انتخاب کردم.ترسیدم اگر به جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج همین است.
................!
پاسخ
 سپاس شده توسط mr.allahbeigi ، hadi soltani ، malihe
#2
آدما از آيندشون خبر ندارن کل لذت زندگي به همينه اينکه آينده مال منه من ميخوام از زندگيم لذت ببرم اين زندگيه منه.
اونجور که ميخواين زندگي کنيد با امکاناتي که دارين چون شما هم فرصت برگشت به عقب رو ندارين.
:heart: mineiut.blogfa.com :heart:
پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان