امتیاز موضوع:
  • 25 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ویژه شیفتگان سهراب سپهری
#1
دوستان عزیز اگر شعری از سهراب داری در این قسمت بذارید تا همگان استفاده کنند البته با ذکر اسم کتاب




خانۀ دوست کجاست؟


خانه ی کجاست ؟»در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی
نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها
بخشید

و به انگشت نشان
داد سپیداری و گفت :
«نرسیده به درخت

کوچه باغی است که
از باغ خدا سبزتر است

و در آن عشق به
اندازه ی پرهای صداقت آبی است .

می روی تا ته آن
کوچه که او پشت بلوغ ، سر بدر
می آورد،

پس به سمت گل
تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به
گل ،

پای فواره ی
جاوید اساطیر زمین می مانی

و تورا ترسی شفاف
فرا می گیرد

در صمیمیت سیال
فضا ، خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی

رفته از کاج
بلندی بالا ف جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست ؟»



از کتاب حجم سبز
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط mahsa_m ، نوید خزدوز ، elahe ، hadi soltani ، malihe ، Dash @li
#2
پشت درياها

قايقي خواهم ساخت‌،
خواهم انداخت به آب‌.


دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم چنان خواهم راند.
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان‌.

هم چنان خواهم راند.
هم چنان خواهم خواند: «دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر اساطير نداشت‌.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.



هيچ آيينه تالاري‌، سرخوشي ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي‌، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»

هم چنان خواهم خواند.
هم چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است‌.
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري
مي نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است‌.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله‌، به يك خواب لطيف‌.
خاك‌، موسيقي احساس تو را مي شنود


و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان
است‌.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

پشت درياها شهري است‌!
قايقي بايد ساخت‌. قايقي بايد ساخت

از کتاب حجم سبز
صداي پاي آب


اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست‌.


تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.
دوستاني ، بهتر از آب روان‌.

و خدايي كه در اين نزديكي است‌:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب‌، روي قانون گياه‌.

من مسلمانم‌.
قبله ام يك گل سرخ‌.
جانمازم چشمه‌، مهرم نور.
دشت سجاده من‌.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم‌.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف‌.
سنگ از پشت نمازم پيداست‌:
همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.
من نمازم را وقتي مي خوانم


كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي«تكبيره الاحرام» علف مي خوانم‌،
پي «قد قامت» موج‌.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست‌.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود
شهر به شهر.

«حجر الاسو » من روشني باغچه است‌.

اهل كاشانم‌.
پيشه ام نقاشي است‌:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.


چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است‌.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است‌.

ببخشيد همشو ننوشتم آخه خيلي زياده حوصلتون سر ميره بخونيد
از کتاب صداي پاي آب

روشني‌، من‌، گل‌، آب


ابري نيست .
بادي نيست‌.


مي نشينم لب حوض‌:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب‌.
پاكي خوشه زيست‌.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط‌.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست‌.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم‌.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم‌.
راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم‌.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت‌.


پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج‌.
پرم از سايه برگي در آب‌:
چه درونم تنهاست‌.

از کتاب حجم سبز
فقط اين سه تا شعرشو نوشتم چون فقط اينا رو تو کتاب هاي مدرسه خونده بودم
اين متن باعث شد علاقم به شعر بيشتر بشه ديروز ديوان حافظ رو گرفتم تابستونم سعي ميکنم کتاب هاي سهراب رو بگيرم وبخونم قبل از اين بيشتر رمان ميخوندم ازتون ممنونم.

آب را گل نكنيم‌:
در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب‌.


يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي‌، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم‌:
شايد اين آب روان‌، مي رود پاي سپيداري‌، تا فرو شويد
اندوه دلي‌.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب‌.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم‌:
روي زيبا دو برابر شده است‌.

چه گوارا اين آب‌!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست‌، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان‌، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان‌،


بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست‌.
ماهتاب آن جا، مي كند روشن پهناي كلام‌.
بي گمان در ده بالادست‌، چينه ها كوتاه است‌.
مردمش مي دانند، كه شقاق چه گلي است‌.
بي گمان آن جا آبي‌، آبي است‌.
غنچه اي مي شكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردندش‌، ما نيز
آب را گل نكنيم‌.


ببخشيد اين يادم رفته بود
از کتاب حجم سبز
:heart: mineiut.blogfa.com :heart:
پاسخ
 سپاس شده توسط farah*NAZ ، Dash @li
#3





صَـبـر كُن سـُهـرابـْــــــ ـــ !

قایقَتـْـــــ جــــا دارد ؟! ..

مَـن هَـم از همـهمـــه داغ ِ زمین بیــــــزارم
پاسخ
 سپاس شده توسط hadi soltani ، Dash @li
#4
کفشهایم کو
چه کسی بود صدا زد:سهراب؟
اشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر.
شب خرداد به ارامی یک مرثیه ازروی سر ثانیه ها میگذرد.
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا میروبد.
بوی هجرت می اید:
بالش من پر از اواز پر چلچله هاست.
................!
پاسخ
 سپاس شده توسط farah*NAZ ، malihe ، Dash @li
#5
تو
کجایی سهراب ؟
آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...
وای
سهراب کجایی آخر ؟ ...
زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند
... تو کجایی سهراب ؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند ، همه جا سایه ی
دیوار زدند ...
ای سهراب کجایی که ببينی حالا دل خوش مثقالی است! ....
دل
خوش سيری چند ؟
صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...! قایقت
جـــــــــــــــا دارد ؟؟
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط Hossein.J ، hat chiken ، Dash @li
#6
اسمان آبی تر
اب آبی تر
من در ایوانم رعنا سر حوض.
رخت میشوید رعنا.
برگها میریزد.
مادرم صبحی میگفت:موسم دلگیری است.
من به او گفتم: زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست.
................!
پاسخ
 سپاس شده توسط farah*NAZ ، hat chiken ، Dash @li
#7
من به آمار زمین مشکوکم...

اگر این سطح پر از آدمهاست...

پس چرا این همه دلها تنهاست.؟!

بیخودی می گویند هیچکس تنها نیست...

چه کسی تنها نیست؟؟ همه از هم دورند...

همه در جمع ولی تنهایند

من که در تردیدم تو چه طور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط hat chiken ، crux ، Hamid Jafary Pooya ، malihe ، Dash @li
#8
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست……

شستم ولي !………

گفتي: جور ديگر بايد ديد…….

ديدم ولي !…………..

گفتي زير باران بايد رفت……..

رفتم ولي !………….

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را.

نه نگاه ديگرم را…

هيچ کدام را نديد !!!!


فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: ” ديوانه باران نديده !! ”
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط crux ، malihe ، Dash @li
#9













شب سرشاری بود

روز از پای
صنوبرها تا فراترها میرفت

دره مهتاب اندود
، و چنان روشن کوه ، که خدا پیدا بود.

در بلندی ها ما.


دورها گم، سطح ها
شسته ، و نگاه از همه شب نازک تر.

دستهایت ساقه ی
سبز پیامی را میداد به من

سفالینه ی انس،
با نفس هایت آهسته ترک می خورد

و تپش هامان میریخت
به سنگ.

از شرابی دیرین،
شن تابستان در رگ ها

و لعاب مهتاب روی
رفتارت.

تو شگرف ، تو رها
، و برازنده ی خاک.


فرصت سبز حیات به
هوای خنک کوهستان می پیوست.

سایه ها برمیگشت

و هنوز در سر راه
نسیم

پونه هایی که
تکان می خورد

جذبه هایی که به
هم میریخت
از کتاب حجم سبز

«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط crux ، malihe ، Dash @li
#10

‫قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خواهم رفت اونور آب
پناهنده خواهم شد

«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
پاسخ
 سپاس شده توسط Hamid Jafary Pooya ، mr.allahbeigi ، crux ، Dash @li


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  سهراب... مهسا.م 0 145 13-02-2014، 02:05 PM
آخرین ارسال: مهسا.م

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان