امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دلم ميخواهد بگويم...
#1


دلم میخواهد بگویم :دلواپسم ...



روزهاست که بی اختیار وقت غروب خود را روی بالکن ایستاده حس میکنم

میبینم،دقیقه ای طولانی به نقطه ای نا معلوم خیره شده ام


به دنبال چه هستم ؟نمیدانم !!



میترسم ...ترس غریب از نرسیدن ،اینکه دریایی که میبینم تنها سراب باشد ،

ترسم تمام چیزهایی که میبینم سایه ای بیش نباشد
آری ..من تنها شاهدی که دارم اینجاست و کسی جز خودم با او آشنا نیست ،تنها

شاهد اشکهای بی شمار من!


فقط...گه گاه ...صدای باران را میشنوم، نه تو منتظر نباش، شاید من دیوانه ای

بیش نیستم! این صدا هم شاید صدای باران نباشد.


آه ...دلم میخواهد بنویسم ،دلم سخت برای نوشتن می گرید ،من دلم آسمان آبی،

خورشید و سبزه میخواهد ..


من دلم هلهله ی شادی بخش زنبورهای عسل را میخواهد..


آه...من دلم بادبادک میخواهد...


آه...چه روزهای زلالی بود ..میتوانستم حتی شب را در میان زلالی روز حس کنم .
آه...

از گریه های مکرر شرم نمیکنم


سکوت را نمیشکنم


من کاری به حرفهایی که می آید و میرود ندارم


من...
نه تفصیر کسی نبود ،مگر تو با ما بودی ؟


این تنها من بودم که تنها کورسوی امید را خاموش کردم ،این من بودم که ...


آه خسته ام ..خون در راهروی رگهایم منجمد شده است ومن دوباره سردم است ...


آن دورها بخاری هیزمی کوچکی را میبینم که با حرارتی وسوسه انگیز

میسوزد...
اما حیف و افسوس که آن دورهاست ...دلم میخواست ای کاش ...


من قالیچه پرنده ای داشتم و بر فراز آسمان پرواز میکردم و دور میشدم


دور میشدم ...
دیگر خسته ام..
رهایم کنید...




:heart: mineiut.blogfa.com :heart:
 سپاس شده توسط mahsa_m ، motahare ، Behnaz ، Hossein.J
#2
خیلی زیبا بود.

بیا قمار کنیم

تو هیچ بودنت را وسط بذار...

من باز هم من بودنم را....
 سپاس شده توسط hadi soltani ، Hossein.J


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان